جبل الطارق ... باید نماند
در سال ۷۱۱ میلادی، گروهی از مسلمانان به رهبری طارق بن زیاد به قصد تصرف آندلس و سرزمین اسپانیا به منطقهای که اکنون به تنگهی جبل الطارق شناخته میشود وارد شدند. طارق پس از ورود به این منطقه دستور داد تمام ناوگان کشتیهای جنگی را به آتش بکشند تا هیچ راهی برای برگشت و پشیمانی باقی نماند و تنها راه نجات، فتح آندلس باشد. موفق هم بود. آندلس و سپس تمام اسپانیا را بدست آورد، حکومتی اسلامی تشکیل داد. اما نسلهای بعد این غریبههای فاتح فساد و خوشگذرانی را پیش گرفتند و چیزی از آن حکومت و ایدههای -به قولی- نجات دهندهی اسلامی باقی نماند.
در اینجا فرجام کار منظورم نیست. ابتکار طارق بن زیاد باعث شد آن تنگه را جبل طارق بنامند و تا امروز هم ماندگار شد. او نگاه به عقب را کنار گذاشت، تمام پلهای برگشت را شکست تا آیندهای را بسازد که میخواست و ساخت.
امروز روز پر استرسی برایم بود. باید از شغلی که دوست داشتم، حداقل مدتی، و هیچ موقع از آن تنفری به دل نگرفتم و همین طور محیطی که آرامش نسبیای را برایم به وجود آورده بود و آدمهایی که یک سال و اندی کنارشان زندگی کردم، استعفا میدادم. که تقریبا همین طور شد. در همین حین باید کار جدیدی پیدا میکردم که با شرایط زمانی و مکانی من جور باشد، که همین طور شد. بگذریم از این یکی دو هفتهای که تداخل پیدا میکنند و فشار کاریم چند برابر میشود، برنامهها درست در کنار هم قرار گرفتند.
احساس میکنم راه جدیدی شروع شده که تلاش حداکثری میخواهد. انگیزهی رفتن فقط نماندن در این جاییست که هستم. نمیدانم این راه به کجا میرسد. انرژی وجودم ته کشید از استرس امروز و فردا.
پ.ن : آقای یوسفی معلم تاریخ دورهی راهنمایی، تاریخ را طور متفاوتی روایت میکرد که بعد از هفت هشت سال شاید کمی هم بیشتر این داستان هنوز یادم مانده، میگفت تاریخ یک داستان است و آدم داستان شنیدن را دوست دارد. راست میگفت. این داستان حالا به ما رسیده تا به سمت جلو هدایتش کنیم.
پ.ن : امروز یکی از پلها را شکستم، یعنی سعی کردم. محیط امن، راه برگشت و احتمال پشیمانی را سوزاندم. باید نماند.