دریاچه قو، الکساندر اِکمن، ۲۰۱۴

تاریخچه‌ی داستان دریاچه‌ی قو به اجرای چایکفسکی برمی‌گردد، اگرچه برخی بر این باورند که این داستان در سالهایی دورتر نیز وحود داشته و به مرور زمان تکمیل شده است. اما شکل مدون آن به باله‌ای برمی‌گردد که پیوتر ایلیچ چایکوفسکی در سال ۱۸۸۶ نوشت و در سال بعد به مرحله‌ی اجرا رساند.

《در نسخه کلاسیک، نمایش با جشن تولد ۲۱ سالگی شاهزاده زیگفرید (Siegfried) شروع می‌شود. در این سن شاهزاده باید کسی را به همسری برگزیند، در حالی که شاهزاده مردد و بیم‌ناک به کنار دریاچه‌ای پناه می‌برد، متوجه قوی بسیار زیبایی می‌شود که توسط دسته‌ای دیگر از قوها احاطه شده است. در گرگ و میش غروب آفتاب ملکه قوها به زنی زیبا به نام اودِت (Odette) تبدیل می‌شود. شاهزاده می‌فهمد جادوگری شیطانی به نام وان روثبارت (Von Rothbart) اودت و دختران ندیمه او را به قوهایی تبدیل کرده که تنها در طول شب می‌توانند به صورت انسان درآیند و دریاچه نیز در حقیقت چیزی جز اشک چشم پدران و مادران دختران ندیمه نیست.》*

نمایش باله‌ی دریاچه‌ی قو اثر الکساندر اکمن که در سال ۲۰۱۴ در صحنه‌ی باله‌ی ملی نروژ اجرا می‌شود، نگاهی است دوباره به باله‌ی چایکوفسکی. این نمایش در سه پرده به اجرا درمی‌آید. در پرده‌ی اول تماشاچی را به سال ۱۸۸۷، سال شکل‌گیری این باله دعوت می‌کند و با روایتی طنز روند شکل‌گیری آن را نمایش می‌دهد. در پرده‌ی دوم که بدنه‌ی اصلی نمایش است به ۱۳۷ سال بعد یعنی سال ۲۰۱۴ می‌رسیم. پرده‌ی آخر هم به ۴۲۷ سال بعد می‌رویم تا شاهد یک نگاه شوخ بر گذر زمان باشیم.

* از ویکیپدیای فارسی

اراجیف، شماره‌ی هزارم

نامم را از من گرفته اند
زبانم را از من گرفته اند
تنم را
خونم را ...
و هر بار که می خواهم فریاد بزنم
فراموش می کنم واژه ها را
فراموش می کنم
نسبم را
و یادم نمی آید
باید برای کدام جبهه بجنگم
دوستانم را به یاد نمی آورم
دشمنانم را
و هر کسی که شلیک می کند
باید حواسم را جمع کنم
چرا که من
نه نامی دارم
نه زبانی
و ژنم
فراموش کرده متعلق به کدام پرچم است
برای کشته شدگان هر اقلیم
اشک می ریزم
و با هر گلوله آرزو می کنم
نامم را
خونم را
زبانم را به من برگردانند
و از این آوارگی رهایم کنند

| کاوه |

در مقاله‌ی "چرا دیگر شاعر نیمایی نیستم"، براهنی خاطره‌ای از شاملو نقل می‌کند که چطور شعر، به قولی، می‌آید یا می‌جوشد. اینکه وقتی می‌رسد و می‌جوشد باید تمام همّ خود را صرف بیان و جاری شدن آن کرد. اینکه مشخص نمی‌کند متاثر از چه تصویر و تصوری، چه کلامی، چه رایحه‌ای، چه موسیقی یا نوایی شکل گرفته و فقط دستوری است مبتنی بر یک فعل امری، بنویس! همین هم هست که شعر را تا حدود زیادی تبدیل به موضوعی ناخودآگاه می‌کند که تو از شکل، ابتدا و انتهای آن اطلاع دقیقی نداری و فقط فرمان بنویس را اجرا می‌کنی.
می‌خواستم شعر بالا را به بهانه‌ی حمله‌ی حماس و جنگ میان آنها با اسرائیل در اینستاگرامم بازنشر کنم. احساس می‌کردم فضای ضد جنگی دارد. (از فضای این شعر فاصله‌ی زیادی گرفته‌ام) اما بعد از چندین بار خواندن متوجه شدم دغدغه‌ی من در انتهای این شعر آوارگی خودم است و نه لزوما رنج دیگران! و اگر "از آوارگی رهایی" یابم انگار برایم اهمیتی ندارد که دیگران چه می‌کشند!
البته از زاویه‌ی دیگری هم می‌توان به این دیدگاه نگریست و آن این است که من به عنوان یک خاورمیانه‌ای مهاجر در خاورمیانه! عملا از بسیاری از جهات از جهان طرد شده‌ام و جهان نسبت به رنج من کنش مفید و معناداری هم انجام نداده و نخواهد داد پس چه می‌شود اگر من هم جایگاهی برای رنج دیگری قائل نشوم و او را و رنجش را به رسمیت نشناسم؟!
این خوانشی است روانکاوانه از متنی که زمانی نوشته‌ام اما از منظری دیگر هم می‌توان آن را بازنگری کرد، وجهه‌ی تالیفی آن. و آن این است که متن را بازنویسی کنم و انتهایش را نه در آوارگی خود که در آوارگی انسانیت میان منافع عده‌ای سیاستمدار و رهبران دینی به پایان برسانم. اما چیزی که این منظر را برایم کدر می‌کند این است که از زبان و از شعر و فضای این متن به خصوص فاصله‌ای دور گرفته‌ام که زبان شعر را از بین می‌برد و این بیگانگی با کلمات کلیت آن را مخدوش می‌کند.

یادداشتی بر نمایش 《عروسی خون》 اثر لورکا، به کارگردانی قطب‌الدین صادقی

کسل کردن تماشاگر تا سر حد مرگ از اندیشه‌های والای کیهانی کار مهمی نیست.

| اریک بنتلی | نظریه‌های صحنه‌ی مدرن |

نمایش عروسی خون، اثر فردیکو گارسیا لورکا، با ترجمه و کارگردانی قطب‌الدین صادقی، سالن استاد سمندریان، تماشاخانه‌ی ایرانشهر.

داستان تقابل سنت و هویت فردی است. دختری که برای رهایی از بار عشقی نافرجام و رضایت دیگران تن به ازدواجی ناخواسته می‌دهد اما در آخرین لحظات تمام نظام سنت را پس می‌زند تا هر دو عاشقش به کام مرگ کشیده شوند و تراژدی تکمیل شود.

قوت اجرا _اگر چنین چیزی را با خود داشته باشد_ در متن لورکا است اما در اجرا عوامل مختلف دست به دست هم می‌دهند تا مخاطب را از نشستن در جایگاه تماشا کسل کنند. اگر اسم "عروسی خون" اثر لورکا در عنوان اجرا نبود، طراحی لباس من را به هتلی می‌برد با خدمه‌ای با لباس‌هایی یک دست و آماده‌ی خدمت، بدون هیچ وجه تمایزی برای شخصیت‌هایی با ابعاد شخصیتی و نقش‌های اجرایی متنوع و نه یک محیط روستایی در اسپانیا. (البته که این‌ها نظرات شخصی من غیر متخصص است.)
نور در تمام اجرا نوری تخت و ثابت است که تنها لحظات تغییر صحنه می‌رود و می‌آید و لحظاتی هم کم و زیاد می‌شود و یک بار هم قرمز می‌شود یک بار هم سبز و تمام دیگر امکانات نورپردازی را به طور کامل بیخیال شده‌اند.
بیان بازیگران تصنعی و مقطع است و عملا می‌شود دید و شنید که بازیگر به دلیل ضعف‌های بیانی و تنفسی از بیان درست دیالوگش عاجز است. این موضوع به خصوص در بازی شخصیت مادر با تیپ‌سازی صدای ناقصی که انجام داده گل درشت‌تر دیده می‌شود.
در اجرای فرم‌های حرکتی، امکانات بالقوه‌ای وجود دارد اما موسیقی نمایش همراه مناسبی برای حرکات نیست و عملا حرکت و موسیقی نه در ریتم هم‌اند و نه ضد ریتم‌اند.
در نهایت تنها چیزی که مرا تا انتهای اجرا در سالن نگه داشت ساختار داستان بود، هر چند هیچ کدام از عناصر اجرا جذابیتی که باید را نداشت اما سر و ته داستان مشخص بود و وقایع در سیر منطقی خود بودند.

پ‌ن به تاریخ ۱۲ مهر : البته باید اضافه کنم که این اجرا توسط گروهی از بازیگران نوآموز شکل گرفته و این نمایش اجرای پایان دوره‌ی آنها بوده که به تماشاخانه‌ی ایرانشهر راه پیدا کرده است، پس می‌شود بر برخی از ایرادات چشم‌پوشی کرد اما همچنان ضعف در طراحی صحنه، موسیقی و لباس راه را بر دلنشین کردن اجرا ناهموار می‌کند.