برای آزادی
بلاگفا هم فیلتر شد! یعنی از اینکه حتی شخصی روزمرگیهایش را هم بنویسد ترسانند؟ البته که سوال ندارد اینها از هر نفسی که برای همصحبتی و همفکری دم و بازدم میشود هراسانند. به قول رضا براهنی در روزگار دوزخی آقای ایاز :
"او از این زمزمههای مردم نفرت داشت، و شاید هم حق داشت، بدلیل اینکه تصور میکرد شعور در میان مردم از همین زمزمهها پیدا میشود."
هفتهی پیش فردی کامنت خصوصی گذاشته بود نه میشد تاییدش کرد برای نمایش و نه پاسخی برایش گذاشت. نسبت به این قابلیت نظر دادن به شکل خصوصی نظر مثبتی ندارم، انگار حکم بیبرگشتی باشد که نه اعتراضی به آن وارد است و نه قابل تغییر. فقط اگر بخواهی میتوانی نادیدهاش بگیری. همین و بس. همیشه حتی برای خصوصیترین نوشتههای این وبلاگ نظرها باز بوده و از این به بعد هم تغییری نخواهد کرد.
چون با کلی مشکل وصل شدم مستقیما وارد بخش نوشتن شدم و الان عین کلماتش یادم نیست. ولی این بود که "بیکار و علاف"م و "مدام سرم در ادبیات و الکیات" است و این حرفها. و توصیه- شما بخوانید امر -کرده بود که سرم به کار خودم باشد و از سیاست بکشم بیرون😂. و اگر مشکلی با این موضوع دارم بروم کشور خودم را آباد کنم و الخ. جالب اینجاست که گفته بود چند باری سر زده به اینجا و خوشش نیامده. نمیدانم تعریفش از سیاست چیست و اصلا چرا وقتی از مطلبی خوشش نیامده دوباره و چند باره به اینجا سری زده ولی برخلاف ایشان نظر من این نیست که ادبیات و کتاب و فرهنگ و هنر، "الکیات" هستند. اگر فهمش را ندارید لطفا نظرات گرانبهایتان را پیش خودتان نگه دارید. در ضمن چیزی که شما و تفکرات مشابه شما سیاهنمایی مینامد چیزی جز واقعیتی غیر قابل انکار از جامعه و امکانات رو به نابودی آن نیست. بگذریم.
هفتهی پیش نصف روزی همراه باغ گیلاس بودم. نصف روز خوبی بود. تمام مدت به این فکر میکردم دختر بودن در این دوره به تنهایی کار عجیبی باید باشد. اینکه هر لحظهی زندگیت را لجاجتی برای پس گرفتن حقوق اولیهات پر کرده باشد، لجاجتی نه اختیاری که نوعی جنگیدن برای بقای هویت فردی، کار توانفرسایی باید باشد. اینکه در عین تمام اتفاقات همچنان میل به زندگی و میل به شادی در تو زنده باشد، اینکه بتوانی بخندی و باز بتوانی ادامه بدهی، اینکه همچنان وارد جامعه شوی و خیلی عادی، عادی بودنی ناممکن، کارت را بکنی، چیزی فراتر از حوصله به نظر میرسد. این حوصله زیبا بود. و شخص حوصلهمند زیباتر.