گذشتن سالی و آمدن دیگری

گذشتن سالی و آمدن سالی دیگر نه دستاوردی‌ست و نه در ذات چیز ارزشمندی دارد. تبریک گفتن وخوشحال بودن از هر کدام، که اگر تبریک تمام شدن باشد وای به آن سال، که وای بر سالی که گذشت، و اگر تبریک آمدن باشد، مصداق "نزده رقصیدن" است؛ نه ریتمی دارد و نه محتوایی. ظاهری نامیمون و تکانی ناموزون است.

ما که هر روز لاغرتر، بی‌رمق‌تر، ناامید و سست و زردرنگ‌تر از روز و هفته و ماه و سال‌های قبلیم، تبریکی نداریم. تبریکی نداریم که هدیه کنیم به هم. که دلیلمان باشد برای گل گفتن و گل شنفتن، برای شنیدن و دیدن دیگری و شنواندن و دیداندن خود به او یا آنها. بگذارید اصلا بی‌میلیم را جمع نبندم، من تبریکی ندارم. گذشتن گذشتن است و هیچ خوشی و غمی ندارد.

پیشاپیش خیالتان را راحت کنم که هیچ "اینها دلیلیه برای با هم بودن و ..." را هم نمی‌پذیرم که با هم بودن و در خانه بودن اگرچه می‌تواند چیزی گرم و صمیمی به نظر برسد، اما با هم بودن هم در این نظام مریض مریض‌پرور، چیزی جز توهم صمیمیت نیست و همه چیز به مویی بند است تا دوباره یادمان بیاید که ما تنها گروگان‌هایی هستیم که گهگاه لحظات خوشی را هم تجربه می‌کنیم و هر لحظه که لازم باشد باید جان، روان، آینده، گذشته و همه‌ی هست و نیستمان را در این کثافت از دست بدهیم و اگر هنوز از دست ندادیم فقط گروگان‌های خوش شانسی بودیم. بهار اگر چه مطبوع و مطلوب است ولی به دل نمی‌چسبد. کوتاه کنم، زندگی به تن لاغرم نمی‌چسبد.

گه به این تعطیلات.

پست‌های جدید "۱۵۰۰ تصویر" رو امروز دیدم. به معنای واقعی "مردگان امسال عاشق‌ترین زندگان بودند"*. چه جان‌هایی! آزاده‌ترین‌ها و شجاع‌ترین‌هامون.

*شعری از شاملو

بالاخره سال کاری تموم شد و حالا دو هفته فرصت دارم برای استراحت و فرار از کرختی و یکنواختی هر روز کار هر روز کار، تا پر انرژی و باحال خوب، برده‌ای باشم که چرخ‌های اقتصاد جمهوری کثافت اسلامی رو می‌چرخونه.

تو این دنیای لعنتی و تو این شرایط مزخرف باید چه غلطی کرد؟ مغزم، آی مغزم.

درباره‌ی گربه همسایه

دیروز
گربه‌ی همسایه سه قلو زایید
بدون پزشک زایمان
یا حتی ماما
و
سال‌ها است
بدون میگرن
و طلاق
و تلفن
و الکل
یا هراس از مرگ
یا پرسش‌های پیچیده‌ی فلسفی
بدون اندوه
یا امید
یا معنا
یا حتی عشق
در تکثیرهایی منظم و دقیق
در مرزهای مبهم هستی
نوسان می‌کند.

امروز ظهر
وقتی با پاکت‌هایی پر از میوه
و شامپو
و بطری شیر
و خمیردندان
و روزنامه
و پودر ماشین لباس‌شویی
و کنسرو لوبیا
و دستمال کاغذی
و ماکارونی
و صابون مایع
و گوجه فرنگی
و سیگار
و قهوه
و پپسی
جلو آسانسور خانه
به موجودی حساب بانکی‌ام فکر می‌کردم
گربه‌ی همسایه
از گوشه‌ی باغچه
با چشم‌هایی پر از شفقت
_ قسم می‌خورم _
به همه‌ی حماقت من
خیره شده بود.

| مصطفی مستور | گربه‌ی همسایه |

مغلق‌گویی و حرف‌های قالبی قلق کار قبلی‌اش بود، و بر همان روال بود که اکنون برای وصف کردن اندیشه‌ها سخن می‌گفت. آسان‌گویی به درد نمی‌خورد. آسان‌گویی کلام را از سرّ و رمز می‌انداخت. بی سرّ و رمز اگر می‌گفت باید دلیل می‌آورد. با سرّ و رمز نیازی نبود به استدلال. وقتی دلیل بیاوری حاجت به بازهم دلیل آوردن و ،بدتر، رسم دلیل آوردن را رواج بخشیدن به پیش می‌آید؛ و هیچ چیز برای قبولاندن، پردردسرتر و مضرتر از دلیل آوردن نیست. ایمان را آسان‌تر از عقیده می‌شود به‌دست آورد، ایمان آیه می‌خواهد، عقیده اندیشه. اندیشه مشکل است ولی فرمول تنها به حافظه محتاح است. فرمول و آیه و طلسم آسان‌تر به کار می‌آید، سریع‌تر اثر دارد. با سر و رمز و مغلق‌گویی سخن گفتن پر‌طمطراق بود، مطمئن‌تر بود.

| اسرار گنج دره‌ی جنی | ابراهیم گلستان |

پالتو کرمی و ویرگولاش

داستان من از یه بوق شروع می‌شد، هر روز. بوق که چی بگم، یه جیغ. دییییییدد، تروقق، دییییییدد، تِرِق. راه می‌افتادم به سمت خروجی. خودمم نمی‌دونستم صفحه قبل چه اتفاقی افتاده بود. هر چی بود همین بود. حتی نمی‌دونستم این صفحه برای چه کتابیه. من فقط برای این وجود داشتم که وسطای صفحه‌ی ۱۴۸ رمان خالی نمونه و وقتی شخصیت اصلی داستان تو مترو برخورد می‌کنه به کسی، اون من باشم. تمام معنای وجودیم همین بود. نهایتا برای اینکه اون برخورد فقط یه برخورد ساده نباشه، یه صفحه‌ی چرکنویس، که هیچ وقت قرار نیست بازنویسی بشه، شده بود تمام شناسنامه و هویت من. فقط نوشته شده بودم که یه گوشه‌ی ذهن نویسنده باشه که شخصیت اصلی تو مترو به کسی می‌خوره و شاید چیزی از دستش میفته که بعدتر لازمش می‌شه. آخه وجود هر چیزی تو داستان باید توجیه و استفاده‌ای داشته باشه. بعد از اون صفحه وجود من ضرورتی نداشت. هر روز من بدنیا میومدم، تو ایستگاه مترو صیاد شیرازی تهران می‌خوردم به کسی و بعد رها می‌شدم به حال خودم. هر روز و هر روز. بعدش چه اتفاقی می‌افتاد؟ شاید تو صفحه‌ی بعد می‌فهمیدم.

یه روز که مثل همیشه وسطای صفحه‌ی ۱۴۸ آماده می‌شدم که بخورم به اون شخصیت اصلی که انگار تمام کلمات همراهیش می‌کردن و براش دولا راست می‌شدن تا کمی از وجناتشو توصیف کنن و افتخار تعریف داستانشو داشته باشن و کل خط‌ها و پاراگراف‌ها به سمت اون می‌رفتن، یه کلمه‌ی ناآشنا وارد صفحه شده بود. مثل همیشه در مترو جیغ کشیده بود، "دییییدد" باز شده بود، "تروق" من ازش بیرون اومده بودم و باز جیغ کشیده بود "دییییید" و "ترق" بسته شده بود. مثل همیشه سرمو آورده بودم بالا تا نگاهی به ساعت مترو و بعد خروجی بندازم که یه کلمه‌ی خوشرنگ، یه کلمه‌ی خیره کننده، کلمه‌ای که تمام حواسم رفت بهش و نمی‌دونم خوردم به شخصیت اصلی داستان یا نه، جلوتر از من رفت به سمت خروجی. نمی‌تونستم بخونمش. چطوری تلفظ می‌شد وقتی تا حالا نه دیده و نه شنیده بودمش؟ لعنت بهش، وسط این متن تکراری چه بولد بود! ولی چطوری می‌تونستم از این فاصله بخونمش؟ سرعتمو زیاد کردم که بیفتم جلوش و خیلی نامحسوس و زیر لب بخونمش که یه ویرگول بی‌شرف وقت نشناس افتاد جلوم. نهههه! باید یه کاری می‌کردم. پریدم خط بعدی. خطش تموم شده بود. پریدم بعدی، بازم زودتر از من خطو تموم کرده بود. پریدم بعدی پریدم بعدی و بعدی. تف! پاراگراف تموم شد!

کلمه‌هه کرمی بود. یعنی یه پالتوی بلند کرمی تنش بود. قد بلند بود. یعنی بلندای الفش یه سر و گردن از بقیه‌ی کلمه‌ها بلندتر بود. حالا واقعا الف داشت یا نه نمی‌دونم. می‌گم که اون جلوتر از من بود و از شانس من این کلمه از هر جا که اومده بود یه گردان ویرگول و نقطه و علامتای مزخرف با خودش آورده بود به صفحه‌ی من. تا میومدم اونارو رد کنم پاراگراف تموم می‌شد. غریبه حتی یه سرم برنگردوند که باهاش آشنا بشم، شاید فردایی، پس‌فردایی، نه اصلا ده صفحه بعد، یهو یه گوشه‌ی صفحه پیداش می‌کردم که دیگه پالتو کرم تنش نبود، چطوری می‌شناختمش؟ حتی یه بارم که داشت نیمرخ می‌شد خورشید نوربالا داد و من از تو تاریکی زیززمین مترو وارد آفتاب سگ صاحاب بی‌موقع صبح شدم. نفهمیدم نور از اونه یا نویسنده خواسته اشتباه تایپیشو از چشم من دور کنه یا هر روز تو این صفحه همین بساط بوده! هر چی بود کلمه‌ی جدید تموم شد و باز برگشتم سر صفحه‌ی خودم.

پ‌ن : برای پالتو کرمی بی‌چهره.

تحمل

مشکل تحمل است اما همینکه حرفه آدم تحمل شد دیگر تفاوت دشوار و سهل چندان نمیماند.

| اسرار گنج دره جنی | ابراهیم گلستان |

هفته‌ی اول تحملش غیر ممکن بود. عصبانی بودم، پرخاشگر. چیزی برام مهم نبود، می‌خواستم تموم شه. هفته‌ی دوم لحظات خوبی هم داشت، تا آخر ماه اول تحمل کردم. ماه دوم حتی خوشحالم. یعنی قرار نیست از این زندگی رها بشم؟ قراره عادت کنم؟ پس اون همه رویا چی؟

تاریخ، تعداد مردگانش را رند می‌کند.

تاریخ، تعداد مردگانش را رند می‌کند.

هزار و یک نفر تبدیل می‌شود به هزار نفر،

گویی آن یک نفر، هرگز وجود نداشته است :

یک جنین خیالی، یک گهواره‌ی خالی،

کتاب الفبایی که برای کسی باز نبود،

هوا بود که می‌خندید، گریه می‌کرد، بزرگ می‌شد،

خلاء بود که از پله‌ها بالا می‌دوید و به طرف باغ می‌رفت،

در میان صف، جایی برای هیچ کس بود.

| ویسواوا شیمبورسکا |

| هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد | ترجمه ملیحه بهارلو |

پ‌ن : تعداد شهدای آبان ۱۵۰۰ نفر بود؟ یعنی نه یکی کم نه یکی زیاد؟ کشته شده‌های هواپیمای پی‌اس ۷۵۲ چند نفر بودند؟ ۱۷۲ نفر؟ ۱۷۰ نفر؟ شهدای جنبش اخیر ۴۸۰ نفر بودند؟ یعنی آنهایی که رند شدند در حافظه‌ی ضعیف و تنبل من کجا رفتند؟ یعنی هرگز نبودند؟ زندگی نکردند؟ خانواده یا دوستی نداشتند؟ آرزوهایشان کجا رفت؟

همه چیز بی معنی‌ست. ارزش، افتخار، علاقه، کار، عشق. همه چیز بی معنی‌ست و اقتصاد هر طور که بخواهد معنایمان می‌کند.

بعد از عروسی چه گذشت

"بعد از عروسی چه گذشت" رمان کوتاهی به قلم رضا براهنی است که در شهریور ماه سال ۵۳ نوشته و سال ۶۱ توسط نشر نو منتشر شده است. در این رمان براهنی خواننده را به تماشای چند ساعت از زندگی "رحمت شهیر" دعوت می‌کند. او معلم دبیرستانی در تهران است و به دلیل توهین به شاه توسط ساواک دستگیر شده و تحت بازجویی است.

در این رمان نیز مانند "روزگار دورخی آقای ایاز" براهنی دید تاریخی خاص خود را به کار می‌برد و تا جایی که فضای رمان امکانش را می‌دهد بیانش می‌کند که : حاکمان فاعلان مردمند و مردم مفعول حاکمان.*

بخشی از کتاب :

رحمت احساس می‌کرد هیچ حکومتی بدون این جوانان پابرجا نمی‌ماند. اینها بودند که به تمام خانه‌ها سرک می‌کشیدند، به مدارس، دانشگاه‌ها، ادارات و کافه‌ها می‌رفتند و اشخاص مشکوک را چشم بسته تحویل زندان‌های رژیم می‌دادند. اینها بودند که انضباط می‌طلبیدند بی‌آنکه خود از انضباط چیزی بفهمند. اینها بودند که از خیابان‌ها، میدانها و کوچه‌ها، زندانی‌ها را می‌بردند و آنها را به تخت شلاق می‌بستند و یا مثل نگهبان تهرانی زشت، دماغشان را به روی دیوارها می‌کوبیدند یا وقتی رسولی می‌خواست گونی بیاورند تا بر سر یک دبیر بیچاره بکند و بعد به آپولو ببندش، گونی می‌آوردند و زندانی را به آپولو می‌بستند. اینها بودند که اگر کسی تشویقشان می‌کرد، می‌رفتند و هر کسی می‌خواست را می‌آوردند، در مقابل پول ناچیزی می‌گرفتند. رحمت احساس می‌کرد هر دِه مملکت چند نفر از این جوانها را دارد، هر شهر کوچک صدها نفر را، شهرهای بزرگ هزاران نفر را و تهران صدها هزار نفر را، و بدین ترتیب آنها فقط یک منبع الهام می‌خواستند تا در چتر حمایت آن قدرت خود را اعلام کنند. ص۹۸

| بعد از عروسی چه گذشت | رضا براهنی |

* جایی خوانده بودم "رمان اسطوره‌شناسی تمدن مدرن است." و از طریق آن می‌توان جامعه را بررسی و تحلیل کرد. کاش هر سلطنت‌طلبی یک بار این رمان را می‌خواند و دست از سر تقدیس آر.پی و خاندانش برمی‌داشت.

تعصب

تعصب :

۱- از چیزی سخت جانبداری کردن.
۲- عصبیت.
۳- سخت گیری.

علی‌رغم این معانی و مترادفات عمل متعصبانه وقتی رخ می‌دهد که شخص قادر نیست چیزی غیر از فهم و تجربه‌ی خود را بپذیرد. شاید برای من، با توجه به تجربه‌ی زیست شخصیم، تعصب همراه با دین و درک دینی باشد. اما ردپای تعصب می‌تواند در رفتارهای ساده‌تر ما هم بروز پیدا کند. مثلا در لحن بیانمان یا کلماتی که در مکالمه با دیگری استفاده می‌کنیم. نوع کلمات، چینش، لحن، مکث و سکوت‌های آنها در خطاب با یک آشنا یا با یک غریبه، همه می‌تواند بیانگر تعصبات تربیتی ما باشد.

از آنجایی که تعصب از نداشتن شناخت و آگاهی ریشه می‌گیرد، تغییر آن کار آسانی نیست. شخص متعصب نه تنها درک نمی‌کند بلکه نمی‌داند که درک نمی‌کند و بر این ندانستن خود پافشاری می‌کند. اما تنها این موضوع هم نیست. حتی اگر بفهمد که نمی‌فهمد از بین بردن تعصب، از بین بردن عادتی قوی، اراده‌ی سختی می‌طلبد و سخت آن را مصرف می‌کند.

پ‌ن : تعصب زیادی دارم که حوصله‌ی تغییرش را ندارم.

احساس می کنم گلوله ای هستم که به سمت هیچ شلیک شده.

| اورهان پاموک، پدرم |

دنیای قشنگ نو

در خلاصه‌ترین تعریف "دنیای قشنگ نو" هشدار جدی آلدوس هاکسلی به بشریت است، پیش از آنکه یک حکومت جهانی آرمانشهری بر آن حاکم شود و آزادی را به بهانه و بهای رفاه از مردم بگیرد.

نکته‌ی متفاوت "دنیای قشنگ نو" با ویرانشهرهای متصوره در رمان‌هایی نظیر "۱۹۸۴" در این نکته‌است که در دنیای قشنگ نو خشنودی نه فقط یک نمایش بلکه امری درونی‌ست. آنها توان علمی و تکنیکی این را پیدا کرده‌اند که انسان را بدون "زنده زایی" یا همان فرآیند معمول تولید مثل، تولید کنند. بدین طریق آنها سرنوشت هر کس را حین مراحل تولید او تعیین می‌کنند و به هر کس آن میزان از توانایی و هوش را می‌دهند که نیازمند طبقه‌ی اجتماعی اوست و او را در هر تعداد که بخواهند تکثیر می‌کنند.

خانواده که کوچک‌ترین سازه‌ی اجتماعی‌ست در این دنیا وجود ندارد و پدر و مادر واژه‌هایی شنیع و غیر قابل تحملی‌اند و همه چیز توسط دولت مدیریت می‌شود. آموزش (تلقینات دولت یا به قول کتاب، تعالیم هیپنوپدیا) از مراحل جنینی شروع می‌شود و در تمام طول عمر به خصوص ضمن خواب ادامه دارد. همه‌ی اعضای جامعه از رفاه مادی برخوردارند، حتی "اپسیلون"های بی‌ارزش که کارگرانی هستند با کمترین بهره‌ی هوشی، برای انجام امور پیش پا افتاده. آنها به غیر از کارهای پیش پاافتاده هیچ کاربرد دیگری ندارند و تمام زمان بی‌کاری خود را در نشئگی پرسعادت! حاصل از مصرف "سوما" و بازی و روابط جنسی نامحدود به سر می‌برند.

هر کسی به همه تعلق دارد و مفهومی به عنوان "وفاداری" نه تنها ارزش نیست بلکه عملی مجرمانه به حساب می‌آید. در واقع این نوعی سیستم کنترلی کم‌هزینه و پربازده است. و علم تنها در صورتی ارزش دارد که باعث آگاهی نشود بلکه رفاه ایجاد کند.

تکه‌های از کتاب :

او بر اساس یکی از ضرب‌المثل‌های "هیپنوپدیا" نتیجه گرفت :
"اما هر کسی متعلق به تمام افراد دیگر است"
دانشجویان با سر تایید کردند :

آنها شدیدا با جمله‌ای که بیش از شصت‌هزار بار در تاریکی برایشان تکرار شده بود موافق بودند. این جمله برایشان نه تنها درست بلکه بدیهی مسلم و غیر قابل بحث بود. ص ۶۱

چرخ‌ها باید بی‌وقفه گردش کنند. اما بدون مراقبت نمی‌توانند بچرخند انسانها هستند که باید آنها را کنترل کنند. مردانی سختکوش که محور چرخش چرخ‌ها هستند. انسان‌هایی عاقل، مطیع و همواره خشنود. ص ۶۴

صدای هنری لحظه‌ای حالت غم‌انگیز گرفت :
آدم کنجکاو می‌شه که این گاز مال جسد کیه، مرد یا زن، یک آلفا یا یک اپسیلون؟
و دوباره با لحنی شاد نتیجه گرفت : "به هر حال چیزی که در موردش می‌تونیم مطمئن باشیم اینه که در مدت زندگیش راضی و خوشبخت بود. در روزگار ما همه خوشبختند."
لنینا با صدایی که گویی پژواک صدای هنری باشد تکرار کرد : "بله در روزگار ما همه خوشبختند." این جمله دوازده سال و شبی صد و پنجاه بار در گوش آنها زمزمه شده بود. ص ۱۰۴

دنیای ما اکنون دنیای باثباتی است. مردم سعادتمند هستند. آنچه را که می‌خواهند بدست می‌آورند و هرگز آنچه را که نمی‌توانند بدست آورند، آرزو نمی‌کنند. آنها در رفاه هستند، امنیت دارند، هرگز مریض نمی‌شوند، از مرگ‌نمی‌هراسند، احساسات و پیری را نمی‌شناسند، بدون پدر و مادر خلق می‌شوند، همسر نمی‌گیرند و بچه‌دار نمی‌شوند، معشوقی ندارند که بدایش احساسات به خرج دهند و سرانجام طوری تربیت شده‌اند که نمی‌توانند رفتاری غیر از آنچه از آنها انتظار می‌رود داشته باشند. ص ۲۴۴

مصطفی موند گفت : "الگوی ساخت جمعیت ما بر اساس یخ‌های شناور است-هشت نهم در زیر آب و یک نهم در بالا."

_ "آنها که در زیرند خوشحالند؟"
_ بله خوشحال تر از آنهایی که بالا هستند، مثلا خوشحال‌تر از دوستان تو "به برنارد و هلموتس اشاره می‌کند".
_با وجود کارهای سخت و طاقت‌فرسا؟
_"طافت فرسا؟" آنها این طور فکر نمی‌کنند. به عکس آنها به آن علاقمندند برای آنها بسیار راحت است. واقعا راحت و آسان است. هیچ فشاری بر روی ذهن و ماهیچه‌ها نیست. هفت ساعت و نیم کار آسان و راحت. و در نهایت سهمیه‌ی دریافت سوما، بازیهای گوناگون، روابط جنسی نامحدود و نمایش انتقال احساس، دیگر چه می‌خواهند؟ اضافه کرد : خوب البته ممکن است ساعات کاری کمتر تقاضا کنند. از نظر تکنیکی، کاهش ساعت کار تمام افراد طبقه‌ی پایین به سه یا چهار ساعت در روز بسیار سهل و آسان است. ص۲۵۷

دوست جوان من، تمدن ابدا به شرافت و شجاعت نیازی ندارد. این گونه مسائل نشانه‌های بی‌کفایتی سیاسی‌اند. در جامعه‌ای مثل جامعه‌ی ما کسی هرگز فرصتی برای شریف یا قهرمان بودن نمی‌یابد. چنین مسائلی تنها در بی‌ثباتی بروز می‌کنند. ص ۲۵۸

| دنیای قشنگ نو | آلدوس هاکسلی |

مترجمان : حشمت‌الله صباغی و حسن کاویار

ناشر : کارگاه هنر

چاپ اول، ۱۳۶۶

پ‌ن : چند روزه می‌خوام معرفی این کتاب رو بنویسم ولی از هر دری به معرفیش وارد می‌شم اطلاعاتم به شکل توهین‌آمیزی کمه.

پ‌ن ۲ : البته تمام چیزهایی که در این رمان ترسناک است برای ما آرزوست. آزادی که نداریم کاش حداقل از رفاهی این چنینی برخوردار بودیم.

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد؟

در این لحظه با لبخند به دو هفته رنج متمادی تعطیلات نوروز، تعطیلات خانوادگی، همراه مناسبت مذهبی، فکر می‌کنم. در همین ساعتی که گذشت سعی کردم کنترلم را از دست ندهم و فحاشی نکنم. رائفی‌پور احمق می‌خواست "سلام درمانده" ۲ را با صدای بلند پخش کند. که این کار را هم کرد ولی با تهدید من مبنی بر پخش فول آلبوم انقلابی، انکرالاصوات را خفه کرد.

تحمل شنیدن این قبیل اراجیف وقتی در این کثافت زندگی می‌کنیم کار عادی و روزمره‌ایست. اما برای رائفی‌پور تحمل شنیدن صدای مخالف و تحمل هنر مخالف آن چرک اسلامی، مریض، مقطع، بی رنگ و بو و فاقد هر گونه زیبایی‌شناسی هنری و اجتماعی کاری ترسناک و دشوار است.

ما آفریدیم یا آفریده شدیم؟

مردم به خدا معتقدند زیرا طوری تربیت شده‌اند که باید به او معتقد باشند. ص۲۵۸

سرچشمه‌ی مشیت الهی بشر است. ص ۲۵۸

| دنیای قشنگ نو | آلدوس هاکسلی |

| ترجمه حشمت‌الله صباغ و حسن کاویار |

پ‌ن : آیا خدایی وجود دارد؟ مگر نه اینکه ما با واژ‌ه‌هایی که ساخته‌ایم سعی می‌کنیم صفاتی که می‌پسندیم را به قدرتی نسبت دهیم ناشناخته؟ مگر این طور نیست که آن قدرت را توصیف می‌کنیم و سعی در خلق ویژگی‌هایش داریم؟ آیا این به این معنا نیست که ما موجودی فراتر از خودمان را می‌آفرینیم تا ما را آفریده باشد و بعد که خودمان را باوراندیم که چنین قدرتی هست از آن مدد بگیریم؟ آیا ما برای فرار از ناتوانی‌هایمان نیست که چنین مفهومی را به وجود آوردیم.

شوکران عشق تو که در جام قلب خود نوشیده ام
خواهدم کشت.
و آتش این همه حرف در گلویم
که برای برافروختن ستارگان هزار عشق فزون است
در ناشنوایی گوش تو
خفه ام خواهد کرد!

| احمد شاملو |

من به رون و رون به من متعلق است.

احساس تعلق به چیزی یا کسی یا احساس مالکیت بر چیزی داشتن شاخک‌های احساسی را نسبت آن موضوع/چیز/شخص حساس می‌کند و حافظه را قوی. مثالش همان داستان کلیشه‌ای دم‌دستی که با بوییدن عطر محبوب معشوق در یک آن دریایی از اطلاعات و عواطف بر سر شخص هوار می‌شود.

مثلا در یکی از قسمت‌های سریال "بتر کال سال" یا همان "better call saul" یک شخصیت فرعی- بارمن - برای "گوستاوو فرینگ" خرده روایتی تعریف می‌کرد در مورد نحوه‌ی عمل آمدن نوعی شراب خاص در روستایی در منطقه‌ی "رون" فرانسه، که به دلیل وجود منابع منیزیم و فلان و بهمان، طعم شراب عمل آمده از انگور آن منطقه، طعمی به قول او وحشی، مشابه طعم خون، دارد.

کمی قبل‌تر، شاید صبح آن روز، شاید شب قبل، شاید عصر همان روز، خبر خودکشی "محمد مرادی" در رود رون در اعتراض به جنایت جمهوری اسلامی در سرکوب و اعدام و کشتار معترضان را خوانده بودم.

واکنش‌ها به خودکشی محمد مرادی متنوع بود. عده‌ای عملش را ستوده بودند، عده‌ای گنگ و ماتم‌زده و غمگین، نمی‌دانستند چه کنند، یکی نوشته بود زندگی ارزشمند‌ترین چیز آدمیزاد است و اصلا ما در شعار و هدفمان -زن زندگی آزادی- مدام آن را فریاد می‌زنیم و این اقدام محمد مرادی در مسیر آن نبود. دیگری نوشته بود درست که اقدام محمد مرادی بهترین تصمیم ممکن نبود اما او هم به نحو خود برای این جنبش تمام تلاشش را کرد، برای جلوگیری از موارد مشابه بیایید هر چه زودتر این جرثومه‌ی فساد را نابود کنیم.

محمد مرادی حداقل در مثال خودش ثابت کرد تا همه‌ی مردم خوشبخت نباشند، چنین واژه‌ای معما ندارد. خوشبختی یا برای همه است یا هیچ‌کس و اگر غیر از این است جایی، کسی، در حال دور زدن حقیقت و تحریف آن است.

من اگر ده بار هم آن سریال را می‌دیدم دور از ذهن بود که این خرده روایت که از روستایی در کنار رود رون شکل می‌گرفت را به خاطر بسپارم. چه بسا بعد از این مدت کوتاه حتی روند داستان سریال را فراموش کردم. اما آن داستان با تنها تشابه در یک کلمه، "رون"، در ذهنم حک شد و بعید می‌دانم به این زودی‌ها فراموش شود. هر بار با یادآوری وقایع اخیر و عمل قابل ستایش اما غمبار محمد مرادی دوباره به یاد آن خرده روایت خواهم افتاد. حالا، من، کسی را می‌شناسم که مرا به "رون" وصل می‌کند. من به رون و رون به من متعلق است.

اروسی‌های بی پسک پیشک

۱) همکارم گفت شیرازیا یه مثلی دارن که میگه : "اُروسی بی پَسَک پیشَک رسیده به پاشنه‌دار،" یعنی صندل به پا رسیده به پاشنه بلند "اینو داشته باش تا بهت یه چیزی بگم" سه چهار باری تکرار کرد تا درست بشنوم کلمه‌هاشو حتی بعد از کلی تکرار مطمئن نیستم درست نوشته باشم. بعد یه سری کارت دعوت بهم نشون داد. گفت این برای یه آدم تازه به دوران رسیده‌ست. خوب حواستو جمع کن که صدم میلیمترم خطا نداشته باشه که مشتریش زبون آدمیزاد حالیش نیست. حین انجام کار از دفتر رئیس خواستن برم پایین. یه نمونه از همون کارو می‌خواست و مشتری هم تو دفتر نشسته بود. یهو بی‌مقدمه به همکارش توپید که چرا فلان کارو انجام نمی‌دی و ... مثلا می‌خواست بگه که خیلی با برنامه‌ست و خیلی دقیق. واقعا نفهم بود.

۲) در کتاب دو قرن سکوت استاد زرین‌کوب، یک جا نوشته بود وقتی مسلمونا به مرزهای ایران حمله کردن، وقتی داشتن غنیمت جمع می‌کردن یک عده‌شون کافور رو با نمک اشتباه می‌گیرن، چون هر دو سفیدن! منظور این بود که این بیابون‌نشینا انقدر بی‌چیز و ندیده بودن که از هیچ چیز شناختی نداشتن.

تنها برتری اونها ایدئولوژی اسلام بود که تمام اعمالشون رو تقسیم به ثواب و گناه کرده بود. همه چیز ساده شده بود تا کسی به موضوعی عمیقا فکر نکنه. همه چیز با چند فتوا و تصمیمی که دیگری می‌گرفت ساده و مسئولیت از روی دوش پیروان برداشته و به خلیفه محول شده بود. اونها خالصانه پی کسب ثواب بودن، حتی اگر هزار هزار آدمو کشتند و چیزی که هنوز خودشون نمی‌شناختن رو به نصف دنیا حقنه کردن. دوران اسلام هم تازه شروع شده بود و تمام سعیشون بر این بود که اون رو برای تمام جهان به نمایش بذارن. واقعا نفهم بودن.

۳) چند ماه پیش بود؟ یوزپلنگی که می‌تونست خیلی طبیعی روند زایمان و بعد تربیت توله‌شو طی کنه، زایمانیده شد! چی باید گفت؟ زایوندنش؟ سزارین کردنش؟ چرا؟ که بگن همه چیز تحت کنترل اونهاست؟ که بگن تدبیر فراوانی دارن؟ یا علمشو دارن؟ که قدرتشونو به نمایش بذارن؟ مثل مستعان؟ مثل جشنواره‌ی فجر؟ مثل حماقت محض؟ بعد مادر توله‌ی غیرطبیعی‌‌شو نپذیرفت و بعد پیروز مرد.

تازه به دوران رسیده‌ها جز مصیبت چیزی نمی‌سازن. اونها علاقه‌ی زیادی به نمایشی کردن همه چیز دارن اما حتی نمایش اجرا کردن هم بلد نیستن. درست مثل کسی که برای اولین بار پاشنه بلند می‌پوشه، مدام پاش پیچ می‌خوره و برای تمام اطرافیان دردسره. کسی باید هر لحظه حواسش باشد که زمین نخوره و اگر خورد تن لششو دوباره سر پا کنه. لعنت به تمام "اروسی‌های بی پسک پیشک".

هرگز این گونه نمی‌شود

سرانجام بدن‌هامان یکی می‌شود
شرط می‌بندم که تو فکر می‌کنی
هرگز این گونه نمی‌شود.
من هم همین طور.
عجب شگفتی خوشایندی.

| ریچارد براتیگان |

نمی‌دانم اولین بار چه کسی ایده‌ی نیمه‌ی گمشده را مطرح کرد و چرا فکر می‌کرد آدمیزاد موجودی ناقص است که باید با یافتن نیم دیگرش کامل شود، چرا فکر می‌کرد این زندگی می‌شود ناقص نباشد؟ آیا ندیده بود که عاشقان شرحه شرحه از فراق بعد از وصل همچنان ناراضی‌اند؟ آیا ندیده بود که آتش عشق فرو می‌نشیند و جایش را به عادت و روزمرگی می‌دهد؟ ندیده بود که همه چیز عادی می‌شود و عشق عادی‌تر، حتی میل و کشش و غریزه هم روزی می‌خشکد؟ آیا نمی‌دانست که دو تن هرگز یکی نمی‌شوند و همیشه چیزی حایل ایشان می‌ماند، حتی وقتی عاشق و معشوق سخت یکدیگر را بهم می‌فشارند تا شاید مرزهای میان تنشان برداشته شود، حتی وقتی چنان بهم می‌پیچند و در گوش و تن هم نجوا می‌کنند و نقش هم را روی لوح وجود یکدیگر حک می‌کنند. آیا هرگز نمی‌دانست؟

حتما او هم غربت را حتی در آغوش "زود آشنای دیریافته"اش احساس کرده. شاید برای همین احساس غریب و مه‌آلود بوده که چنین ایده‌ای را در ذهن پرورانده، شاخ و برگش داده و روزی زمزمه‌وار آن را با خود تکرار کرده، آن قدر تکرار شده که به مرور شاید به گوش رهگذرانی هم خورده. رهگذرانی منتظر مقصد که برای گذر زمان و مسافت چنگ به هر حرف و آوازی می‌زنند آن زمزمه‌ها را متناسب حال و هوا و گذشته‌یشان هر کدام با غربتی که چشیده‌اند همراه کرده‌اند. طولی نکشیده که یافتن نیمه‌ی گمشده همچون اسطوره‌ی جاودانگی، آب حیات، خدا و بهشت و جهنم، اسطوره‌ای جهانی شده و دنیایی از عاشقان را با آرزوی کامیابی و رستگاری پی خود کشانده.

ما تنهاییم و حتی ضمایر جمع در این تنهایی درمانی ارائه نمی‌کنند.

جیم

آخر وقت بود. رفتم از داروخونه چیزی بگیرم. دو دل بودم که بسته‌ست یا نه. کرکره رو پایین داده بودن اما هنوز در ورودی باز بود و مشتری داخل بود. یه پیرزن حدودا شصت ساله شربتی می‌خواست و متصدی همون محصول اما از شرکت دیگه‌ای رو داده بود. گیر داده بود که الا و بلا من همون قبلی رو می‌خوام. متصدی خسته و بی‌حوصله مدام می‌گفت دقیقا همونه فقط برندش فرق می‌کنه، قبلی تو بازار نیست و این جایگزینشه. پیرزن اما مصر بود که نه من اینو نمی‌خوام مطمئن نیستم بهم بسازه و ... هر چی بود من تو دلم ازش تشکر کردم که انقدری متصدیو معطل کرده که منم برسم به خواستم.

کاربری نوشته بود تماس با آب همون تاثیریو داره که آغوش. هر دو می‌تونن "گرسنگی پوست" به لمس شدن رو برطرف کنن. توصیه کرده بود کسایی که تنهایی مزمن دارن از این طریق حالشونو بهتر کنن. جایگزین مناسبیه. دفعه‌ی بعد دقت کردم بعد از یه دوش آب گرم واقعا این پوست‌گشنگیم کمتر شده یا نه، اما مطمئن نیستم تاثیری داشته باشه.

در حال خوندن کامنت‌بازیای توییتری بودم و گاهگداری یه کامنتم من می‌ذاشتم، کامنتی گذاشتم به شدت صمیمی. شوخی بی‌مزه‌ای که برای دو دوست شاید خنده‌دار باشه و با چهارتا لیچار و کمی کل‌کل ادامه پیدا کنه اما در نهایت بی‌مزه بود و با جواب سردی از طرف مقابل روبرو شد. با خودم فکر کردم چطور شد؟ فلانی که همیشه بساط شوخیش وسط تایملاینه؟ دقیقا به همین دلیل که هر روز روزمره نویسیاشو می‌خوندم احساس صمیمیت و شناخت نسبت بهش پیدا کرده بودم، اشتباهم این بود که برای چند لحظه خودمو تو شوخیای هر روزه‌شون شریک دونستم. در واقع اجازه دادم این چند خط توییت تبدیل به خاطره‌ای واقعی در ذهنم بشه و خیلی نامحسوس حضور خودمو در اون خاطرات جعل کردم. وقتی هم یه مدت اون روزمرگیارو نمی‌خوندم احساس کمبود چیزیو داشتم. این تعاملات کاذب تبدیل به جایگزینی برای ارتباطات واقعی شده بود.

پ‌ن : لابد اگه حوصلشو داشتم از این سه پاراگراف یه سرهم‌بندی درمی‌آوردم. خودتون تصور کنید که جایگزینی چقدر می تونه مزخرف باشه. فقط کاش این کثافت آخوند و جمهوری اسلامی و تعصب دینی زودتر جایگزین بشه.

صفحات سفید کتاب‌های خوانده شده‌ام، بی‌نظریم را به نفر بعدی که کتاب را می‌خواند گزارش می‌کند.

مدیر گفت : ما آنها را طوری تربیت می‌کنیم که حرارت را به راحتی تحمل کنند. همکاران ما در طبقه بالا به آنها آموزش می‌دهند که اصولا حرارت را دوست بدارند.
مدیر با لحنی حکیمانه اضافه کرد : و این یعنی راز نیکبختی و سعادت، دوست داشتن کاری که انجام می‌دهی. جان کلام در اینجاست : ساختن مردم به طوری که به سرنوشت اجتماعی گریزناپذیر خود عشق بورزند. ص۳۷

| دنیای قشنگ نو | آلدوس هاکسلی |

| ترجمه : حشمت‌الله صباغی، حسن کاویار |

پ‌ن : بالاخره امروز طلسم رو شکستم و خوندن این رمان بی‌نظیر رو شروع کردم. حتما در یک پست جداگانه به معرفی درست این رمان می‌پردازم ولی وقتی به این پاراگراف رسیدم نتونستم بی‌خیالش بشم. عین این جمله "راز نیکبختی و سعادت، دوست داشتن کاری‌ست که انجام می‌دهی" رو از صاحبکار جدیدم شنیدم. جمله‌ی دوپهلوییه هم می‌تونه نگرانیتو برطرف کنه هم اینکه افسار سواری گرفتن باشه. "مهم نیست چه کاری انجام بدی مهم اینه که چطور انجامش بدی" با علاقه و تلاش و دقت یا صرفا انجام دادن و گذر کردن.

دوست داشتم اون روز بگم اینکه در یک جای بی‌ربط کاریو به دقت انجام بدی حسنش در چیه؟ اما خب طبق معمول ترجیح دادم برای قانع کردن کسی تلاشی نکنم. اون صرفا تجربه‌ی زندگیشو با من به اشتراک می‌ذاشت، همین.

الکی خوش!

خوشحالم. بدون هیچ دلیلی! با یک اسکناس صدهزار ریالی و چهار اسکناس پنج هزار ریالی پول نقد و پنجاه و یک هزار ریال در کارت بانکیم. حتی انرژی مصرف شده برای تایپ این اعداد از ارزششان بیشتر است. اما خوشحالم. با یک لبخند مضحک روی لبم. بدون هیچ هدفی. شاید از این خوشحالم که کمی زودتر کارم تمام شده و شاید چون کمتر خسته‌ام، خوشحالم. اصلا شاید قبلترهایی که فراموش کرده‌ام آدم همیشه خوشحالی بودم چون کمتر خسته بودم، کمتر مجبور بودم و بیشتر به کارهایی مشغول بودم که می‌خواستم. هنوز وقتی به این حرف‌ها فکر می‌کنم خوشحالم و لبخند احمقانه‌ام روی لبم هست. حتی از زیر ماسک هم می‌توانم طعم خوبش را ببینم. دنیای کثیفمان را شفاف‌تر می‌بینم، انگار همه چیز حتی با این حجم از کثافت تمیز تمیز است. شفاف مثل شیشه‌ی بعد از خانه‌تکانی.

تا به حال شاید هزار بار تصمیم گرفته باشم که رمان "دنیای نو" از آلدوس هاکسلی را بخوانم. دیستوپیای خوشبخت! ویرانشهر پرسعادت! بارها معرفیش را اینجا و آنجا خوانده‌ام. اما هر بار خواستم کتاب را بخرم نبود و حتی به خواندن پی‌دی‌اف راضی شدم ولی باز به بعد موکول شده. هاکسلی دنیای عجیبی را متصور می‌شود که همه چیز در آن در فلاکت محض می‌گذرد اما مردم خوشحالند. خوشحالم و می‌ترسم به مرض دنیای نو مبتلا شده باشم.

هیچ دلیلی برای خوشحالی ندارم و هزار دلیل برای خوشحال نبودن ولی خوشحالم. در مقاله‌هایی که چند قرن پیش خوانده بودم یکی نوشته بود می‌شود "دنیای نو" را واقعا ساخت. با ترشح چند قطره‌ی کوچک هورمون خوشبختی. عملا همین الان هم قابل اجراست. فقط کمی بودجه می‌خواهد. شاید چند باری هم تا به حال اجرا شده باشد. نیروی کار ارزان و بی‌زبان و بی اعتراض را چطور می‌شود ساخت؟ با کمی دلخوشی زودگذر اما قوی. میگویند آلمان نابود شده بعد از جنگ جهانی را با همین دلخوشی‌های قوی زودگذر دوباره ساختند. تعداد کلاب‌های شبانه بعد از جنگ به میزان قابل توجهی افزایش پیدا می‌کند. موسیقی، رقص، الکل و سکس ارزان انگیزه‌ی کارگری بود که تمام روز با تمام توان و حیوانی کار کرده بود. چنین موجودی خرواری غریزه است که اتفاقا توانایی راه رفتن، مکالمه، خوردن و باقی کارها به جز فکر کردن را دارد. و چه چیزی بهتر از اینکه نتوانی به فلاکت و بدبختی فکر کنی؟!

خوشحالم و دلیلش را نمی‌دانم.

نمی دانم چه رمزی ست که وقت فلاکت بدن مقاوم می شود. می خواهد بیشتر تاب و توانش را نشان دهد! می خواهد عرض اندام کند که آهای می توانی روی من حساب کنی ولی کافی ست رویش حساب باز کنی، ضعف می کند، سر گیجه می گیرد، دل ضعفه می گیرد، رعشه می گیرد، زرد و سست می شود، وا می رود. کافی ست جایی بخواهی برای پیشرفت و زندگی دو پله بیشتر بالا بروی، نفسش بالا نمی آید که کجا؟ آخر چرا این طور است؟

چرای بی‌پایان

چرا صبح به صبح باید با این فکر بیدار شوم که جای درستی نیستم؟ اگر اینجا نبودم، در این لحظه و با پیامدهای تصمیماتی که گذشت کجا می‌توانستم باشم؟ چرا باید مدام به این فکر کنم که "کارم خوب بود" و کاش همه چیز را رها نمی‌کردم. انگار امکان دیگری هم داشتم و تمام آنها را گذاشتم تا کارگری باشم بی‌هیچ آینده‌ای، تا دوباره رنج تمام آنهایی که تمام عمر جایی بودند که نمی‌خواستند را بچشم. چرا باید تمام شب خواب ببینم هنوز هنرجویی هستم که هر روز پیشرفت می‌کند و هر روز خلاقیتش در جای درست مصرف می‌شود؟ چرا باید در این لحظه آن لحظاتی برایم تداعی شود که واقعا "کارم خوب بود"؟ چرا باید چهره‌های راضی و تحسین‌گونه‌ی دیگران حین صحبت‌هایم را به یاد آورم؟ چرا صبحم را باید با خستگی نرسیدن و نتوانستن‌های متمادی گذشته شروع کنم؟

مردی به نام اُوِه، کتابی که خواندم، فیلمی که دیدم!

طبق معمول که تلویزیون بی‌صاحاب همیشه روشنه، سر شام از شبکه نمایش فیلم "مردی به نام اُوِه" پخش می‌شد که از روی کتابی به همین اسم از "فردریک بکمن" ساخته شده. رمان رو چند سال پیش خونده بودم.

داستان زندگی پیرمردی تنها به نام "اُوِه" را روایت می‌کند که ورود همسایه‌ی جدید به محله روزمرگی او را تغییر می‌دهد. عامل اصلی این تغییر و بروز کشمکش "پروانه" زنی ایرانی‌ست که همراه با دو دختر و همسرش به این محله وارد می‌شوند. در فیلم "بهار پارس" نقش پروانه را ایفا می‌کند. گفتنی‌ست در سال ۲۰۱۷ این فیلم نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان بوده و در جشنواره‌های متعدد دیگری جوایز مختلفی گرفته.

ننشستم کامل دوبله‌ی احمقانه و داستان سرهم‌بندی شده‌ی صدا و سیمایی را ببینم و درست نفهمیدم که دقیقا پروانه را به چه اسمی به خورد مخاطب دادند و او را چطور معرفی کردند اما پدرم که پای فیلم نشسته بود می‌گفت ایرلندی‌ست، یعنی این طور معرفی کرده بودند. در هر صورت دیگر توان نشان ندادن زن ایرانی بدون حجاب اجباری را ندارند، خواه اسم شخصیت را تغییر دهند، خواه تیتراژ را ببرند. هر چقدر هم دنبال برف بگردند حقیقت گرمتر از این حرف‌هاست.

به جوانی کپیده توی شش اینچ

به صبح‌های سگی تا شب‌های کلافگی
زنده‌ایم نمرده‌ایم مرده‌ایم به زندگی
به صبح‌های کلافگیِ شبهای نخوابیده
به حسرت‌های ندیده به تپه‌های نریده
به جوانی‌ نکرده به تفریح لمیده توی شش اینچ
به راه‌های نرفته به رویاهای کپیده توی شش اینچ
به عذاب‌های نازل توی جیب‌
به عقده‌های فروخورده‌ و چیپ
به تپش‌های روی لباس و عاشقی از دور
و تنش‌های زیر لباسِ فیک‌های بور
به بازوهای ساختگی و روان‌های پیش باخته
به موفقیت ارثی و پیش ساخته
به حرف‌ها و حریف‌های مجازی
به دوستان نباتی، شکلاتی
به احتمال رفتن و نماندن یک دوست
به احتمال بغضِ جاماندن یک دوست
به روان‌های تکیده، اعصاب پوکیده
به استخوان‌های خمیده، بدن‌های لهیده
به ذره‌ذره‌‌ خوشی‌هامان
عمر فروشی‌هامان
به لحظه‌های پوچ و پر احساس
به برداشت‌های بی اساس
به تبلیغ روی تبلیغ و تبلیغ توی تبلیغ
و کلافگی یک رگ برای دیدن یک تیغ
به وحشت تصویرت، به وحشت صدا
که توی خون غلتیدی، وسطِ امتداد یک جیغ


و صبح‌های سگیِ نخوابیده به شب‌های کلافگی
آخرین تصویر توست از زندگی
به پوچیِ این تصویر
به هیچیِ این تصویر ... زنده‌ایم

| دلکاوه |