هرگز این گونه نمیشود
سرانجام بدنهامان یکی میشود
شرط میبندم که تو فکر میکنی
هرگز این گونه نمیشود.
من هم همین طور.
عجب شگفتی خوشایندی.
| ریچارد براتیگان |
نمیدانم اولین بار چه کسی ایدهی نیمهی گمشده را مطرح کرد و چرا فکر میکرد آدمیزاد موجودی ناقص است که باید با یافتن نیم دیگرش کامل شود، چرا فکر میکرد این زندگی میشود ناقص نباشد؟ آیا ندیده بود که عاشقان شرحه شرحه از فراق بعد از وصل همچنان ناراضیاند؟ آیا ندیده بود که آتش عشق فرو مینشیند و جایش را به عادت و روزمرگی میدهد؟ ندیده بود که همه چیز عادی میشود و عشق عادیتر، حتی میل و کشش و غریزه هم روزی میخشکد؟ آیا نمیدانست که دو تن هرگز یکی نمیشوند و همیشه چیزی حایل ایشان میماند، حتی وقتی عاشق و معشوق سخت یکدیگر را بهم میفشارند تا شاید مرزهای میان تنشان برداشته شود، حتی وقتی چنان بهم میپیچند و در گوش و تن هم نجوا میکنند و نقش هم را روی لوح وجود یکدیگر حک میکنند. آیا هرگز نمیدانست؟
حتما او هم غربت را حتی در آغوش "زود آشنای دیریافته"اش احساس کرده. شاید برای همین احساس غریب و مهآلود بوده که چنین ایدهای را در ذهن پرورانده، شاخ و برگش داده و روزی زمزمهوار آن را با خود تکرار کرده، آن قدر تکرار شده که به مرور شاید به گوش رهگذرانی هم خورده. رهگذرانی منتظر مقصد که برای گذر زمان و مسافت چنگ به هر حرف و آوازی میزنند آن زمزمهها را متناسب حال و هوا و گذشتهیشان هر کدام با غربتی که چشیدهاند همراه کردهاند. طولی نکشیده که یافتن نیمهی گمشده همچون اسطورهی جاودانگی، آب حیات، خدا و بهشت و جهنم، اسطورهای جهانی شده و دنیایی از عاشقان را با آرزوی کامیابی و رستگاری پی خود کشانده.
ما تنهاییم و حتی ضمایر جمع در این تنهایی درمانی ارائه نمیکنند.