گناه نام دیگر من است

من گناهکارم

و هیچ کس برای تعمید من نیامده است

من گناهکارم و گناهم هرگز شسته نخواهد شد

 

من گناهکارم

و در ماه های حرام

در مناسبت های عمومی

و در روزهای قرمز تقویم

گناهم دوچندان می شود

 

من گناهکارم

و هر که مدعی‌ست

آمده‌ روی شانه هایم تا دستم را بگیرد!

 

من گناهکارم و گناهکار می‌مانم

تا وعده‌ی آمرزش معطل نماند

و بخشندگان بخشنده بمانند

موسی و شبان

مثنوی معنوی از آن دست کتاب‌های خوشگل و دهان‌پرکن و با کلاسی‌ست که وقتی آن را در کتابخانه‌ات ببینی حذ می‌کنی. یک جور فخرفروشی دارد، که ببین من اهل ادبیاتم و چنین کتاب‌هایی در کتابخانه‌ام دارم و چون کمتر کسی خوانده و کمتر کسی از این خوانده‌ها فهمیده‌اند کسی نمی‌پرسد که های فلانی که مثنوی معنوی داری، دو بیت بخوان ببینیم بلدی! از من هم کسی نپرسیده که بلدی یا چی.

از دیدنش حذ می‌بردم تا اینکه برای درس تمثیل‌شناسی ارجاع به داستان موسی و شبان شدم. این داستان را شاید بارها شنیده بودم اما خواندنش با روایت مولانا حکایت دیگری است.

خواندن تمام و کمالش را بهتان پیشنهاد می‌کنم، هم کوتاه است و هم شیرین و ساده. اما چند بیتش که اتفاقا بسیار مشهور است و مصطلح، می‌آورم. از مواجهه‌ی اول موسی با شبان و سرزنش چوپان که بگذریم، آمدن وحی بر موسی جالب است :

ما زبان را ننگریم و قال را / ما روان را بنگریم و حال را

موسیا آداب دانان دیگرند / سوخته جان و روانان دیگرند

عاشقان را هر نفس سوزیدنی است / بر ده ویران خراج و عشر نیست

 

و نیز آن لحظه که موسی شرمنده و تواب در به در دنبال چوپان گشته تا پیدایش کند این بین ستودنی ست :

هیچ آدابی و ترتیبی مجو/هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

 

و بعد این پند مولانا به شنونده/خواننده :

هان و هان گر حمد گویی گر سپاس/ همچو نافرجام آن چوپان شناس

حمد تو نسبت بدان گر بهتر است / لیک آن، نسبت به حق هم ابتر است

...

با نماز او بیالوده‌ست خون / ذکر تو آلوده‌ی تشبیه و چون

خون پلید است و به آبی می‌رود / لیک باطن را نجاستها بود

کان به غیر آب لطف کردگار / کم‌نگردد از درون مرد کار

 

پ.ن : مدتها بود که از خوندن شعر موزون و مقفی این قدر لذت نبرده بودم.

بک تو بلک

امروز برای تماشای نمایش "بک تو بلک" سجاد افشاریان به سالن شهرزاد رفتم. هشتاد نود دقیقه نمایش انگار دقیقه‌ای گذشت. داستان یک شهروند که ممکنه هر کدوم از ما باشیم، یک اعتراض مدنی، خارج از خط داستان، علی شخصیت داستان رو به زندان اوین کشونده تا شاهد زندگی یک زندانی سیاسی در انفرادی باشیم.

نکته‌ی خیلی مهم این بود که خبری از هیچ جریان سیاسی و شعار و اتفاقات این چنینی در این نمایش نبود. همین موضوع ارزش هنری این نمایش رو چند برابر کرد برای من.

همه چیز از طراحی صحنه، لباس، نور تا خود متن ساده و مینیمال بود. حتی مدت زیادی از نمایش تمامی نور صحنه گرفته می‌شد و فقط صدا بود، تا مخاطب با خودش تنها باشه-مثل زندان انفرادی- و هدایت بشه به سمت درک بهتر شرایط یک زندان انفرادی. حتی در جایی از نمایش چند دقیقه سکوت و تاریکی مطلق.

نمایشی خوش‌ساخت، دغدغه‌مند و البته پرمخاطب و پرفروش.

پ.ن : این کلمه‌های بی‌ربط معرفی درستی نشد. این نمایش هنوز در حال اجراست و احتمالا چند بار دیگه تمدید بشه، آوردن جزئیات و خط کلی داستانی به نظرم کار درستی نیست، شاید بعد از اتمام نمایش چیز بیشتری نوشتم.

پ‌ن : حدود دو هفته بعد از دیدن نمایش وقتی به محتوای اثر فکر کردم و البته نقد و نظر چند همکلاسی را شنیدم به این پرسش رسیدم که چه چیزی چنین اثری را در زمره‌ی یک نمایش صحنه‌ای درمی‌آورد؟ به هیچ پاسخ درخوری نرسیدم. بک تو بلک نهایتا می‌توانست یک پادکست متوسط باشد و المان صحنه‌ای خاصی ندارد که نیاز به دیدن داشته باشد. همان طور که در انتهای اجرا مخاطب را دعوت به بستن چشم می‌کند تا انفرادی را تجسم کند! کاش پیش از بلیت فروشی کل کار را همان طور با جشم بسته گوش می‌داد.

در کل نمی‌دانم ذوق زدگیم از این کار از کجا بود؟! دوست داشتم کل این مطلب را پاک کنم ولی بهتر دیدم بر آن مطلبی بیفزایم.

اضافات در ۰۲/۶/۱۷

ممکن است؟

کلاسی تشکیل نشده و روبروی دانشکده نشسته‌ام. دانشجوها گروه گروه در رفت و آمدند. هر کدام در مورد موضوعی بی‌ربط به آن یکی گروه صحبت می‌کنند. یک دسته در حال چیدن برنامه‌ی دور دورند، یک عده از اینکه فلانی فلان کرد و فلانی فلان نکرد حرف می‌زنند، حراست از هر طرف که برسد به دخترها گیر می‌دهد که "ببین! دیس ایز جمهوری اسلامی نه مِید این یوروپ" و آن یکی دسته کیفور از اینند که پک عمیقی گرفتند و تا فیها خالدونشان نیکوتین رفت، این یکی گله‌مند از این است که چرا باید سه جلد کتاب تاریخ تئاتر براکت را بخواند در حالی که همین الان هم فعال است و به این همه نیازی ندارد.

سعی می‌کنم بفهمم ارتباطم به این آدم‌ها و این مکان چیست، فقط موی بلند و میل به فرار از چارچوبها و دانستن اسم چهارتا کتاب و آدم معروف در این حوزه؟ یا اینکه پشت این اصطلاحات نخ‌نما و کلیشه شده توسط آدم‌هایی مثل خودم که فقط می‌خواهیم بگوییم "بلدم" و "می‌دانم" چیزی وجود دارد که شاید ذره‌ای به درد این فرهنگ بخورد؟! اصلا از چنین فضای لخت و بی‌باری امکان بیرون آمدن چیزی وجود دارد جز ابتذال؟!

هنر، راهی برای تغییرات اجتماعی

در بحث‌های سبک‌شناسی و زبان‌شناسی علت تغییر زبان و سبک، تغییر در اوضاع سیاسی و اقتصادی بیان می‌شود. اما این تغییر رابطه‌ی معکوسی نیز دارد. به عنوان نمونه نیما یوشیج با تغییر ساختار زبان و سبک شعری سلسله وقایعی را رقم زد که به تغییر ساختار اجتماعی انجامید.

کاظم هاشمی در مقاله "نفی قافیه، نفی استبداد" از این منظر به فعالیت‌های نیما یوشیج پرداخته است. او بیان می‌کند که نیما با درهم شکستن زبان ادبی که طی اعصار مختلف شکل گرفته و گونه‌ای استبداد را بر زبان شعر شاعران اعمال کرده، در واقع به انقلابی علیه هر گونه استبداد و نظام موروثی برخاسته است که نظامی را بر پیروانش تحمیل می‌کند.

نیما یوشیج با تغییر در سبک نگرش و نگارش نویسندگان و اندیشمندان، اسباب تغییر در دیدگاه عموم مردم، در درازمدت را رقم زد. از این رو می‌توان او را یکی از تاثیرگذارترین افراد در قرن گذشته دانست. او برای این فعالیت‌ها از رسانه‌ی شعر استفاده کرد.

شعر در ادوار مختلف ایران از مهمترین رسانه‌ها و ابزارهای آموزش، تغییر و حتی از مهمترین دلایل همبستگی اقوام مختلف بوده و همواره بستری برای همفکری و انتقاد از شرایط موجود فراهم کرده است. اما امروز دیگر آن تاثیرگذاری پیشین را ندارد و اهمیت آن در بین عموم مخاطبین از دست رفته است. همچنین اکنون رسانه‌های تاثیرگذارتر، جامع‌تر و عمومی‌تری وجود دارد که مخاطبان گسترده‌تری دارند. مثل سینما.

اما سینمای ایران و مفهوم نمایش در شکلی کلی‌تر به عنوان یک رسانه نه تنها برای ایجاد تغییر در سبک زندگی مردم شناخته نمی‌شود، که در جذب مخاطبان خود حتی برای سرگرمی هم ناکام مانده است.

 

پ.ن : چرایی این امر سوالی است که اگر جوابی برایش پیدا کنم، پروژه‌ی درس روش تحقیقم را شکل می‌دهد.

سوالی دارم

چند وقت پیش یکی از شاعران مورد علاقه‌ام در مورد شاعر دیگری حرفی زده بود با این مضمون که : این همه حرف از گل و بلبل و شب شعرهای سانتی مانتال و عاشقانه‌های آبکی جز برای این است که ذهن مخاطب را از پرسش‌گری بازدارد؟! و آیا مگر شعر همان نگاه پرسشگر و کنجکاوانه نیست؟ مگر شعر عمیق شدن در روح اشیا و رفتار و آدم‌ها نیست؟ مگر هنر بازتاب شرایط جامعه نیست؟ مگر همه چیز عالی و آرمانی ست که این طور بی‌خبر از همه جا و بی‌تفاوت عاشقانه‌سرایی می‌کنید؟ پس فلان شاعر جز خائنی به کلمات و باقی آدم‌ها نیست. ننگ بر چنین شاعرانی و الخ ...

چند وقتی‌ست که در کار چنین شاعرانی دقیق شده‌ام به خصوص شاعر مذکور. کتاب‌هایی هم در زمینه‌ی زبان شعر و ادبیات چاپ کرده علاوه بر اشعارش. هنوز نه آن قدر شعرهایش را خوانده‌ام که نظری درباره‌یشان داشته باشم و نه آن تالیفات را. اما سوالی سخت ذهنم را درگیر کرده که ارزش شاعر و هنرمند به موضع‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی اوست یا تبحر او در حرفه‌اش؟ و اگر این مواضع محبوب از نظر اکثریت یا حتی عده‌ای باعث دوری هنرمند از حرفه و هنرش شود همچنان ارزش دارد؟ مگر نه این است که ما فلان هنرمند را به سبب هنرش می‌شناسیم؟ پس چطور از او می‌خواهیم آن علت را حذف کند و معلول را محبوبیت را و همه چیز حاصل از حرفه‌اش و خود حرفه‌اش را به خطر بیندازد؟! آیا فقط چون این مواضع ممنوع است و تنبیه و تبعید به همراه دارد ما به آن مشتاقیم؟ مثل آن میلی که شاید فطرت ماست و در ادیان و مذاهب مختلف به نادیده گرفتنش تشویق می‌شویم؟!

سوال دیگر اینکه گیرم ارزش هنر و هنرمند را به چنین سنگی محک بزنند، واقعا ترجیح می‌دهیم به جای یک اثر هنری یک بیانیه‌ی سیاسی اجتماعی را ببینیم، بشنویم و یا بخوانیم؟ مگر یک نفر چقدر زمان/امکانات/انرژی و تمرکز دارد که هم در حرفه‌اش پیشرفت کند و بیاموزد و هم تمام این جوانب اجتماعی و سیاسی را بسنجد و از آنها بهره ببرد و آنها را بیان کند و هم اینکه تمام موانع را کنار بگذارد و صدای مردم زمانه‌اش باشد؟

سوال مهم‌تر اینجاست که من کجای این ماجرا قرار گرفتم یا باید قرار بگیرم؟ 

ریچارد براتیگان

چه اتفاقی افتاد؟ : 

 

زیباترین دختر دبیرستان

در کلاس فارغ‌التحصیل شده‌ی

سال ۱۹۲۷ بودی.

حالا موهای کوتاه آبی داری

و هیچ کس دوستت ندارد

حتا فرزندانت

نمی‌خواهند دور و برشان باشی

زیرا عصبی‌شان می‌کنی.

 

 

نشئگی ماشین زمان : 

 

اگر به او در پانزده سالگی می‌گفتی

که در بیست سالگی

با مردی کچل

یا کسی در همین مایه‌ها

خواهد خوابید،

حتما فکر می‌کرد خیلی متوهمی.

 

آخرین شگفتی : 

 

آخرین شگفتی وقتی‌ست

که به تدریج می‌فهمی

دیگر هیچ چیز شگفت زده‌ات نمی‌کند.

 

نمی‌خواهم درباره‌اش بدانم : 

 

نمی‌خواهم درباره‌اش بدانم.

به کس دیگری بگو

آنها تو را می‌فهمند

و حس بهتری خواهی داشت.

 

به دنبال سلامی ساده : 

 

به دنبال سلامی ساده

همه چیز می‌تواند

با گریه خوابیدن

شروع شود.

در این اندیشه

که در کدام جهنم دره‌ایست.

 

| ریچارد براتیگان |

 

پ.ن : شعر، شعر، شعر. عجب اتفاقی در زندگی من!

 

پیری

توان راه رفتن نداری

نای ایستادن

و غرورت

استخوانی‌ست که سگ گرسنه‌ای به دندان گرفته

باید زودتر می‌فهمیدی هیچ کس عصا نیست

که در دست تو بماند

و هر کس باید پای لنگش را تا گور به دوش بکشد

و هر کس باید پای لنگش را تا گور به دوش بکشد

مگس پرانی بهتر است یا نوستالژی؟

اولین روز کاری را نشسته ام به مگس پرانی! می رفت که روز خوبی باشد و اولین جلسه کلاس حضوری را رقم بزند، امابه اصرار بچه ها مجازی شد تا اکثریت امکان پیچاندن کلاس را داشته باشند!

می گویند اگر یک تجربه ی ناخوشایند را پس بزنی یا به زور فراموش کنی، در ناخودآگاه تبدیل به یک عقده می شود و در رویا و یا شرایط بحرانی این عقده نمود پیدا کرده تا سرانجام راهی برای ابراز وجود پیدا کند و این چیز بدی نیست یک مکانیزم دفاعی روانی ست و هشدار می دهد که چنین مشکلی وجود دارد، یا حلش کن یا آماده باش تا به مسائل بزرگ تری بدل شود و تبعاتش را بپذیر. حس نوستالژی و گذشته دوستی شاید یکی از این مکانیزم های دفاعی باشد. البته نه دقیقا خود نوستالژی، آن چیزی که ما را از دیدن آینده باز می‌دارد و توجه ما را معطوف به گذشته‌ای می‌کند که دیگر نیست و در هزار لایه خاطره‌ی نه چندان حقیقی و خوش پیچیده. این حس و حال در حالت عادی برای افرادی‌ست که به مرگ‌آگاهی و مرگ‌اندیشی رسیده‌اند، برای بیماران ناامید از درمان و یا کهنسالان. اینکه من و ما، در اوج جوانی و نیروی زایندگی و طراوت چنین در غم خوش نوستالژی غوطه‌ور شده‌ایم که عموما حال و آینده را نمی‌بینیم، معلول شرایط اجتماعی و اقتصادی مفتضحی ست که نمی‌گذارد آینده‌ای را متصور شویم و خود بر این نوستالژی‌گرایی می‌افزاید.

پ.ن : حالا گزاره‌ی ابتدایی چه ارتباطی به ادامه‌ی نوشته دارد؟ نمی‌دانم!

بیخیال

آدمیزاد است و همین خیالات واهی! دستش که به جایی بند نباشد خیالش را بال می‌دهد. می گوید بپر، برو بالا، آنقدر بالا که نبینی تمام این‌ها را. برو بالا آن قدر که چیزهای بهتری ببینی. زندگی خوش رنگ باشد. همه بخندند و اگر خنده نباشد حداقل سکوت باشد. آدمیزاد است دیگر. اگر از او خیال را بگیری که دق می‌کند. می‌بیند این همه حرف که به بیراهه رفته‌اند، باز هم حرف می‌زند، بعد جمله‌ای می‌چسباند ته حرفش که "همه چیز با حرف حل می‌شود، مگر می‌شود نشود؟" یکی نیست بگوید کو؟ اگر حرف چیزی را حل می‌کرد پس این همه وراجی که در تاریخ ثبت شده بیشتر از جنگ‌ها، بیشتر از کشتارها، حتی برای آن همه خونریزی هم وراجی کرده‌اند و عده‌ای افتخارشان همان کشت و کشتارهاست‌.

می‌بیند آخرش هر چه هست نیست می‌شود باز می‌دود باز می‌دود. می‌بیند انتهای هر آدمی تمام شدن است باز می‌چسبد به این اجتماعات خودساخته‌ی بی مصرفش. می‌بیند هر حرفی وقتی زده می‌شود یک چیز است وقتی شنیده می‌شود هزار چیز، باز می‌گوید. می‌بیند ته این همه دین و مذهب و آدم‌های بزرگ و اسطوره و ایدئولوژی و چه و چه و چه، همه‌اش تحمیل نظر قدرتمند است بر بی‌قدرت باز هم می‌گوید "ولی اگر آن چیزی که من می‌خواستم و می‌گفتم بود، دنیا جای بهتری بود". باز دوباره روز از نو مکافات از نو. می‌بیند بشریت پیشرفت چندانی در محتوایش نداشته و فقط شکلش تر و تازه تر شده باز می‌گوید بگذار با این تروتازه ها هم امتحان کنم شاید شد.

کاش دینی بود که بگوید بیخیال. شاید این طوری روزی ۱۷ بار بیخیال می‌شدیم. بیخیال خوبی‌ها، بیخیال بدی‌ها. بیخیال اعتقاد، بی‌خیال هر اتهام. و بعد بیخیال بیخیال می‌نشستیم با این بی‌دغدغگی وسطی بازی می‌کردیم. بیخیالی پرت می کردیم سمت هم و آن کسی که می‌باخت را وسط این بی‌دغدغگی به بیخیالی دعوت می‌کردیم. بعد بیخیال تمام این بیخیالی به پوچی و زندگی پوچمان پایان می‌دادیم می‌رفتیم به فنا.

آدمیزاد است دیگر نمی‌فهمد.نمی‌فهمد، کاری انجام می‌دهد، فرو می‌ماند.

چاه بابل

امروز رمان "چاه بابل" از رضا قاسمی تمام شد. از لحاظ نوع نگارش و فضا، شباهت زیادی به "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" داشت. انگار همسایه‌ای از کنار همنوایی شبانه بیرون زده باشد برای روایت داستان خودش. جریان سیال ذهن، گاها ادامه دادن رمان و فهم داستان را به شدت سخت می‌کرد. اما خرده روایت‌های بسیار جذاب و مفاهیم و دیدگاه‌های متنوع این سختی را توجیه‌پذیر می‌کرد. داستانی که از اسطوره‌ای ایرانی الهام گرفته شده، اسطوره‌ی هاروت و ماروت.

داستان چاه بابل مانند همنوایی شبانه روایت مهاجرت آدم‌هایی‌ست که به میل خودشان وطن را ترک نکرده‌اند و اجباری در کار است- چه کسی وطنش را ترک می‌کند اگر مجبور نباشد؟- روایت هنرمندی که امکان ادامه‌ی فعالیت ندارد. روایتی است از تقابل انسان شرقی با فرهنگ غربی و غربی که همیشه به چشم برتری به همسایه‌هایش نگاه می‌اندازد. رضا قاسمی در چاه بابل همچنین نگاهی به جنایت‌های دو دهه‌ی اول انقلاب دارد. آدم‌فروشی‌ها، خودفروشی‌ها. این رمان شامل صحنه‌های اروتیک بسیاری ست و البته خرده روایت‌هایی از تجاوز به کودکان توسط بزرگسالانی مریض.

پ.ن : شاید بعدا بیشتر نوشتم از این کتاب. این رمان برای یک بار خوندن نوشته نشده و برای درک درست خط داستان باید دوباره بخونم، بلکه بفهمم چی به چیه. اما ارزش چندین بار خوندن رو داره. خوشحالم این کتاب به فاحشگی نرسیده و تو فضای مجازی خیلی کم پخش شده و تحریف نشده، اما کاش آدم‌های بیشتری بخوننش و لذت ببرن و البته ازش استفاده کنن.

ظرفیت کجاست؟

بعد از قرنی فعالیت نکردن، امروز به خودم زحمت دادم کاملا داوطلبانه در گروه درس تمثیل‌شناسی موضوع کنفرانسم را اعلام کردم تا ملزم به انجام باشم، "سمبل‌های مورد استفاده در ادبیات اروتیک" موضوع رد شد. ولی خب تا این موضوع رد شود، مثل قبل مطالعه کردم.

دلیل رد شدن موضوع را نپرسیدم ولی اگر دانشکده‌ی هنر و درس تمثیل‌شناسی ظرفیت موضوعی مثل این را نداشته باشد پس کجا دارد؟ چطور هیچ حساسیتی نسبت به باقی موضوعات نشان نداد؟! ولی این یکی را فورا رد کرد؟ هر چند خودم کمی دو دل بودم و نمی‌دانستم دقیقا تا کجا باید وارد موضوع شوم، ولی واقعا می‌خواستم این موضوع را بیشتر کندوکاو کنم و این اطلاعات را با چند نفری به اشتراک بگذارم. حیف این همه زیبایی ادبیات که نشود در موردش صحبت کرد.

در حال خوندن "چاه بابل" رضا قاسمی بودم که گفتم یه خورده خستگی چشمامو در کنم، دیدم دارم تو اینستاگرام توییتای دوزاری می‌خونم! یه لحظه مغزم کش اومد که "هیچ معلوم هست داری چی‌کار می‌کنی؟" گفتم بیام بلاگفا تا چشام بیشتر دربیاد.

براهنی به فنا پیوست.

قربان!

حرف زدن با شما 

برایم دشوار است

در زندان شایع شده که شما شاعر هستید

من در عمرم حتی یک شعر هم نگفته‌ام

حتی یک شعر هم نخوانده‌ام

اما می‌توانم 

زندگی خصوصی کارگری را 

که هیچ چیزش شاعرانه نیست

 برایتان تعریف کنم

 

البته اگر درد پاهاتان اجازه می‌دهد

اگر به سوال‌هایی که ساعتی بعد باید بدان‌ها پاسخ دهید 

فکر نمی‌کنید

اگر تصور نمی‌کنید 

که برادرتان را گرفته‌اند 

و مادرتان سکته کرده،

اگر فکر نمی‌کنید که دخترتان را دزدیده‌اند

به حرف‌های این زندانی 

گوش کنید:

 

نوزده سال دارم

در سه سالگی مادرم کتکم می‌زد

در شش سالگی پدرم.

از پنج سالگی کار می‌کردم

در هشت سالگی پسر شانزده ساله صاحب‌خانه خواست به من تجاوز کند

موفق نشد

چون هر چیز اندازه‌ای دارد

درخت توت بار هندوانه را 

نمی‌تواند بکشد

و مورچه برای حمل الوار 

آفریده نشده

کیر پسر شانزده ساله‌ای که شبانه روز کره و عسل و تخم مرغ و کباب 

و جوجه و بوقلمون می‌خورد

در کون پسر کارگری که هیچ‌کدام از اینها را نمی‌ریند فرو نمی‌رود

 

در دوازده سالگی مالکی موفق شد 

انتقام پسر صاحب‌خانه را 

از من بگیرد

 

پدرم خود را حلق آویز کرد

سال‌ها بود که

می‌خواست خود را بکشد

حالا بی‌آبرو شدن را بهانه قرار می‌داد

در چهارده سالگی، 

خشت‌های خانه اربابی را

به تنهایی بالا انداختم

در پانزده سالگی، 

از کارخانه قالیبافی 

به جوراب بافی 

و بعد به ریسندگی منتقل شدم

 

در شانزده سالگی هوای سرد سرب چاپ‌خانه در سینه‌ام 

رسوب کرد

من حروفچین هستم

سه سال زنده باد شاه چیده بودم

شش روز پیش تصمیم گرفتم بچینم، زنده باد آزادی!

 

پنج روز پیش گرفتندم

از هر ساعت یک ناخنم را می‌کشیدند

من چهل ناخن دارم

بیست تایش متعلق به دست و پایم

و بیست تایش متعلق به دست و پایم، 

در مغزم

 

سه روز پیش اردلان به من تجاوز کرد

به شما که تجاوز نشده؟

مهم نیست

اردلان موقع جفت‌گیری 

به یک سگ در زمان جفت‌گیری می‌ماند

جای دندان‌هایش، 

پشت شانه‌هایم مانده

البته شلاق و گرز و سیلی 

و لگد و دشنام هم در کار بود

 

شما شاعر هستید

و می‌گویند، شاعرها خیلی چیزها می‌دانند

می‌فرمایید من بعدا چکار بکنم

آن‌ها بعدا چکار خواهند کرد

می‌بخشید سرتان را درد آوردم

خوب! چه می‌شود!

زندگی کارگری است دیگر!

آخر یک نفر به ما بگوید که چکار کنیم!

 

| رضا براهنی؛ از مجموعه شعرِ ظل‌الله |

 

پ.ن : براهنی را تازه پیدا کرده بودم، با اینکه کتاب‌هایش در دسترسم بود اما عجله‌ای برای خواندنشان نداشتم، می‌گفتم این زبان حیف است این مفاهیم حیف است الان که تمرکز درستی ندارم بخوانم. باید صبر کنم تا فرصت مناسب. برای شعر می‌گفتم حتما باید "طلا در مس" را بخوانم. تنها منتقدی بود که شعر را همان طور که نقد می‌کرد و با همان معیارها می‌نوشت، البته این طور می‌گفتند، من هنوز نخواندم. رمان "روزگار دوزخی آقای ایاز"، آن زبان بی‌تعارف وقتی می‌خواهند زبان فردی را قطع کنند، بی‌حاشیه می‌نویسد "با یک قیچی او را به اعماق حافظه‌اش راندیم"، این سادگی و بی‌تفاوتی، تنها در یک جمله عمق ترس و تیرگی را به مخاطب تزریق می‌کند. حیف آن همه اطلاعات، حیف آن همه شکوه که به خاک می‌رود.

سایه

چیزی می‌گویی و من محو می‌شوم

تو محو می‌شوی

صدا

نور

همه چیز جای دیگری می‌رود

دستت را می‌گیرم و یادم نمی‌آید اسمت چه بود

و مرا چه صدا می‌کردی

یا اولین‌هایمان را ...

تو را می‌بوسم و لبم طعم رهگذری را می‌گیرد که سالها پیش در جاده‌ای باریک هم مسیرش بودم

در آغوشت می‌کشم

و تنم بوی کس دیگری می‌گیرد

کس دیگری نوازشم می‌کند

و زخم‌هایی در من پیدا می‌شوند

که از وجودشان بی‌خبرم

زخم‌ها سر باز می‌کنند

دستی به پرستاری می‌آید

دست دیگری

و دست‌های دیگری

اما هر یک پیش از این که به من برسند

محو می‌شوند

و زخم‌ها سر باز می‌کنند

خونِ لخته رگ‌هایم را می‌مکد

خون از من سر می‌رود

می‌خشکم 

 

برمی‌گردم

خسته‌ام

از مسافتی برگشته‌ام که مربوط به هیچ متر و معیاری نیست

به تو

دوباره مرا می‌کاری

دوباره جوانه می‌زنم

دوباره زندگی 

-----

چطور میان آن همه دست تو محو نشدی؟

و میان آن همه اتفاق من جذب تو شدم؟

-----

مبتذلم

ابتذال = چیزی که از فرط استفاده ارزشش را از دست داده

مبتذل = فرومایه، دم‌دستی، در دسترس همگان

چقدر این دو واژه معنای زیست امروزی من شدن! چقدر دم‌دستی، فرومایه و بی‌ارزش شدم! هیچ وقت تصور نمی‌کردم با دسترسی بیشتر به کتاب این قدر از مفهوم عمیق یادگیری دور بشم! دچار ابتذال بشم! مدام می‌گم خب این کتاب در اختیارمه، هر لحظه که اراده کنم، پس عجله‌ای نیست!

باید امسال این روند انحرافی قطع بشه. باید.