غیظِ ضالین

غیرالمغضوب علیهم ولاالضالین.

مرا از آنان که بر آنها خشم گرفته‌ای قرار نده!

این آیه را با صدای بلند و تلفظ غلیظ "غ" و "ض" می‌خواند. همراه با کشیدن " الف" ضالین. انگار دریایی از مفاهیم ضد و نقیض برایم پدیدار می‌شود؛ مهم‌ترینشان اطاعت بی‌چون و چرا. اما جملات یا به اصطلاح آیاتی هم به یادم می‌آید، از جمله اینکه، پاداشی‌ست برای آنان که می‌اندیشند، یا، آیا آنان که می‌دانند با آنان که نمی‌دانند برابرند؟

آیه یعنی نشانه، نشانه‌هایی برای راهنمایی. اما کدام نشانه اینقدر گنگ و مبهم است؟ معما طرح می‌کند؟ آنها که مغضوب می‌شوند که هستند که تکلیف شده هر روز حداقل ده بار تکرار کنیم، بخواهیم، دعا کنیم جزو آنها نباشیم؟ این مغضوبین چه نشانه‌هایی دارند؟ آیه‌هایشان کدام است؟

آیا باید به اینها فکر کرد؟ مگر نه اینکه قدرت تفکر از ویژگی‌های آدمیزادی‌ست؟ یا باید کور، راه ایمان را پیش گرفت؟ لابد باید اقتدا کرد به "ولی" و وصی! عقل را دو دستی درآورد و داد دست آن دیگری تا زحمت و دشواری تصمیم گرفتن را کس دیگری به دوش گیرد و ما توجیهات و توضیحات آماده و پرداخته شده‌ی او را به دلایل و منطقیات خود بدل کنیم و از شر این همه شک رها شویم. لابد باید بگوییم لعنت به این قدرت انتخاب که هر چه فتنه است از زیر دامن اوست.

این همه کلی‌گویی چطور باید پاسخگوی جزئی‌ترین مسائل زندگی امروز من باشد؟ و اگر قرار باشد از این کلی‌گویی‌ها احکام جزئی به بار آید تفسیر آن چگونه ممکن است و بدست چه کسی؟

پ.ن : آن‌همه غیظ هنگام ادای ضالین از کجا می‌آید؟

صنعت حقوق بشر

کودکان می‌میرند

رئیس جمهور امنیت ملی را می‌خواند

سازمان ملل تسلیت می‌گوید

ایفل خاموش می‌شود

اما کودکان همچنان می‌میرند

| سپنتا علیزاده |

| رفتن |

پ.ن : شیمبورسکا شعری دارد که احتمالا قبلتر همین جا منتشر کرده بودم. این طور شروع می‌شد که "ما بچه‌های این دوره زمانه‌ایم، این دوره زمانه‌ی سیاسی" و به زیبایی نقش سیاست را در زندگی ما و یا نقش ما در سیاست را بیان می‌کرد که همه چیز حتی هیچ کار نکردن و هیچ نگفتن عملی‌ست سیاسی. در انتهای شعر اگر حافظه یاری کند و پس و پیشش نکنم می‌گفت "آیا باید در مورد مرگ و زندگی آدم‌ها دور یک میز گرد بحث کرد یا یک میز مربع و در حین همین بحث آدم‌ها می‌میرند، جنگل‌ها می‌سوزند [.....] درست مثل قبل که همه چیز کمتر سیاسی بود."

مجموعه شعر رفتن از سپنتا علیزاده قطر چندانی ندارد. تعداد اشعار به یاد ماندنیش هم برای من امروز من که نسبت چندانی با ادبیات و هنر ندارد، زیاد نیست اما دلگرمم می‌کند. دلگرمم می‌کند که هنوز شعر این شیطان افسون‌کار دیوانگانی دارد از من مشتاق‌تر. البته که در روزگاری عادی چه نیاز بود به این کلمات؟ در دنیایی که کودکی کشته نشود، چه نیاز هست به یادآوری چنین جنایتی؟ چه نیاز هست به یادآوری ناکارآمدی تمام این سازمان‌های بشر دوستانه‌ی قلابی؟ سازمان ملل و یونیسف و هزار هزار سازمان دیگر که فقط تبلیغاتند بی هیچ محتوایی، بی هیچ کارایی‌ای.

کیان و هستی و نیکا و کلی کودک دیگر که نه اسمشان را می‌دانم نه داستانشان را و نه خدای رنگین کمانشان را می‌شناسم، کشته می‌شوند و آب از آب تکان نمی‌خورد و "کودکان همچنان می‌میرند." اینجا یا افغانستان یا سوریه و فلسطین و آفریقا فرقی نمی‌کند. انگار روال این دنیای کثافط همین است.

به قول الیاس علوی "ما می‌میریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد."

حوضی که یخ بسته است

معنای رقص ماهی قرمز را

در انجماد افکارش نمی فهمد.

به زمستانت ادامه بده

بعدا تاریخ در یک روز گرم

در مورد ما هم تصمیم می گیرد.

| بابک زمانی |

پ.ن : مربوط به کامنت پست قبل

سرود و آغوش و بوسه

سرود ملی من بوسه است

و دفاع از خاک وطنم

در آغوش کشیدن تو

امروز هر عاشقی یک مبارز است

و هر معشوقی وطن

دوستم بدار وطنم

دوستم بدار

که این کشور زیباست

پ.ن : شعر، توان دیدن زیبایی‌ست. توان بیان زیبایی دیدنی و نادیدنی به زبانی مشترک. البته شعر، و نه واگویه‌های اغراق شده‌ی بی‌منطق و یا تکرار مکررات. حال این زیبایی حتی می‌تواند منزجر کننده، زننده و نفرت‌آفرین و یا بیان کردن اینها باشد.

پ.ن ۲ : حجم اتفاقات و تغییرات و البته دردها به قدری زیاد است که توان پردازش و تحلیل اطلاعات و نتیجه‌گیری از آن را نداشته باشم. که سکوت کنم، که هیچ محض.

سازش و پردازش

این روزها همه به این نامعمولی عادت کرده‌ایم. به این که بیش از پیش هیچ برنامه و تضمینی برای آینده نداشته باشیم و همه چیزمان معلق و یک لنگه پا در هوا باشد. به اینکه هر لحظه منتظر اتفاقی باشیم نامنتظر. به اینکه مدام اخبار را چک کنیم و اسامی را زیر و رو کنیم مبادا دوستی یا آشنایی لابلای جنایت‌ها پرپر شده باشد. انگار اگر اسمی ناآشنا باشد چیزی از این قساوت کم می‌کند، اما چه کنیم که انسانیم و این روابط، داستان روابط، زندگیمان را شکل می‌دهد.

این روزها هر کداممان فارغ از سن و موقعیت به اندازه‌ی دهه‌ها، مرگ را چشیده‌ایم، از کوچکترین محرومیت‌ها تا بزرگ‌ترینشان، دلیلی شده تا کمی بیشتر از زندگی جدا و بیشتر به مرگ بپیوندیم. مدام مرگ و مرگ و مرگ. زندگی روزمره تبدیل به میدانی شده برای مردن و میراندن. تماشای مردن هر آنچه که زیباست و وظیفه‌ای انسانی برای میراندن هر آنچه ضد این زیبایی‌ست. مدام حرف از مردن است و میراندن. خفه خون می‌گیرم و مدام فکر می‌کنم چطور می‌شود از این روزها گذشت، چطور باید این همه کثافط و پلیدی را کنار زد و چه چیزی را باید جایگزینش کرد؟

سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین، فرهاد غبرائی

این دنیا هیچ چیزی نیست جز اقدامی عظیم برای اینکه همه را بی‌سیرت کند. ص۶۹

ما عادت کرده‌ایم هر روز راهزن‌های عظیم را ستایش کنیم، همان‌هایی را که تمام عالم همزبان با ما گندشان را ارج می‌گذارد، ولی همینکه موجودیتش را از نزدیک بررسی کنی، مثل جنایت دنباله‌داری است که هر روز تجدید شود، اما این آدم‌ها از شکوه و افتخار و قدرت برخوردارند، جنایت‌هایشان را قانون تقدیس می‌کند، در حالیکه تا جایی که در تاریخ سراغ داریم- می‌دانی که به من پول می‌دادند که از تاریخ حرف بزنم- سرتاپایش حاکی از آن است که آفتابه‌دزدی، مخصوصا دزدی خورد و خوراک، مثلا یک قرص نان، یک تکه گوشت یا پنیر، بدون برو برگرد برای فاعلش ملامت رسمی و نفرت اجتماعی را در کنار مجازات‌های سنگین و به خودی خود ننگ و شرمساری پایان ناپذیر به همراه می‌آورد. به دو دلیل : اول اینکه کسی که مرتکب جرم شده، معمولا آدم بدبختی‌ست [...........] دقت کن که سرکوب آفتابه‌دزدها در همه‌ی کشورها صورت می‌گیرد، آن هم با شدت عمل، نه فقط به عنوان وسیله‌ی دفاع اجتماع، بلکه عمدتا به عنوان گوشزدی جدی به همه‌ی بدبخت‌ها که سر جای خودشان بنشینند و طبقه‌ی خودشان را بشناسند. ص۶۸

دست برداشتن از زندگی خیلی راحت‌تر است تا دست برداشتن از عشق! آدم در این دنیا عمرش را به کشتن و پرستیدن می‌گذراند و هر دوی این‌ها را با هم. 《 از تو متنفرم! می‌پرستمت 》 از خودت دفاع می‌کنی، خوش می‌گذرانی و دیوانه‌وار به هر قیمتی که هست زندگی را به موجود دوپای دیگری در قرن آینده وامی‌گذاری، طوری که انگار هیچ لذتی بالاتر از ادامه پیدا کردن نیست،طوری که انگار در نهایت این کار عمرت را جاودانه می‌کند. به هر حال میل به عشق‌ورزی چاره‌ناپذیر است. مثل میل به خاراندن تن آدم. ص۷۴

پ.ن : یک هفته دسترسی به وبلاگ نداشتم. قصد معرفی این رمان را داشتم اما تا وارد این فضا نشوم انگار کلمات آدم حسابم نمی‌کنند، سراغی از ذهن مچاله شده‌ام زیر انبار فجایع و جنایت‌ها نمی‌گیرند.

پ.ن ۲ : اقبال لاهوری می‌گفت : [گمان مبر که به پایان رسید کار مغان/ هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است] ما باید بگوییم گمان مبر به پایان رسید کار ج‌ا، هزار جنایت نکرده در جریان است.

پ.ن ۳ : شاید بگویید این تکه پاره بندهای کتاب سفر به انتهای شب چه ربطی به این پانوشت‌ها داشته، فرهاد غبرائی ترجمه این کتاب را در سال ۱۳۶۴ به اتمام رسانید اما حرص و شهوت ج‌ا برای کش دادن جنگ نیاز به خفه کردن هر گونه مخالفت با جنگ داشت. فرهاد غبرائی نماند که چاپ شدن کتابش را ببیند و حتی بعد از چاپ کتاب تجدید چاپ آن تا سال پیش ممنوع بود.

برای نابودی این نظام سانسور و سرکوب