عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمیباید خواست

روح، رباعیات خیام رو برداشت و شروع کرد به خوندن، مصرعی می‌خوند من ادامه می‌دادم. اگر جایی اشتباه می‌خوند نظرمو می‌گفتم. من اشتباه می‌خوندم اون اصلاح می‌کرد. تا رسید به این رباعی، تو بیت دوم از کنایه‌ی خیام خنده‌م گرفت، گفتم دوباره بخون، لذت بردم، دوباره و دوباره خوند، نتونست معنی‌شو بپذیره. انگار مچشو گرفته‌م! تا اینجا، رباعی‌های قبلی رو کم و بیش قبول کرده بود. ولی کتابو بست و ادامه نداد!

حتی با این رباعی مشکلی نداشت :

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت/یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هرچند به نزد عامه این باشد زشت/سگ به ز من است اگر برم نام بهشت

ولی عجب از این اعتقاد که تا ایزد رو مورد کنایه دید، پا پس کشید.

چه کسی تنهاتر است؟ آنکه عمیق‌تر فکر می‌کند یا آنکه دست از آن برداشته؟

بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده‌ام!

بگذار هیچ‌کس نداند، هیج‌کس! و از میان همه‌ی خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

| احمد شاملو؛ رکسانا |

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن

که عهد با سر زلف گره گشای تو بست

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

 

پ.ن : دلخوشی این روزهام اینه که حافظ می‌خونیم، تاثیر من بود یا انتخاب خود روح نمی‌دونم، ولی شنیدن یک غزل از زبان کس دیگری به جز صدای ذهنی خودم، لذت بخشه.

ناخودآگاه

همه‌ی ما بسیاری چیزها را می‌بینیم، می‌شنویم، می‌بوییم و می‌چشیم بی‌آنکه در آن لحظه به آن توجه کنیم، یا بدین سبب که توجه ما معطوف به سوی دیگری‌ست و یا بدین جهت که محرک حسی به قدری ضعیف است که اثر خودآگاهانه‌ای برجای نمی‌گذارد. اما ناخودآگاه متوجه آنها شده است و این گونه ادراک‌های نیمه‌خودآگاه نقش مهمی در زندگی روزمره‌ی ما ایفا می‌کنند. این ادراک‌ها بی‌آنکه ما متوجه باشیم، در کیفیت واکنش‌های ما در برابر وقایع و مردم اثر می‌گذارند.

| انسان و سمبل‌هایش؛ کارل گوستاو یونگ |

| ترجمه‌ی ابوطالب صارمی |

به تمام جملات، رفتارها، علایق و سلایق آدم‌های اطرافم فکر می‌کنم، به خصوص در محیط کار، که هر روز مقدار زیادی، خیلی زیاد، از تعصبات و خرافات اونها تاثیری غیر مستقیم و حتی مستقیم در طرز فکر من دارن. این ترسناک و حتی ناامید کننده‌ست. 

بالاخره اولین جلسه تا نیم ساعت دیگه شروع می‌شه، اونم با استاد صداقت، انرژی مضاعف پیدا کردم.

درختی هستم که افسانه‌ی باغبان را باور کرده

باغ میوه

اجتماع درختانی‌ست که به خودفروشی رسیده‌اند

و آن تک درخت تنها

که بر تپه‌ای روییده

نمی‌داند برای چه تنهاست!

| محمد عسکری ساج |

در کتاب "انسان و سمبل‌هایش" آمده که روان آدمی بخشی از طبیعت است و معماهای آن مانند طبیعت نامحدود. بنابراین شناخت آن ناممکن است، تنها می‌توانیم نظرات و عقایدمان را در باره‌ی آن بیان کنیم. چراکه درک و شناخت روان و طبیعت محدود به حواس ماست و این حواس اندازه‌ای دارند، ما می‌توانیم با ابزارآلات مختلفمان این اندازه را گسترش دهیم اما در نهایت باز هم از حدی فراتر نخواهد رفت. و نیز اینکه هر درکی از محیط اطراف باید توسط ذهن و روان آدمی تجزیه و تحلیل شود، که دستخوش متغیرات و ناشناخته‌های بسیار است و پیشتر گفته شد شناخت آن ناممکن است، اقلا تا امروز.

ما، هر کدام از ما،از آنجایی که تنها می‌توانیم خود باشیم و دنیا را از دیدگاه خود و ذهن خود ببینیم این تصور را داریم که تصورمان درست است. یعنی برای ادامه زندگی و حتی کوچک‌ترین تصمیمات باید بر درست بودن آن اطمینانی حداقلی داشته باشیم، معمولا خودمان را جای آن تک درخت می‌گذاریم که به خودفروشی تن نداده و البته این را نمی‌داند و حزن تنهایی را با خود یدک می‌کشد. موقعیتی نمایشی و جذاب!

اما اگر از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم هر کدام یکی از آن درختان باغ میوه هستیم، خودمان را فروخته‌ایم به بهانه‌ی بهره‌مندی از خدمات باغبان. یکی مثل من هر روزش به بیگاری تن داده تا برسد به جایی که روی تپه‌ای، تنها، دور از هر باغ و باغبانی بروید، تا بعد باغ و باغبان را مورد نکوهش قرار دهد. یکی هم شیفته‌ی باغ شده و بدون هیچ ترسی تن داده به دوشیده شدن، چیده شدن.

در نهایت " برای هیزم شدن رشدمان داده‌اند". برای سوختن و گرما دادن با باغبان.

باید برگردم

تو دنیای موازی من یه گوینده‌ی حرفه‌ای رادیو هستم. تا الان چندتا نمایشنامه‌ی رادیویی نوشتم و یه مجموعه داستان کوتاه. اصلا نمی‌دونم کرونایی اتفاق افتاده. دارم به نوشتن نمایشنامه‌ی بعدیم فکر می‌کنم و هم زمان در حال پیدا کردن یه تمرین جدیدم تا تنفسمو با ضربان قلبم تنظیم کنم تا لرزش کمتری تو صدام داشته باشم و نفس کمتریو هدر بدم. چیزی به اسم کرونا وجود نداره و برنامه‌هام یکی یکی عملی شدن تقریبا. درر حال تکمیل پایان‌نامه‌ی کارشناسیم هستم و عشق رو از منظر فلسفه غربی و شرقی مقایسه می‌کنم. اما خب دنیای موازی‌ای وجود نداره و من از کف‌ترین حالت ممکن به همه چیز چنگ می‌زنم تا پرت نشم تو تباهی، هیچ کدوم از برنامه‌های قبلیم عملی نشدن، خودمم و خودم. برنامه‌های جدید، پلن سی و دی و ای، یه چندتاییشون عملی شدن، اما هرز رفتم، باید برگردم به دنیای خودم. به خط اصلی داستان.

نیاسود؟

خودت خواستی که تو هیچ عکس دسته جمعی‌ نباشی، حالا چرا یه دورهمی دوستانه که می‌تونست باعث خوشحالیت بشه، چند تا خاطره‌ی خوب رو برات یادآوری کنه، کل روزتو خورده؟ انرژیتو مکیده؟ چرا انقدر حسود، ابله و کوتاه‌بین شدی؟ چرا مثل یه بچه یتیم وقتی دوست پدر مادر دارشو دیده بغض کردی؟ چرا فکر می‌کنی طرد شدی؟ چرا مظلوم نمایی می‌کنی برای خودت؟ فکر کردی وقتتو دارم که نازتو بکشم؟ خوشی زده زیر دلت که همین یه ذره وقتتو با فکرای پوچ و بی‌نتیجه به گند بکشی؟

خودت خواستی تو هیچ عکس دسته جمعی نباشی، خود خود ابلهت. مگه حوصله‌ی کس دیگه‌اییم داری که عکس دسته جمعی می‌خوای؟ از این دورهمیا چی عایدت می‌شه جز چهارتا متلک و چهارتا تحسین؟ به چه دردت می‌خوره؟ که قاب کنی بزنی به دیوار اتاق؟ که وقتتو باهاش تلف کنی؟

گل بگیر به این توهمات و افکار بی‌فایده. چیزای بی‌اهمیت مهمتریم هست.

محبت مریض

بهش گفتم تو فقط مال خودمی. لپاش گل انداخت. نگاهش گرم شد. دستش آروم اومد تو دستام. انگار منتظر همین یه جمله بود که قلبش بتپه. که شاد باشه. انگار من تنها دلیلش بودم برای زندگی. اون یه فرشته بود. یه فرشته باید کنار یه آدم مثل من باشه که بتونه بهش تکیه کنه. براش غر بزنه. اخم و تخم کنه. چشم و ابرو نازک کنه. ناز کنه. باید یکی مثل من باشه که نازشو بکشه. اصلا همین جوری دلشو بردم، از من اصرار از اون فرار، از من اصرار از اون ناز کردن از من اصرار از اون قبول کردن. بد کردم؟
گفتم تو تنها دلیل زندگیمی، دلیل زندگی من! دلیل زندگی کس دیگه‌ای بشی دنیا بی دلیل می‌شه. خندید. این یعنی چی؟ خندید، یعنی دوست داشت دیگه.
گفتم انگار تورو برای من ساختن. خوشش اومد. ذوق کرد. گل از گلش شکفت. انگار دنیارو بهش دادم. اونو برای من ساخته بودن دیگه. مگه حوا رو از دنده‌ی چپ آدم نساختن؟ خب اون حوای من بود. حوا مال آدم بود. اشتباه می‌کنم؟
گفتم تو مثل تنگ بلور استادکارای اصفهانی ظریفی، خوب نیست هی بری این ور اون ور، ترک برمی‌داری. می‌خوای کار کنی که چی. هر چی می‌خوای لب تر کن. مرد نیستم آماده‌ش نکنم. تو بشکنی، تر‌ک برداری لب‌پر بشی، من که می‌میرم. اصلا می‌ذارمت لای پر قو. نرم، گرم، راحت. بذار این سگ‌دو هارو من بزنم. بد گفتم؟
گفت می‌خوام مستقل باشم. گفتم باشه، اصلا هر چی تو بخوای، ولی منم این گوشه کنارای استقلالت میام، یه سری بزنم. یه نگاهی بندازم. بالاخره پنبه که کنار آتیش باشه، کم‌کم داغ می‌شه. نمی‌فهمه کی قراره آتیش بگیره. لازمه یه نفر حواسش باشه. نگهبانی بده. تو پنبه‌ای، لطیفی. بذار نگهبانت باشم. از آتیش دورت کنم. بد گفتم؟
بابا این همه سال بابام نگهبانی مامانمو کرد. بد کاری کرد نذاشت آب تو دلش تکون بخوره؟ مگه مامانم چی کم داشت؟ درس خوندن و کار کردن و مستقل بودن خوبه؟ باشه، قبول. ولی اینا برای قبل از منه. دختر اسمش که اومد کنار مردش، دیگه باید زن باشه، سنگین باشه. حرف مردشو گوش کنه. چیه این اراجیف که جدیدا تو ذهن اینا کردن که مستقل بودن خوبه جذابه؟
بهش گفتم تو فرشته‌ی منی، فرشته، فرشته بمون. کاری به دنیای آدما نداشته باش. برات بهشت می‌سازم. جوابمو نمی‌ده. دیگه باهام صحبت نمی‌کنه. منو نمی‌بینه. مگه من به غیر عاشقی کاری کردم؟ حرفی زدم؟ بد کردم می‌خواستم آب تو دلش تکون نخوره؟

اولی را مچاله کردم، دومی را، سومی را! تقصیر من چیست؟ کاغذ، عاشق شده و جوهر به خوردش نمی رود!

 

پ.ن : برای هزار و اندی قرن پیش

 

وقتی می‌میریم تولد را جشن بگیریم یا عزا؟

دیشب اومدم بنویسم از تولد متین، اولیش بعد از مرگش. به خودم اومدم دیدم چقدر ذهنیتم تغییر کرده! یاد شخصیت "نوید کهن‌ترابی" افتادم. اولین داستان کوتاهی که نوشتم،"ناکجا". در مورد مرگ بود. به نظرم تمام رسوم عزاداری مسخره میومد. مُردی که مُردی، به درک! مگه مهمه؟ "زین پیش نبودیم و نبُد هیچ خلل، زین پس چو نباشیم همان خواهد بود". نه که قبلش مرگ ندیده بودم، دیده بودم، ولی مرگ آدم‌های نزدیکی که هیچ ارتباطی باهاشون نداشتم، عمو، دایی، مادربزرگ و ... تاثیر چندانی روم نداشت. خودمو توجیه می‌کردم که خب پیر بود، مریض بود و و و و. صمیمیتی نداشتیم، نه اونها وارد دنیای ذهنی من شده بودن و نه من وارد دنیای اونها. صرفا آدم‌های محترمی بودن، همین و بس. اما متین این طور نبود. بهترین دوست که البته ارتباطم باهاش قطع شده بود، حداقل دو سه سال. مدام تو ذهنم مرور می‌کردم که دوباره صمیمی هستیم. من رفتم بازی فوتبالشو ببینم، اون اومده اجرای منو ببینه. من سورپرایزش کردم، اون جبران کرده. دوباره با هم رپ گوش بدیم،اون با ذوق و شوق برام از رپ حرف بزنه، از پیشرو، از بهرام، از یاس، از سورنا، پوتک، شایع. من دوباره گوش بدم، دوباره گوش بدم. همراهش از ذوق اون تمام آهنگاشو حفظ کنم که بعد وقتی اون صحبت می‌کنه منم یه تیکه‌شو بخونم تا بیشتر ذوق کنه! دوباره اپیکور گوش بدیم. "مامی ساری". امیر خلوت گوش بدیم، این بار ولی من اون بچه مثبت چشم و گوش بسته‌ی قبل نیستم که با شنیدن چهارتا فحش تو آهنگای خلوت دیگه بهش گوش ندم.

مدام تو ذهنم مرور می‌کردم که اتفاقی تو خیابون می‌بینمش، با هم دست می‌دیم و دوباره مثل قبل می‌شیم. فقط یه بار رفته بودم جلو خونشون،  هر بار که رد می‌شدم از اونجا منتظر بودم متین بیاد بیرون و دوباره ببینمش ولی بعد یه دوست مشترک گفت خونشون عوض شده. ولی هنوز از اونجا که رد می‌شم انتظار دارم متین با همون دوچرخه‌ی داغون بیاد بیرون.

حوزه‌ی کنکورمون یکی بود. اشتباها تو شناسنامه‌ش جنسیتش خورده بود دختر! سر جلسه راهش نمی‌دادن. متین! تو دلم می‌خندیدم، منتظر بودم دوباره صمیمی شیم تا همین جوری سر شوخیو باز کنم.

وقتی به جای تمام موقعیت‌های فرضیم، اتفاقی اعلامیه ترحیمشو دیدم، با تمام وجود عزادار شدم. فهمیدم عزا یعنی چی و چرا اعلامیه ترحیم چاپ می‌کنن. فهمیدم مرگ چیز بی‌رحمیه. یه دفعه کل وجودتو پاک می‌کنه. انگار که هیچ وقت نبودی.

متین! حتما کلی رپ جدید داشتی برای گوش دادن، کلی داستان مزخرف که تعریف کنی. کلی چیز که تجربه کنی. شاید می‌تونستم چند تاشونو بشنوم. دلم برای تمام اون مزخرفات تنگ شده.

بازاریابی

تبلیغات، تبلیغات، تبلیغات. هر جا که نگاه می‌کنی یه تبلیغی به چشمت می‌خوره. تلویزیون، روی در، دیوار، پل عابر پیاده، رو شیشه ماشین‌ها، تو مترو. حتی تو گوشی‌هامون- این شخصی‌ترین وسیله‌ی شخصی- حتی وقتی صدای دنیارو خفه کردی و اجازه‌ی بروز ندادی یهو یه پیامک تبلیغاتی برات ارسال میشه که نه می‌تونی کنسلش کنی نه فایده‌ای برات داره.

انقدر همه چیز تجاری شده که گاها خودومون رو هم شکلات پیچ می‌کنیم و تو یه قالب محبوب تحویل این و اون می‌دیم. همه چیز برای فروشه به خصوص خودمون.

"هر صبح خودم را بسته‌بندی می‌کنم

و در اشکال مختلف ارائه می‌دهم

هر صبح خودم را به بازار می‌رسانم و می‌فروشم

کالایی چند منظوره‌ام

و برای جلب رضایت مشتری

حتی شاید پاهایم را با چرخ

چشمانم را با دوربین

دهانم را با بلندگو

و افکارم را با اخبار جایگزین کنم

هر جیری که استفاده‌ای نداشته باشد

محکوم به جایگزینی‌ست"

 

هر نفسی که فرو می‌رود ممد فکر است و فکر و فکر و چون برآید فکر و فکر و فکر

شکر خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. بحمدلله مجاز به انتخاب واحد نیستم و یه پروسه‌ی اداری و رفتن به آن سر تهران برام آب خورده به علاوه‌ی اینکه تا فردا که برم و برگردم که انشاءلله بعد انتخاب واحد کنم ظرفیتا تکمیله.

سوالی که به قوت از خودم می‌پرسم اینه که چرا همون ترم قبل که فرصتش بود و حتی دو ترم پیش که فرصتش بود و ایضا سه ترم پیش، به کل انصراف ندادم از این همه توهینی که هر روز به قشر دانشجو می‌شه به خصوص من؟ یعنی می‌ترسیدم که کلا از این فضا کنده بشم؟ یا نمی‌دونستم مثلا اگه دانشجو نباشم باید بگم چیکاره‌م؟ البته مورد اول دلیل محکم‌تریه! بی مورد نبوده. همین الان که با تمام توان دارم تلاش می‌کنم تو مسیر بمونم، عملا لِنگ انداختم.

مدام می‌خوام به خودم بقبولونم که خیلی از اسطوره‌هام مثل "نامجو" مثل استاد "بیضایی" مثل استاد "شجریان" مثل "فروغ" مثل هزار نفر دیگه که الان یادم نیست تحصیلات دانشگاهی نداشتن ولی موندن تو مسیر، بمون تو مسیر. ولی یه صدایی می‌گه اونا هیچ کدوم مثل من از زیر صفر شروع نکردن، زیر صفر اقتصادی، زیر صفر اجتماعی. بدون حامی. می‌گه اونا قبل از اینکه برسن به مشکلات، عمده‌ی مهارتشونو کسب کرده بودن، ولی من چی؟ نیمچه شاعر، نیمچه گوینده، نیمچه بازیگر، نیمچه نویسنده. همه‌ی اینارو رو هم بذاری یه تف روت نمی‌ندازن!

می‌خوام بقبولونم که باید همین نیمچه نیمچه‌هارو ادامه بدم تا بالاخره یکیش کامل بشه ولی پس آینده چی؟ از یه طرف نمی‌تونم منکر بشم که هزار هزار نفر چشم دوختن به من و کارام. منتظرن یه جا کم بیارم که بیان و بگن "دیدی؟ دیدی گفته بودم بهت؟ گفته بودم این چیزا برات نون و آب نمیشن، یادته؟ باید گوش می‌دادی!" یا باید ادامه بدم و بالاخره یه روزنه‌ای باز کنم یا باید ادامه بدم و خودمو چال کنم تو خودم و خودم و خودم.

انسان نیاز به خواسته شدن دارد

"انسان موجودی‌ست اجتماعی". این جمله از نخستین گزاره‌هایی ست که در مورد سرشت آدمیزاد خواندیم. اولین آموزه‌های ما در مورد اجتماع و جامعه و نیاز شخص به حضور در اجتماع. حقیقتی غیر قابل انکار.

پذیرفته شدن و خواسته شدن توسط دیگری، شاید مهمترین چیز در شکل‌گیری شخصیت فرد باشد. سال قبل در جایی که مشغول کار بودم مردی را دیدم که حدودا دهه‌ی پنجاه زندگیش را می‌گذراند. ازدواج نکرده بود و به هیچ مرام و مسلک یا هیچ چیز دیگری هم تعلق نداشت. برای چند روزی جالب بود. اما هر چه بیشتر شناختمش، ترسم بیشتر شد. زورنج، کلافه، لاقید. چیزی برایش مهم نبود. درآمد خوبی داشت اما همه‌ی آن را قمار می‌کرد. هدفی نداشت. کسی در دنیا برایش اهمیتی نداشت و او هم برای کسی. شاید ترسناک‌ترین سرنوشتی که می‌شود برای کسی متصور شد‌. معمولا آدم مهربانی بود وقتی صحبت می‌کرد، یا حداقل سعی‌ش را می‌کرد اما نمی‌شد خیلی به آن مهربانی دل بست. انگار از دست خودش هم کلافه بود.

بعضی مواقع حس می‌کنم شباهت‌هایی به او پیدا کردم. تلخ می‌شوم، هیچ چیز نمی‌تواند دلگرمم کند. حس می‌کنم یک رباعی از خیامم. حقیقی‌ام اما تلخ. سکوتم سنگین می‌شود. اخم می کنم. زبانم تلخ می‌شود. نیش دار. به اعماق بدویتم فرو می‌روم. به آن دوره که هنوز به جای کلمه به هم سنگ و چوب و مشت و لگد پرتاب می‌کردند. بعد اما با یک گوشه چشمی از دوستی یا شوخی مسخره‌ای از خانواده دوباره برمی‌گردم به همان سکوت دلنشین معمولی خودم. که یعنی هنوز هم کسی هست که بخواهدم. هنوز قابل تحملم و به همین خاطر سزاوار آن همه تنبیه نیستم و اگر گهگاهی لبخند بزنم جای دوری نمی‌رود.

این اجتماعی بودن بد چیز معرکه‌ایست. درد و درمان یکجاست. همه ما به این دستاویز برای ادامه‌ی زندگی نیازمندیم. اصلا این همه ستایش عشق در ادبیات و فرهنگ‌ بشری ریشه‌اش از همین جاست به نظرم.

سوترای آفتابگردان

《دیروز خدارو دیدم. چه شکلی بود؟ خب، بعدازظهر از نردبون رفتم بالا- یه آلونک درپیت بیرون شهر داره، تو یه جا مثل مونرو، تو نیویورک. مرغدونی‌های جنگلی. اون یه پیرمرد ریش سفیده.》
《براش شام پختم. یه شام مشتی- سوپ عدس، سبزیجات، نون و کره - آب شده بود- نشست پشت میز و شروع کرد به خوردن، غمگین بود》
《بهش گفتم اون هنه جنگ و کشت و کشتار اون پایینو باش، که چی؟ چرا بس نمی‌کنی؟》
《گفت، سعی می‌کنم- این تموم کاری بود که می شد انجام بده، انگار خسته بود. خیلی وقته مجرده و سوپ عدس هم دوست داره.》

| کدیش |

| آلن گینزبرگ، سوترای آفتابگردان، ترجمه محمد رزازیان |

صبح تو محل کارم نشستم به خوندن شعر بلند "کدیش" که تموم نمیشه! و بازم نیمه‌کاره موند. کتابو از رو طاقچه برداشتم و مغازه رو که بستم همون طور اومدم مترو. داشتم با کتاب لاس می‌زدم نه حوصله‌ی خوندن داشتم نه دل ول کردن. یه استوری گذاشتم از متن که بگم آره منم کتاب می‌خونم، اونم کتابایی که معمولا کسی حتی اسمشم نشنیده که بگم مثلا خیلی حالیمه. در حال خط عوض کردن بودم که یهو تو شلوغی مترو یکی که درست مخالف جهت من حرکت می‌کرد گفت "این چه کتابیه؟" برق گرفت منو! وقتش بود که حسابی قمپز در کنم. چند دقیقه‌ای صحبت کردیم در مورد کتاب و محتوای کتاب رو کم وبیش براش توضیح دادم، که کتاب، اشعار یکی از راس‌های اصلی "نسل بیت" یعنی آلن گینزبرگه و نسل بیت یعنی چی و چرا این نسل شکل گرفت.

اما اولین سوالش که در مورد عنوان کتاب بود رو زیر زیرکی پیچوندم؛ "سوترای آفتابگردان"! یعنی چی؟ چرا تا این لحظه دنبال جوابش نبودم؟!

"می‌خوابم، خوب، کامل، عمیق، با کیفیت. می‌خوابم تا برده‌ی بهتری باشم و فردا با انرژی بیشتر بیگاری بدهم. می‌خوابم تا هوای دیگری به سرم نزند."

لولیتا، ولادیمیر ناباکوف؛ ترجمه اکرم پدرام‌نیا

یک آدمکش همیشه می‌تواند شیوه‌ی نگارشش خیال‌انگیز باشد.

یک باره، خام و دیوانه‌وار و با ترس و لرز و عذاب و بی‌هیچ خجالتی عاشق هم شدیم.

در همان یک لحظه‌ی درخشان که نگاهم روی کودک رانوزده لغزید، مکنده‌ی روحم هر ذره از زیبایی او را مکید. همه‌ی ذره‌هایی را که در همان یک آن با ذره‌های زیبایی عروس مرده‌ام سنجیدم. دمی بعد، او، البته این یکیِ تازه، لولیتا، لولیتای من، الگوی اولیه‌اش را در سایه برد. همه‌ی آن چیزی که می‌خواهم روی آن تاکید کنم این است که کشف او پیامد ویرانگر آن روزهای عذاب‌آور گذشته در آن "قلمروی شاهزادگیم در کنار دریا" بود. هر حادثه‌ای بین این دو حادثه فقط زنجیره‌ای از پایه‌ریزی های اشتباه، احمقانه و کورکورانه از لذت بود. شباهت‌ها آنقدر بود که دو نفر یکی شدند.

| لولیتا؛ ولادیمیر ناباکوف؛ ترجمه اکرم پدرام نیا |

لولیتا از آن دست رمان‌هایی ست که اکثرا کسی جرئت حرف زدن درباره‌ی آن را ندارد. عده‌ای می‌گویند هرزه‌نگاری محض است که به دست یک منحرف جنسی نوشته شده؛ خود ناباکوف وقتی آن را به دست ناشر می‌سپارد آن را یک "بمب ساعتی" خطاب می‌کند. عده‌ای کلا پی این کتاب را نمی‌گیرند انگار وجود خارجی ندارد و اکثر مردم هم اصلا نمی‌دانند چنینی کتابی وجود دارد و حتی اگر می‌دانستند هم احتمال برداشت‌های اشتباه از آن‌ آنقدر زیاد است که حرف‌های اصلی این داستان را در حاشیه قرار می‌داد.

لولیتا داستان نیمه‌ی تاریک وجود آدمی‌ست. آن نیمه‌ی تاریک که همه سرکوبش می‌کنند. نیمه‌ی تاریکی که این بار کنترل تمام وجود آدمش را گرفته و او را مانند حیوانی تشنه و گرسنه به این سو و آن سو می‌کشد.

جذابیت این داستان زمانی بیشتر می‌شود که می‌فهمی این داستان از زبان شخص اول داستان یعنی پروفسور "هامبرت هامبرت" نوشته شده است! یک تیغ تیز که می‌تواند خواننده را در همان اولین جملات نسبت به داستان شکاک‌تر و بدبین‌تر کند. خواننده مجبور است با ضمیرهای اول شخص به شخصیت نزدیک شود- خاصیت این نوع ضمیر که خود را ناخودآگاه جای شخصیت قرار می‌دهد - و خود را جای آن بگذارد و از طرفی "هامبرت هامبرت" آن قدر در نیمه‌ی تاریکش فرو رفته که خواننده نمی‌تواند خود را جای چنین آدم خطاکاری بگذارد. حاصل کشمکشی‌ست که می‌تواند درکی از این نوع انحراف جنسی -گرایش به کودکان- فراهم آورد. گرچه این درک ناخوشایند باشد آن را مطرح کرده و امکان مقابله و درمان آن را فراهم می‌کند یا حداقل آن را به مخاطب می‌شناساند.

همان طور که ناشر در مقدمه می‌گوید : 《 "ناخوشایند" در بیشتر موارد هم‌معنی‌ست با "نامعمول" و هر کار بزرگ هنری همیشه خلاقانه‌است و به همین دلیل "نامعمول" یا "ناخوشایند" است.》

لولیتا داستانی نامعمول اما ستودنی‌ست.

در ستایش بازیگری و هنر

- چقدر فکر می‌کنی؟ نه فکر کردن به غذا و لباس و اینکه سکینه چیکار کرد و ممد چطور و این دست مسائل، چقدر به فکر کردن فکر می‌کنی؟

سوال بالا اوایل کلاس بازیگری مطرح شد. تصور خیلی از هم‌دوره‌ای ها از بازیگری فرو ریخت. اینکه بازیگری چیزی فراتر از در معرض دید بودن و مرکز توجه بودن است و عمق موفقیت هر بازیگر نسبت قابل توجهی با عمق تفکرش دارد. این سوال کسی را منع نمی‌کرد از انجام کاری، اما به چیزهای زیادی تشویق می‌کرد، مثل مطالعه، تحقیق و زمانی مشخص از هر روز برای شناخت خود، تمام خود، هم فیزیک بدن و هم هر آنچه جز آن است.

اینجا مسئله‌ی زمان مطرح شد. زمانی برای ارتقا خود.

در کتاب جامعه‌شناسی هنر آمده که در ابتدای زندگی جمعی بشر، همه‌ی افراد جامعه در مسائل نظری و عملی مشارکت داشتند، اما به مرور و به سبب پیچیدگی رو به افزایش زندگی جمعی، تقسیم کار و پیدایش تخصص‌های گوناگون این دو بخش از زندگی-عملی و نظری- هر چه بیشتر از هم جدا شدند و شرایط اختلافات طبقاتی را فراهم کردند. عده‌ای فقط مشغول کارهای عملی و به قولی "یدی" شدند و فکر کردن و مشارکت در مفاهیم نظری را فراموش کردند و عده‌ای دیگر زندگی عملی را به کل کنار گذاشتند. دسته‌ی دوم به مرور رهبری و مدیریت جامعه را عهده‌دار شدند و از این امکان نهایت استفاده را برای رفاه هر چه بیشتر بردند. دسته‌ی اول هم هر روز بیشتر از فکر کردن دور شدند و شرایط سقوط و پسرفت برایشان مهیا شد.

زمان! دقیقا کدام زمان؟ جامعه بی‌فکری را برای ما می‌خواهد، در واقع دسته‌ی بالاتر جامعه که مسیر جامعه را تعیین می‌کند و اجازه‌ی تخصیص زمانی برای خود را به ما نمی‌دهد. می‌شود نتیجه گرفت بازیگری که از دسته‌ی اول یا عموم جامعه برخاسته باید با تمام این نظم فرهنگی کلنجار برود. باید این تفکر دور و دراز را بشکند، ابتدا برای خودش تا بتواند به آن چیزی که حد اعلای بازیگری ست دست پیدا کند.

تغییر طرز فکر! به چیزی بهتر، شاید سخت‌تر از گرفتن جان آدمیزاد باشد. این همان ماهیت و هدف اصلی هنر و ادبیات است.

پرنده مهاجر

شب می گذرد و من گرم خوابم
به دانه فکر می کنم
به لانه
به تخم هایم
به رقص هماهنگمان برای یکی شدن
به جوجه هایم
به دانه
به آواز
به پرواز

آفتاب که طلوع می کند
من از چهار سو محاصره شده‌ام
و از چهار سو مترسک‌ها رسیده‌اند

می پرم
تا پرنده بمانم

می پرم
و برای لانه‌ام
برای جفتم آواز می‌خوانم
مترسکی به من می گوید
هیس پرنده ها که فریاد نمی زنند!
پرنده ها می پرند
پرنده ها شکار می شوند
پوستشان کنده می شود
کباب می شوند
خورده می شوند
می خواهم چیزی بگویم
می گوید چه آواز قشنگی
کاش معنی هم داشت!
می خواهم فریاد بزنم
گوشش به آوازم خو می‌گیرد
قفس را می آورد
می پرم
و بال‌هایم خانه ام می شود
می‌پرم و فراموش می‌کنم من پرنده‌ی دورپروازی نیستم که همه جای جهان خانه‌ام باشد
می‌پرم و آخرین تصویرم مترسکی ست
که در مزرعه‌ام کاشته‌اند
می‌پرم و پرنده بودن نفرینم می‌شود

دست آخر

هَم : طبیعت مارو فراموش کرده
کلاو : دیگه طبیعتی نیست.
هم : دیگه طبیعتی نیست! بیخو می‌گی.
کلاو : این دور و برها.
هم : ولی ما هنوز نفس می‌کشیم، تغییر می‌کنیم! موهامون می‌ریزه، دندونامون می‌افته! جوونی‌مون! آرمان‌هامون!
کلاو : پس طبیعت فراموش‌مون نکرده.

-------‐‐-----------------------------------

نِل : آدم نباید به این چیزا بخنده نَگ. تو چرا همیشه به این چیزا می‌خندی؟
نَگ : بلند حرف نزن!
نِل : هیچ چیزی خنده‌دارتر از بدبختی نیست، اینو قبول دارم، اما ...
نَگ : دِهَ!
نِل : بله، بدبختی مضحک‌ترین چیز دنیاست. ما هم اولش می‌خندیم، بی‌اختیار می‌خندیم، اما همیشه موضوع همونیه که هست. آره، قصه‌ی خنده داری که بارها شنیده‌یم. باز هم به نظرمون خنده داره، اما نمی‌خندیم.

 

| دست آخر؛ ساموئل بکت؛ ترجمه نجف‌دریابندری |