بیخیال
آدمیزاد است و همین خیالات واهی! دستش که به جایی بند نباشد خیالش را بال میدهد. می گوید بپر، برو بالا، آنقدر بالا که نبینی تمام اینها را. برو بالا آن قدر که چیزهای بهتری ببینی. زندگی خوش رنگ باشد. همه بخندند و اگر خنده نباشد حداقل سکوت باشد. آدمیزاد است دیگر. اگر از او خیال را بگیری که دق میکند. میبیند این همه حرف که به بیراهه رفتهاند، باز هم حرف میزند، بعد جملهای میچسباند ته حرفش که "همه چیز با حرف حل میشود، مگر میشود نشود؟" یکی نیست بگوید کو؟ اگر حرف چیزی را حل میکرد پس این همه وراجی که در تاریخ ثبت شده بیشتر از جنگها، بیشتر از کشتارها، حتی برای آن همه خونریزی هم وراجی کردهاند و عدهای افتخارشان همان کشت و کشتارهاست.
میبیند آخرش هر چه هست نیست میشود باز میدود باز میدود. میبیند انتهای هر آدمی تمام شدن است باز میچسبد به این اجتماعات خودساختهی بی مصرفش. میبیند هر حرفی وقتی زده میشود یک چیز است وقتی شنیده میشود هزار چیز، باز میگوید. میبیند ته این همه دین و مذهب و آدمهای بزرگ و اسطوره و ایدئولوژی و چه و چه و چه، همهاش تحمیل نظر قدرتمند است بر بیقدرت باز هم میگوید "ولی اگر آن چیزی که من میخواستم و میگفتم بود، دنیا جای بهتری بود". باز دوباره روز از نو مکافات از نو. میبیند بشریت پیشرفت چندانی در محتوایش نداشته و فقط شکلش تر و تازه تر شده باز میگوید بگذار با این تروتازه ها هم امتحان کنم شاید شد.
کاش دینی بود که بگوید بیخیال. شاید این طوری روزی ۱۷ بار بیخیال میشدیم. بیخیال خوبیها، بیخیال بدیها. بیخیال اعتقاد، بیخیال هر اتهام. و بعد بیخیال بیخیال مینشستیم با این بیدغدغگی وسطی بازی میکردیم. بیخیالی پرت می کردیم سمت هم و آن کسی که میباخت را وسط این بیدغدغگی به بیخیالی دعوت میکردیم. بعد بیخیال تمام این بیخیالی به پوچی و زندگی پوچمان پایان میدادیم میرفتیم به فنا.
آدمیزاد است دیگر نمیفهمد.نمیفهمد، کاری انجام میدهد، فرو میماند.