اراجیف، شمارهی هزارم
نامم را از من گرفته اند
زبانم را از من گرفته اند
تنم را
خونم را ...
و هر بار که می خواهم فریاد بزنم
فراموش می کنم واژه ها را
فراموش می کنم
نسبم را
و یادم نمی آید
باید برای کدام جبهه بجنگم
دوستانم را به یاد نمی آورم
دشمنانم را
و هر کسی که شلیک می کند
باید حواسم را جمع کنم
چرا که من
نه نامی دارم
نه زبانی
و ژنم
فراموش کرده متعلق به کدام پرچم است
برای کشته شدگان هر اقلیم
اشک می ریزم
و با هر گلوله آرزو می کنم
نامم را
خونم را
زبانم را به من برگردانند
و از این آوارگی رهایم کنند
| کاوه |
در مقالهی "چرا دیگر شاعر نیمایی نیستم"، براهنی خاطرهای از شاملو نقل میکند که چطور شعر، به قولی، میآید یا میجوشد. اینکه وقتی میرسد و میجوشد باید تمام همّ خود را صرف بیان و جاری شدن آن کرد. اینکه مشخص نمیکند متاثر از چه تصویر و تصوری، چه کلامی، چه رایحهای، چه موسیقی یا نوایی شکل گرفته و فقط دستوری است مبتنی بر یک فعل امری، بنویس! همین هم هست که شعر را تا حدود زیادی تبدیل به موضوعی ناخودآگاه میکند که تو از شکل، ابتدا و انتهای آن اطلاع دقیقی نداری و فقط فرمان بنویس را اجرا میکنی.
میخواستم شعر بالا را به بهانهی حملهی حماس و جنگ میان آنها با اسرائیل در اینستاگرامم بازنشر کنم. احساس میکردم فضای ضد جنگی دارد. (از فضای این شعر فاصلهی زیادی گرفتهام) اما بعد از چندین بار خواندن متوجه شدم دغدغهی من در انتهای این شعر آوارگی خودم است و نه لزوما رنج دیگران! و اگر "از آوارگی رهایی" یابم انگار برایم اهمیتی ندارد که دیگران چه میکشند!
البته از زاویهی دیگری هم میتوان به این دیدگاه نگریست و آن این است که من به عنوان یک خاورمیانهای مهاجر در خاورمیانه! عملا از بسیاری از جهات از جهان طرد شدهام و جهان نسبت به رنج من کنش مفید و معناداری هم انجام نداده و نخواهد داد پس چه میشود اگر من هم جایگاهی برای رنج دیگری قائل نشوم و او را و رنجش را به رسمیت نشناسم؟!
این خوانشی است روانکاوانه از متنی که زمانی نوشتهام اما از منظری دیگر هم میتوان آن را بازنگری کرد، وجههی تالیفی آن. و آن این است که متن را بازنویسی کنم و انتهایش را نه در آوارگی خود که در آوارگی انسانیت میان منافع عدهای سیاستمدار و رهبران دینی به پایان برسانم. اما چیزی که این منظر را برایم کدر میکند این است که از زبان و از شعر و فضای این متن به خصوص فاصلهای دور گرفتهام که زبان شعر را از بین میبرد و این بیگانگی با کلمات کلیت آن را مخدوش میکند.