لباس‌های زمستان با جیب‌های پر از خاطره

بافت پارسالمو برداشتم، توی جیبش یه بسته دستمال کاغذی بود. یه بسته خاطره توی دستم منفجر شد. صبح تو مسیر سالن تمرین، چشمم به اعلامیه ترحیم دوستم افتاده بود. سیل اشک اجازه‌ی دیدن درست نمی‌داد و حجم مخاط بینی راه نفسمو گرفت. تا برسم به دکه تمام آستینام خیس خیس بودن. جنگ دستمال و غم مرگ. یه بسته با اشک تموم شد و بعد زندگی ادامه پیدا کرد. یه بسته موند تا امروز یادم بیاد پارسال عزیزی از دست دادم. توی جیب یه لباس دیگه یه ماسک پیدا کردم.

سال بعد قراره چی پیدا کنم؟ چند تکه شعار و یک هوار آزادی؟ یه کشور برای ساختن و دل خوش؟ امید به آینده و تلاش برای ساختن؟ معلوم نیست. ولی باید همینا باشن.

نه می‌بخشیم نه فراموش می‌کنیم

امروز گزارشی می‌خواندم در مورد غزاله چلابی که توسط مریم فومنی تهیه و در نشر آسو ارائه شده بود. گزارش برای یکی دو روز پیش بود. در آن از چگونگی حضور غزاله در اعتراضات آمده بود و اینکه غزاله که بود و چرا آنجا حضور داشت.
من آن فیلم دلخراش را ندیدم ولی انگار در حال فیلم گرفتن از اعتراضات بوده که مورد شلیک مستقیم گلوله‌ی جنگی به سرش قرار گرفته و این اتفاقات را هم با گوشی خودش ثبت کرده. گلوله از سمت دیگر جمجمه‌اش خارج و غزاله مرگ مغزی شده است. همچنین در گزارش آمده بود که غزاله پیشتر دو بار فرم اهدای عضو را پر‌ کرده بود و ۹ عضو از اعضای بدنش قابلیت پیوند را داشته و خانواده‌ی او هم به این کار رضایت داده بودند اما نیروهای امنیتی مانع از این کار شدند تا مبادا "از غزاله قهرمان ساخته شود."
ج‌ا او را کشت و حداقل زندگی ۹ نفر دیگر را که می‌توانست کمی بهتر باشد را به همان حال رها کرد.
روایت‌ها از کشته شدگان آنها را از عدد بودن خارج می‌کند. روایت‌ها از زندگی کشته شدگان آینه‌ی تمام‌نمای این حکومت قاتل است، که آنها دشمن زندگی دشمن شادی و درستی هستند. داستان زندگی این شهدا نباید فراموش یا نادیده گرفته شود. در این روزها خانواده‌های زیادی فرزند از دست دادند تعداد کمی از آنها صدای اعتراض و حقیقت‌جوییشان بلند شد، البته که حق دارند از این حکومت و تفکر کودک‌کش و قاتل بی‌همه‌چیز بترسند، البته که تحت فشار بودند. اما داستان زندگی رفتگان نشان دهنده‌ی بودن آنها و دلیل نبودن آنهاست، نباید خاموش شود.
چند روزی‌ست به این فکر می‌کنم که اگر مهسا امینی خانواده‌ای به این شجاعت و بزرگ‌منشی نداشت اتفاقات به چه صورت ادامه پیدا می‌کرد؟ حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانم جای هیچ یک از اعضای آن خانواده باشم، اما اگر مثلا من کشته می‌شدم آیا خانواده‌ی من برای حق‌خواهی این قدر مصمم بودند؟ یا اگر کسی از اعضای خانواده‌ی من کشته می‌شد، من برای حق خواهی این قدر مصمم بودم؟!
بیشتر از پنجاه روز از شروع اعتراضات گذشته، پنجاه روز که هر روزش پر از جنایت و از دست دادن‌های دردناک بوده. پر از زندگی‌های به باد رفته، لعنت به این جمهوری خونین اسلامی! که نه جمهوری‌ست، نه اسلامی.

ما به رفتگان روایت داستانشان را بدهکاریم. هر چند بهتر بود خودشان راوی آن می‌بودند اما حالا کنار هم گذاشتن این تکه پاره خاطرات و اطلاعات وظیفه‌ی ماست.

پ.ن : دیروز می‌خواستم این نوشته را منتشر کنم ولی فیلترنت نخواست.

شکوه داستان، جاودانگی

آیا آنکه کردار را به چیزی نگیرد از گفتار می‌هراسد؟!

| افسانه‌های تبای؛ سوفوکلس، ترجمه شاهرخ مسکوب ص ۶۸ |

آن نیکویی را که می‌خواهم نمی‌کنم بلکه بدی را که نمی‌خواهم می‌کنم. پس چون آنچه را نمی‌خواهم می‌کنم، من دیگر فاعل آن نیستم بلکه گناه که در من ساکن است. ص۲۴

| به نقل از رساله‌ی پولس رسول به رومیان باب هفتم |

خواندن نمایشنامه‌های کلاسیک این چنینی هم زجر است و هم لذت. زجر به این دلیل که زبانی بسیار دور از زبان روزمره دارد و برای من راحت پسندِ آماده‌خور ساختن تصویری از آن تلاش و تمرکز بیشتری می‌طلبد. نه توضیح صحنه‌ای دارد و نه میزانسنی. باید تک به تک حرکات، عواطف و لحن نمایش را خواننده خود تشخیص دهد. گاهی باید دیالوگی را چندین و چند بار خواند تا به خوانش درست دست پیدا کرد و این هنوز به لحن نرسیده. رسیدن به سکوت مناسب و معنادار که خود کار شاق و دشواری‌ست که حتی در اجراهای رسمی هم معمولا به آن نمی‌رسند و یا کم می‌رسند بنابراین سخت می‌شود با صدای ذهنی آن را درست از کار درآورد. همه‌ی اینها خواندن این دست نمایشنامه‌ها را کمی از اولویت ذهن راحت‌طلب دور می‌کند. اما لذت آن در این است که به سرچشمه‌ی نمایش، به یونان، به ریشه‌ی درام می‌رسد. به اینکه کسی در دو هزار و پانصد ششصد سال پیش تقریبا همین طوری فکر می‌کرده که ما حالا، اگر مختصر جزئیات و اختلافات فرهنگی را کنار بگذاریم. به ذهن داستانپرداز آدمی می‌رسیم که فرهنگش را تفکرات و عواطفش را ترس‌ها و آرزوهایش را در قالب داستان به دیگران و به آینده منتقل کرده. به اینکه انسانی با همین داستان‌ها، با همین شخصیت‌ها خودش را لابلای زمان پنهان کرده تا ادامه‌ی تفکراتش در ذهن من و ما ادامه پیدا کند و به نوعی جاودانگی برسد.

پ.ن : تمام دانشجویان تئاتر و سینمای دانشگاه تهران در مقطع ارشد محروم از امتحان و مشروط شدند. بدون اینکه کلاسی تشکیل شده باشد یا استادی چیزی ثبت کرده باشد. این از طرفی باعث خوشحالی من بود که دانشجویان تئاتر این دانشگاه چنین همبستگی‌ای دارند و اینکه معنای هنرمند مستقل بودن را به نمایش گذاشتند، که هنر چیزهای بسیار بیشتری از تمام هنربندان حکومتی که به من مخاطب حقنه شده دارد، اگر بگذارند. از طرفی نگران تمام کسانی هستم که ممکن است تحت این شرایط از حرفه و رشته‌شان دور شوند.

برای آزادی

بلاگفا هم فیلتر شد! یعنی از اینکه حتی شخصی روزمرگی‌هایش را هم بنویسد ترسانند؟ البته که سوال ندارد اینها از هر نفسی که برای همصحبتی و همفکری دم و بازدم می‌شود هراسانند. به قول رضا براهنی در روزگار دوزخی آقای ایاز :

"او از این زمزمه‌های مردم نفرت داشت، و شاید هم حق داشت، بدلیل اینکه تصور می‌کرد شعور در میان مردم از همین زمزمه‌ها پیدا می‌شود."

هفته‌ی پیش فردی کامنت خصوصی گذاشته بود نه می‌شد تاییدش کرد برای نمایش و نه پاسخی برایش گذاشت. نسبت به این قابلیت نظر دادن به شکل خصوصی نظر مثبتی ندارم، انگار حکم بی‌برگشتی باشد که نه اعتراضی به آن وارد است و نه قابل تغییر. فقط اگر بخواهی می‌توانی نادیده‌اش بگیری. همین و بس. همیشه حتی برای خصوصی‌ترین نوشته‌های این وبلاگ نظرها باز بوده و از این به بعد هم تغییری نخواهد کرد.

چون با کلی مشکل وصل شدم مستقیما وارد بخش نوشتن شدم و الان عین کلماتش یادم نیست. ولی این بود که "بی‌کار و علاف"م و "مدام سرم در ادبیات و الکیات" است و این حرف‌ها. و توصیه- شما بخوانید امر -کرده بود که سرم به کار خودم باشد و از سیاست بکشم بیرون😂. و اگر مشکلی با این موضوع دارم بروم کشور خودم را آباد کنم و الخ. جالب اینجاست که گفته بود چند باری سر زده به اینجا و خوشش نیامده. نمی‌دانم تعریفش از سیاست چیست و اصلا چرا وقتی از مطلبی خوشش نیامده دوباره و چند باره به اینجا سری زده ولی برخلاف ایشان نظر من این نیست که ادبیات و کتاب و فرهنگ و هنر، "الکیات" هستند. اگر فهمش را ندارید لطفا نظرات گرانبهایتان را پیش خودتان نگه دارید. در ضمن چیزی که شما و تفکرات مشابه شما سیاهنمایی می‌نامد چیزی جز واقعیتی غیر قابل انکار از جامعه و امکانات رو به نابودی آن نیست. بگذریم.

هفته‌ی پیش نصف روزی همراه باغ گیلاس بودم. نصف روز خوبی بود. تمام مدت به این فکر می‌کردم دختر بودن در این دوره به تنهایی کار عجیبی باید باشد. اینکه هر لحظه‌ی زندگیت را لجاجتی برای پس گرفتن حقوق اولیه‌ات پر کرده باشد، لجاجتی نه اختیاری که نوعی جنگیدن برای بقای هویت فردی، کار توانفرسایی باید باشد. اینکه در عین تمام اتفاقات همچنان میل به زندگی و میل به شادی در تو زنده باشد، اینکه بتوانی بخندی و باز بتوانی ادامه بدهی، اینکه همچنان وارد جامعه شوی و خیلی عادی، عادی بودنی ناممکن، کارت را بکنی، چیزی فراتر از حوصله به نظر می‌رسد. این حوصله زیبا بود. و شخص حوصله‌مند زیباتر.

روزها در راه، شاهرخ مسکوب

روزها در راه مجموعه‌ی یادداشت‌های شخصی شاهرخ مسکوب، پژوهشگر، شاهنامه‌پژوه، مترجم و نویسنده‌ی ایرانی در دو جلد است.

سطرهایی از نوشته‌های شاهرخ مسکوب از کتاب روزها در راه درباره‌ی فضای جامعه حوالی انقلاب ۵۷ که شباهت عجیبی به فضای این روزها دارد. انگار دیکتاتورها همیشه روشی مشترک دارند. البته که تفاوت‌هایی هست در روش‌های برخورد این دو حکومت و دستگاه پهلوی سرکوب نسبتا محترمانه‌تری داشته و حتی امکان تظاهرات صلح‌آمیز گسترده را هم به مخالفانش داده، هر چند به اجبار.

۱۲/۹/۵۷

امروز رادیو می‌گفت جنگ روانی می‌کنند، صدای تیر و تفنگ و جمعیت و فریاد را از ضبط صوت‌های روی پشت بام‌ها به گوش دیگران می‌رسانند. اما آنهایی که ما دیدیم ضبط صوت نبودند همان همسایه‌های همیشگی خودمان بودند. در همه‌ی شهر همین ماجرا بود. از ساعت ۹ به بعد فریاد و شعار و اعتراض روی بام‌ها.

۱۹/۹/۵۷

مملکت در قیامت کبراست و اینها در خواب خرگوشی‌ خودشان از خواب‌های کهن حرف می‌زنند!

۲۲/۹/۵۷

اینها به هر دری می‌زنند تا اصالت جریان را نفی کنند. اول‌ها می‌گفتند حادثه‌ی تبریز و تظاهرات شهر دست خود سازمان امنیت است. وقتی می‌پرسیدیم می‌خواهی چه نتیجه‌ای بگیری می‌گفتند نمی‌دانیم بعدا لابد روشن می‌شود. حالا هم بدشان نمی‌آید بگویند سرنخ دست دیگران است و خمینی سر خود تا اینجا نرسیده است. او را به آمریکایی‌ها و روس‌ها که نمی‌توان چسباند، پس ناچار می‌ماند همان شعبده‌باز افسانه‌ای همیشگی : سیاست انگلیس‌ها!

پ.ن : پاراگراف‌های دیگری هم بود که طبق روال همیشگی حوصله‌ی تایپ ندارم. بماند برای هیچ وقت.

فلسفه تنهایی؛ لارس اسونسن

غالب تصور من در مورد تنهایی چیزی شبیه همین واژه‌ی "چسناله" بود. اینکه فردی شکست خورده و زخم خورده در روابط عاطفی از بحران احساسی بعد از رابطه‌اش حرف بزند و عموما هم آن سمتی که حالا نیست را مقصر جلوه بدهد و از خودش و آن رابطه، تصویری ایده‌آل، دقیقا تا پیش از خیانت ارائه بدهد. بعد عدم اعتماد و اطمینان حاصل از چنین شکستی را دلیل تمام جامعه‌ستیزی و عجیب بودنش عنوان کند. البته نوع دیگری از تنهایی ایده‌آل‌گرا را هم به خودم نسبت می‌دادم!! که به فلان و بهمان دلیل عموما آدمی تنها و جامعه‌گریزم. با همین تصورات و البته میل به درک بیشتر و درست‌تر تنهایی، به کتاب "فلسفه‌ی تنهایی" از "لارس اِسونسِن" جذب شدم.

واژه‌ی تنهایی در کنار "فلسفه" و میل فخرفروشی برای خواندن چنین کتاب‌هایی! و البته انتشارات "نشر نو" میلم را به خواندن این کتاب چند برابر کرد. الحق و الانصاف که ترجمه‌ی روان "خشایار دیهیمی" خواندن کتاب را راحت‌تر و دلنشین‌تر کرد. البته که هنوز کتاب را تکمیل نکردم اما بیشتر از این توان مقاومت و حرف نزدن از این کتاب را ندارم.

این کتاب از مجموعه کتاب‌های "تجربه و هنر زندگی"، از انتشارات "نشر نو"ست. این مجموعه به شکلی عمیق و موشکافانه زندگی روزمره و تجربه‌های ناشی از آن را مورد بررسی قرار می‌دهد. در نبود کتاب‌های فلسفی‌ای که مستقیما به زندگی روزمره بپردازد و نه "فلسفیدن"های انتزاعی و گاها بی‌فایده و سخت‌فهم، عموم مردم برای درک درست‌تر روابط و دیدگاه‌هایشان به سمت کتاب‌های روانشناسی زرد سوق پیدا کرده‌اند که نه تنها کاربرد موضعی و محدود دارند که گاهی پر از اطلاعات غلط هستند و فرد را به سرگردانی می‌کشانند. این مجموعه پاسخی ست به نیاز تفکر در مورد زندگی روزمره به شکلی علمی‌تر و یا به معنای واقعی کلمه‌ی فلسفه، فلسفی‌تر.

برگردم به کتاب "فلسفه‌ی تنهایی". کتاب از بحث درباره‌ی ماهیت تنهایی و مفهوم احساس تنهایی و تفاوت میان تنهایی و احساس تنهایی شروع می‌شود، آمار و ارقام ارائه می‌دهد و پوچ بودن این اعداد را در توضیح واژه‌ی گنگی مثل "تنهایی" به رخ تمام روانشناس‌نما‌ها و شبه‌علم ‌شناسان می‌کشد و در نهایت به مسئولیت ما درباره‌ی تنهایی می‌پردازد.

در فصل چهارم کتاب، به مسئله‌ی اعتماد و تاثیر متقابل تنهایی و اعتماد بر هم می‌پردازد که برای من بیش از سه فصل قبل جذابیت داشت. بخش‌هایی از آن را با هم بخوانیم :

ما خیلی راحت‌تر به کسانی اعتماد می‌کنیم که شبیه خودمان هستند _ یا دست کم گمان می‌بریم که شبیه ما هستند. اگر شخصی خودش را متفاوت از دیگران بپندارد طبیعتا اعتمادش به آنان سست‌تر می‌شود. ص۸۴

زندگی انسانی بدون اعتماد ناممکن است. ص۸۴

کشورهایی که ساکنان آنها اعتماد بیشتری از خودشان در روابط بین فردی نشان می‌دهند دقیقا همان کشورهایی هستند که در آنها میزان شیوع تنهایی کمتر است. ص۸۵

میزان اعتماد در طول زمان و از محیطی به محیط دیگر قطعا تغییر می‌کند. مثلا، بحران‌های مالی موجب کاهش اعتماد به نهادهای مالی می‌شود. ص۸۶

دولتی ضعیف یا دولتی با مقامات فاسد، نظیر دولت‌هایی که در آنها فرد نمی‌تواند امید چندانی به حفاظت از حقوقش از سوی مسئولین داشته باشد، تاثیر ویرانگری بر اعتماد کلی در آن کشور دارد. تبعیض اجتماعی فاحش نیز تاثیر فوق‌العاده زیادی بر میزان اعتماد دارد. ص۸۷

توتالیتاریسم فضای تعامل آزادانه میان افراد را از میان می‌برد. ص۸۸

رژیم‌های توتالیتر تنهایی را در سطح جمعیت به وجود می‌آورند. ص ۸۹

به احتمال زیاد، جامعه‌ای که در طول تاریخ می‌توان آن را فاقد اعتمادترین جامعه نامید اتحاد جماهیر شوروی در دهه‌ی ۱۹۳۰ است. در این دوره در آن کشور هیچ کس نمی‌توانست به دیگری اعتماد داشته باشد. هیچ کس نمی‌توانست بداند چه کسی خبرچین پلیس مخفی است؛ حتی اگر مطمئن بود که هیچ خطایی انجام نداده است باز همیشه این خطر بالای سرش بود که دستگیر شود و به زندان یا اردوگاه کار اجباری فرستاده شود. چون شهروندان می‌بایست اعتمادپذیریشان را به رژیم ثابت کنند نمی‌توانستند به یکدیگر اعتمادی داشته باشند. ......... ایمن‌ترین راه در چنین موقعیتی این بود که ارتباطات شخصی‌ات را به حداقل برسانی. ص ۸۹ و ۹۰

پ.ن : حتی تنهایی که مسئله‌ای‌ست به شدت درونی و شخصی در یک نظام دیکتاتوری تبدیل به جبری بیرونی و همه‌گیر می‌شود! این نکته‌ی غافل‌گیر کننده‌ای بود.

این برهه‌ی حساس کنونی

ما بچه های این دوره زمانه ایم،
این زمانه ی سیاسی.

تمام طول روز، تمام طول شب،
همه ی موضوع ها و حرف ها-چه مال تو باشند، چه ما، چه آنها-
همه، موضوع های سیاسی اند.

چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی،
ژن هایت، سابقه ی سیاسی دارند،
پوستت رنگ سیاسی دارد
و چشم هایت، نگاه سیاسی دارد.

هر چیزی که بگویی، منعکس می شود
و حتی اگر چیزی نگویی،
سکوتت برای خودش حرف می زند؛
پس در هر صورت، داری سیاسی حرف می زنی.

حتی وقتی توی جنگل قدم می زنی،
داری روی زمینِ سیاسی
قدم های سیاسی بر می داری.

شعرهای غیر سیاسی هم، سیاسی اند،
و ماهی که بالای سر ما می درخشد هم
دیور کاملا شکل ماه نیست.

بودن یا نبودن، مسئله این است؛
و اگرچه درکش سخت است،
اما این مسئله، مثل همیشه، یک مسئله ی سیاسی ست.

برای رسیدن به یک مفهوم سیاسی،
حتی لازم نیست انسان باشی؛
مواد خام هم می توانند سیاسی باشند،
یا حتی غذاهای پروتئینی، یا نفت خام.

و یا میز کنفرانسی که
بر سر شکلش چندین ماه، دعوا بوده :
آیا باید درباره ی مرگ و زندگی
سر یک میز گرد قضاوت کرد، یا یک میز مربع؟

و در ضمن همین دعوا و جر و بحث
آدم ها هلاک می شوند،
حیوان ها می میرند،
خانه ها می سوزند،
و مزارع از بین می روند،
درست مثل زمان های قدیم
که همه چیز، کمتر سیاسی بود.

| ویسواوا شیمبورسکا؛ هیچ چیز دو بار اتفاق نمی افتد |

| ترجمه‌ی ملیحه بهارلو |

هزار هزار گزینه‌ی روی میز و هزار هزار امکان برای انتخاب

تو خونواده‌ی من رسمه که تا بچه به دنیا میاد تو گوشش اذان بگن. البته فکر کنم تو بیشتر خانواده‌های مذهبی همین باشه. بعد از اون اسم بچه رو تو گوشش می‌گن و راهیش می‌کنن برای یه عمر زندگی، حالا فرقی نداره چند سال باشه.

این رسم یه معنای واضح داره و اونم اینه که ایدئولوژی و مذهب بالاتر، مهمتر و در اولویت نسبت به هویت، فردیت و شخصیت اون بچه‌ست.

حالا اون بچه که با چنین دیدگاهی بزرگ می‌شه، فرض بگیریم که فقط یک درصد راه گذشتگان خودش رو نفی کنه، چه عنوانی بهش تعلق می‌گیره؟! مرتد.

مرحبا به قدرت انتخاب و آزادی بیان.

پ.ن : البته که مطلب طولاتی‌تری در نظر داشتم ولی خستم و حوصله ندارم.

امروز بالاخره پاییز به خودش اومد، حداقل برای چند لحظه بارونی شد. از صبح تا الانی که می‌نویسم ابریه، کمی خنک‌تر شده و به سمت فصل سرد راه افتاده. تشنجی توی بدن جامعه جاخوش کرده که هر لحظه احتمال یه اتفاق غیر منتظره رو با خودش حمل می‌کنه. همه چیز مبهم، پر استرس و با پیچیدگی در جریانه.

اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد و چرا، فقط در صفحات تاریخ آیندگان قابل مشاهده‌ست. آیا ما مردم‌ به ستوه آمده به حق و حقوق پایمال شده‌مون می‌رسیم؟ آیا واقعا همون طور که نقل قول می‌کنیم "همه چیز از باریکی پاره می‌شود، ظلم از کلفتی" این ظالم و زنجیرهای بندگیش پاره خواهند شد؟! یا برای این آزادی چقدر دیگه باید هزینه بدیم؟ البته که امروز بیش از هر زمانی به آزادی نزدیکیم اما در نهایت دستمون بهش می‌رسه؟!

البته هر سوالی زمانی داره و شاید سوال درست الان این باشه که من چه نقشی دارم؟