یک آدمکش همیشه می‌تواند شیوه‌ی نگارشش خیال‌انگیز باشد.

یک باره، خام و دیوانه‌وار و با ترس و لرز و عذاب و بی‌هیچ خجالتی عاشق هم شدیم.

در همان یک لحظه‌ی درخشان که نگاهم روی کودک رانوزده لغزید، مکنده‌ی روحم هر ذره از زیبایی او را مکید. همه‌ی ذره‌هایی را که در همان یک آن با ذره‌های زیبایی عروس مرده‌ام سنجیدم. دمی بعد، او، البته این یکیِ تازه، لولیتا، لولیتای من، الگوی اولیه‌اش را در سایه برد. همه‌ی آن چیزی که می‌خواهم روی آن تاکید کنم این است که کشف او پیامد ویرانگر آن روزهای عذاب‌آور گذشته در آن "قلمروی شاهزادگیم در کنار دریا" بود. هر حادثه‌ای بین این دو حادثه فقط زنجیره‌ای از پایه‌ریزی های اشتباه، احمقانه و کورکورانه از لذت بود. شباهت‌ها آنقدر بود که دو نفر یکی شدند.

| لولیتا؛ ولادیمیر ناباکوف؛ ترجمه اکرم پدرام نیا |

لولیتا از آن دست رمان‌هایی ست که اکثرا کسی جرئت حرف زدن درباره‌ی آن را ندارد. عده‌ای می‌گویند هرزه‌نگاری محض است که به دست یک منحرف جنسی نوشته شده؛ خود ناباکوف وقتی آن را به دست ناشر می‌سپارد آن را یک "بمب ساعتی" خطاب می‌کند. عده‌ای کلا پی این کتاب را نمی‌گیرند انگار وجود خارجی ندارد و اکثر مردم هم اصلا نمی‌دانند چنینی کتابی وجود دارد و حتی اگر می‌دانستند هم احتمال برداشت‌های اشتباه از آن‌ آنقدر زیاد است که حرف‌های اصلی این داستان را در حاشیه قرار می‌داد.

لولیتا داستان نیمه‌ی تاریک وجود آدمی‌ست. آن نیمه‌ی تاریک که همه سرکوبش می‌کنند. نیمه‌ی تاریکی که این بار کنترل تمام وجود آدمش را گرفته و او را مانند حیوانی تشنه و گرسنه به این سو و آن سو می‌کشد.

جذابیت این داستان زمانی بیشتر می‌شود که می‌فهمی این داستان از زبان شخص اول داستان یعنی پروفسور "هامبرت هامبرت" نوشته شده است! یک تیغ تیز که می‌تواند خواننده را در همان اولین جملات نسبت به داستان شکاک‌تر و بدبین‌تر کند. خواننده مجبور است با ضمیرهای اول شخص به شخصیت نزدیک شود- خاصیت این نوع ضمیر که خود را ناخودآگاه جای شخصیت قرار می‌دهد - و خود را جای آن بگذارد و از طرفی "هامبرت هامبرت" آن قدر در نیمه‌ی تاریکش فرو رفته که خواننده نمی‌تواند خود را جای چنین آدم خطاکاری بگذارد. حاصل کشمکشی‌ست که می‌تواند درکی از این نوع انحراف جنسی -گرایش به کودکان- فراهم آورد. گرچه این درک ناخوشایند باشد آن را مطرح کرده و امکان مقابله و درمان آن را فراهم می‌کند یا حداقل آن را به مخاطب می‌شناساند.

همان طور که ناشر در مقدمه می‌گوید : 《 "ناخوشایند" در بیشتر موارد هم‌معنی‌ست با "نامعمول" و هر کار بزرگ هنری همیشه خلاقانه‌است و به همین دلیل "نامعمول" یا "ناخوشایند" است.》

لولیتا داستانی نامعمول اما ستودنی‌ست.