یادداشتی بر نمایش 《هیدن》 به کارگردانی کوروش شاهونه

خلاصه داستان : زن نابینایی به همسرش مشکوک به خیانت شده است و در صدد کشف حقیقت ماجرا است.

موضوع : خیانت

درونمایه : اگر امر غیر اخلاقی عیان نشود غیر اخلاقی نیست؟!

طراحی صحنه : اتاق نشیمن با یک نیمکت و میز و آشپزخانه که در سمت راست صحنه قرار و دو صندلی در سمت چپ و جلوی صحنه. اتاق کاملا سفید است و یک تابلو در وسط و انتهای صحنه روی دیوار که طرحی است از "شان". دو ال‌سی دی در طرفین جلو و بالای صحنه قرار دارند که ابتدا تصویر پی او وی "شان" را به صورت دو تصویر مخدوش نشان می‌دهند. در ادامه اما استفاده‌های دیگری از آن می‌شود. یک تلویزیون خیالی در جلوی صحنه قرار دارد. یک در سمت چپ و انتهای صحنه قرار دارد که از طریق تصاویر ال‌سی‌دی متوجه می‌شویم یک راهرو است که به اتاق خواب شان و میت منتهی می‌شود.

طراحی نور : نور تخت صحنه را روشن کرده و به طور کاملا هماهنگ با موسیقی تغییر می‌کند و ریتم سمعی و بصری خوبی می‌سازد.

موسیقی : موسیقی نمایش به خوبی اضطراب و حس ناامنی لازم در موضوع خیانت را القا می‌کند و همان طور که پیش‌تر گفته شد تلفیق آن با نورپردازی ریتم سمعی بصری جذابی ارائه می‌دهد.

بازی : در ابتدا حس می‌شد که بازی با اشیاء فرضی دقیق نیست و آن را به ضعف بازیگری مربوط می‌کرد ولی از آنجایی که از ابتدا تا انتهای اجرا میزان دقت در به کارگیری اشیاء فرضی به یک صورت بود پس می‌توان این مورد را رد کرد.

شخصیت‌ها :
شان : زن نابینا و شخصیت اصلی داستان است.
مِیت : شوهر شان. که با سوءاستفاده از ناتوانی شان هم به او خیانت می‌کند و هم اینکه به او انگ شکاک بودن می‌زند.
دوست شان (مرد، متاسفانه اسم را فراموش کردم)
دوست شان (زن،همچنین اسم این شخصیت را)
رابرت (مامور اورژانس)
هر سه شخصیت مکمل با اینکه به خیانت مِیت به شان
آگاه می‌شوند اما از گفتن حقیقت به او سر باز می‌زنند آنها به دلیل نابینایی شان به او احساس ترحم دارند و نمی‌خواهند آرامش زندگی او را برهم بزنند. اما شان با وجود ناتوانیش این آرامش دروغین را نمی‌پذیرد.

داستان : سیر روایت داستان، روایتی خطی است و در یک شب روایت می‌شود. کنش‌ها یکی پس از دیگری به شکلی منسجم شکل می گیرند و مخاطب را در ادامه‌ی داستان همراه می‌کنند.

دیالوگ : دیالوگ‌ها به خوبی نقش‌شان را در شخصیت‌پردازی و انتقال اطلاعات و عواطف ایفا می‌کنند. مثال :
شان : من چقدر خوش شانسم که این همه سیاهی تو رو نمی‌بینم!

اجزای نمایش طوری در هماهنگی کامل بودند که امکان تجزیه‌ی جز به جز آن کار دشواری است.
این نوشته را به عنوان یک یادداشت و نه نقد در نظر بگیرید.

دو مطلب و یک موضوع

۱_ آژانس‌های عکاسی، سازمان‌هاییند که وظیفه‌یشان تامین عکس برای رسانه‌های عکاسی‌ست. آنها عکس‌های عکاسان طرف قرارداد خود را به رسانه‌ها می‌فروشند و وظیفه‌ی تامین حقوق عکس و عکاس را دارند. از میان آژانس‌های عکاسی عمومی‌ترینشان که به احتمال بسیار زیاد با نام آن آشنایی دارید "نشنال جئوگرافیک" است. البته فعالیت‌های این سازمان در حد یک آژانس عکس محدود نمانده و به اقدامات فرهنگی و بین‌المللی متعددی گسترش یافته است.

۲_ شرکت‌ها و موسسات تئاتر_رقص و پرفورمنس، نیز موسساتی هستند که هنرمندان را برای ساخت آثارشان حمایت و از حقوق آنها حفاظت می‌کنند. از معروفترین این موسسات و گروه‌ها، اودین تئاترت، است. یا شرکت "پیپینگ تام" که تازه چند روزی‌ست اسمش را شنیدم و کمی قبل‌تر یک روزنویس کوتاه حسرت‌آلود در کانال تلگرامم برای آن نوشتم.

پ‌ن : هر دو مورد ۱ و ۲ در ایران یا بهتر بگویم در جمهوری اسلامی آنتن نمی‌دهند! اولی را اگر بخواهیم بر اساس جستجوی اینترنتی و ویکیپدیای فارسی دنبال کنیم به چند موسسه‌ی حکومتی خواهیم رسید که بر اساس معیارهای آژانس‌های عکاسی نه آژانس عکسند و نه خبرگزاری و نه هیچ چیز دیگر شبیه به آن کارکرد و محتوا.

دومی را هم اگر دنبالش را بگیریم نهایتا به چند موسسه‌ی آموزش تئاتر خواهیم رسید که اگرچه محتوای سرفصل‌های آموزشیشان و اساتیدشان دلگرم کننده است اما در این دوران رو به احتضار تئاتر جنبه‌ی تولیدی پایینی دارند، که البته مقصر این موسسات نیستند و باعث بانیش را باید در اداره‌ی هنرهای نمایشی و نهادهای بالادستشان جست.

من با هر دوی این گونه موسسات به تازگی آشنا شده‌ام. پیش از این حد تخیلم برای جامعه‌ی آزاد این بود که هنرمند بتواند اثرش را بدون تحمیل هر گونه سلیقه و نظر غیر تخصصی برای مخاطب ارائه کند و مخاطب خود به تصمیم گیری درباره‌ی ارزش اثر بپردازد. اما جهان آزاد که توانسته عینک ایدئولوژی دینی را از روی چشم‌هایش بردارد باز شگفت‌زده‌ام کرد.

هنوز برایم قابل هضم نیست که نه تنها اینها وجود دارند که وجود داشتنشان توجیح اقتصادی هم دارد که توانسته‌اند برای دهه‌ها به فعالیتشان ادامه دهند. قد کوتاهان چنان کمر به نابودی همه چیز بسته‌اند که سطح توقع من و سطح باور من جوان تا این حد نزول کرده است. برای خودم و نسلم غمگینم. اما امیدوار به تغییر.

مرزها ذهنم را غارت کرده‌اند!

توماس ترانسترومر شاعر سوئدی که برنده‌ی نوبل ادبی هم بوده، مجموعه شعری دارد که توسط بابک زمانی به فارسی ترجمه شده، مجموعه شعر "بهشت نیمه کاره". تصاویر جالبی را می‌توان با این اشعار تصور کرد. ترجمه هم خوب و روان است. اما طی دو سالی که از داشتن این مجموعه می‌گذرد با اینکه چند باری سعی به خواندنش داشتم هیچ ارتباطی با محتوای اثر نگرفتم. تا همین امروز برایم سوال بود که چرا؟! امروز که به کتاب‌های شعرم نگاه می‌کردم دیدم حتی با ترجمه‌های نسبتا ناقص و منقطع شاعران خاورمیانه و شاعرانی که از جنگ و فضای نامتوازن آن نوشته‌اند به خوبی ارتباط می‌گیرم اما مثلا با هیچ کدام از اشعار عاشقانه‌ی "نرودا" یا "ناظم حکمت" یا حتی عاشقانه‌های فارسی مثل اشعار ه.الف سایه یا دیگر اشعار عاشقانه یا شعرهای تصویری ارتباطی برقرار نمی‌کنم.
حقیقت تلخی است که با این فضا و ناآرامیش خو گرفته‌ام و از درک درست تجربیات دیگر اقلیم‌های جغرافیایی و ذهنی محرومم. به بیانی دیگر حتی اگر از این اتمسفر رنج بروم هم این فضا از من نمی‌رود!

پ‌ن : این مطلب را در پستی برای کانال تلگرامم نوشتم ولی باید گفت حتی اگر از وبلاگ بروم هم وبلاگ و فکر وبلاگ از من نمی‌رود. هیچ فضای نوشتاری به این مقدار مرا جذب نمی‌کند.