عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمیباید خواست
روح، رباعیات خیام رو برداشت و شروع کرد به خوندن، مصرعی میخوند من ادامه میدادم. اگر جایی اشتباه میخوند نظرمو میگفتم. من اشتباه میخوندم اون اصلاح میکرد. تا رسید به این رباعی، تو بیت دوم از کنایهی خیام خندهم گرفت، گفتم دوباره بخون، لذت بردم، دوباره و دوباره خوند، نتونست معنیشو بپذیره. انگار مچشو گرفتهم! تا اینجا، رباعیهای قبلی رو کم و بیش قبول کرده بود. ولی کتابو بست و ادامه نداد!
حتی با این رباعی مشکلی نداشت :
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت/یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند به نزد عامه این باشد زشت/سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
ولی عجب از این اعتقاد که تا ایزد رو مورد کنایه دید، پا پس کشید.