سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین، فرهاد غبرائی
این دنیا هیچ چیزی نیست جز اقدامی عظیم برای اینکه همه را بیسیرت کند. ص۶۹
ما عادت کردهایم هر روز راهزنهای عظیم را ستایش کنیم، همانهایی را که تمام عالم همزبان با ما گندشان را ارج میگذارد، ولی همینکه موجودیتش را از نزدیک بررسی کنی، مثل جنایت دنبالهداری است که هر روز تجدید شود، اما این آدمها از شکوه و افتخار و قدرت برخوردارند، جنایتهایشان را قانون تقدیس میکند، در حالیکه تا جایی که در تاریخ سراغ داریم- میدانی که به من پول میدادند که از تاریخ حرف بزنم- سرتاپایش حاکی از آن است که آفتابهدزدی، مخصوصا دزدی خورد و خوراک، مثلا یک قرص نان، یک تکه گوشت یا پنیر، بدون برو برگرد برای فاعلش ملامت رسمی و نفرت اجتماعی را در کنار مجازاتهای سنگین و به خودی خود ننگ و شرمساری پایان ناپذیر به همراه میآورد. به دو دلیل : اول اینکه کسی که مرتکب جرم شده، معمولا آدم بدبختیست [...........] دقت کن که سرکوب آفتابهدزدها در همهی کشورها صورت میگیرد، آن هم با شدت عمل، نه فقط به عنوان وسیلهی دفاع اجتماع، بلکه عمدتا به عنوان گوشزدی جدی به همهی بدبختها که سر جای خودشان بنشینند و طبقهی خودشان را بشناسند. ص۶۸
دست برداشتن از زندگی خیلی راحتتر است تا دست برداشتن از عشق! آدم در این دنیا عمرش را به کشتن و پرستیدن میگذراند و هر دوی اینها را با هم. 《 از تو متنفرم! میپرستمت 》 از خودت دفاع میکنی، خوش میگذرانی و دیوانهوار به هر قیمتی که هست زندگی را به موجود دوپای دیگری در قرن آینده وامیگذاری، طوری که انگار هیچ لذتی بالاتر از ادامه پیدا کردن نیست،طوری که انگار در نهایت این کار عمرت را جاودانه میکند. به هر حال میل به عشقورزی چارهناپذیر است. مثل میل به خاراندن تن آدم. ص۷۴
پ.ن : یک هفته دسترسی به وبلاگ نداشتم. قصد معرفی این رمان را داشتم اما تا وارد این فضا نشوم انگار کلمات آدم حسابم نمیکنند، سراغی از ذهن مچاله شدهام زیر انبار فجایع و جنایتها نمیگیرند.
پ.ن ۲ : اقبال لاهوری میگفت : [گمان مبر که به پایان رسید کار مغان/ هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است] ما باید بگوییم گمان مبر به پایان رسید کار جا، هزار جنایت نکرده در جریان است.
پ.ن ۳ : شاید بگویید این تکه پاره بندهای کتاب سفر به انتهای شب چه ربطی به این پانوشتها داشته، فرهاد غبرائی ترجمه این کتاب را در سال ۱۳۶۴ به اتمام رسانید اما حرص و شهوت جا برای کش دادن جنگ نیاز به خفه کردن هر گونه مخالفت با جنگ داشت. فرهاد غبرائی نماند که چاپ شدن کتابش را ببیند و حتی بعد از چاپ کتاب تجدید چاپ آن تا سال پیش ممنوع بود.
برای نابودی این نظام سانسور و سرکوب