جبل الطارق ... باید نماند

در سال ۷۱۱ میلادی، گروهی از مسلمانان به رهبری طارق بن زیاد به قصد تصرف آندلس و سرزمین اسپانیا به منطقه‌ای که اکنون به تنگه‌ی جبل الطارق شناخته می‌شود وارد شدند. طارق پس از ورود به این منطقه دستور داد تمام ناوگان کشتی‌های جنگی را به آتش بکشند تا هیچ راهی برای برگشت و پشیمانی باقی نماند و تنها راه نجات، فتح آندلس باشد. موفق هم بود. آندلس و سپس تمام اسپانیا را بدست آورد، حکومتی اسلامی تشکیل داد. اما نسل‌های بعد این غریبه‌های فاتح فساد و خوش‌گذرانی را پیش گرفتند و چیزی از آن حکومت و ایده‌های -به قولی- نجات دهنده‌ی اسلامی باقی نماند.

در اینجا فرجام کار منظورم نیست. ابتکار طارق بن زیاد باعث شد آن تنگه را جبل طارق بنامند و تا امروز هم ماندگار شد. او نگاه به عقب را کنار گذاشت، تمام پل‌های برگشت را شکست تا آینده‌ای را بسازد که می‌خواست و ساخت.

امروز روز پر استرسی برایم بود. باید از شغلی که دوست داشتم، حداقل مدتی، و هیچ موقع از آن تنفری به دل نگرفتم و همین طور محیطی که آرامش نسبی‌ای را برایم به وجود آورده بود و آدم‌هایی که یک سال و اندی کنارشان زندگی کردم، استعفا می‌دادم. که تقریبا همین طور شد. در همین حین باید کار جدیدی پیدا می‌کردم که با شرایط زمانی و مکانی من جور باشد، که همین طور شد. بگذریم از این یکی دو هفته‌ای که تداخل پیدا می‌کنند و فشار کاریم چند برابر می‌شود، برنامه‌ها درست در کنار هم قرار گرفتند.

احساس می‌کنم راه جدیدی شروع شده که تلاش حداکثری می‌خواهد. انگیزه‌ی رفتن فقط نماندن در این جایی‌ست که هستم. نمی‌دانم این راه به کجا می‌رسد. انرژی وجودم ته کشید از استرس امروز و فردا.

پ.ن : آقای یوسفی معلم تاریخ دوره‌ی راهنمایی، تاریخ را طور متفاوتی روایت می‌کرد که بعد از هفت هشت سال شاید کمی هم بیشتر این داستان هنوز یادم مانده، می‌گفت تاریخ یک داستان است و آدم داستان شنیدن را دوست دارد. راست می‌گفت. این داستان حالا به ما رسیده تا به سمت جلو هدایتش کنیم.

پ.ن : امروز یکی از پل‌ها را شکستم، یعنی سعی کردم. محیط امن، راه برگشت و احتمال پشیمانی را سوزاندم. باید نماند.

تو شکارچی قهاری هستی

گوری بودم در مراتع دورافتاده‌ی آفریقا
می‌چریدم
یا اسبی در بیابان گبی
می‌دویدم
خرسی بودم در اقیانوس منجمد شمالی
می‌خوابیدم
شکار می‌کردم
و در شرایط مطلوب تولید مثل
پرنده‌ای مهاجر بودم
که خانه‌اش به عرض بال‌هایش بود و طول جهان
و آنکه مرا شکار کرد
تو بودی

بی‌دلیل نیست می‌ترسم از دوست داشتنت
بی‌دلیل نیست نگاهم به تو گره می‌خورد
بی‌دلیل نیست محوت می‌شوم
بی‌دلیل نیست با دیدنت تپش قلب می‌گیرم
بی دلیل نیست فرار می‌کنم از تو

کدام شکار دنبال شکارچی‌اش می‌دود که من؟

این میلی‌ست به بقا

 

پ.ن : مدام خواب می‌بینم و مدام از خواب می‌پرم، واقعا نمی‌فهمم کدومش کابوس بدتریه. خواب‌هایی که واقعیت ندارن یا واقعیتی که هیچ دلبستگی نداره!

دستی به دست مرگ دستی به دست ...؟

دست در دست مرگ داده بودم
می‌رفتم که نمانم
هفتاد سالگیم را دیدم
پنجاه سالگی را
چهل را
هنوز می‌خندیدم
گریه می‌کردم
نفس می‌کشیدم
قدم می‌زدم
می‌خوردم
و هنوز خوابیدن ممکن بود
و بیدار شدن
و دنیا جایی بود درست مثل حالا
بود
نه خوب، نه بد
آدم‌ها آدم می‌کشتند
آدم می‌ساختند
و درگیری شدیدی میان این دو بود
و هر کدام دیگری را به جنایت متهم می‌کرد
فکرها آدم‌ها را می‌سوزاند
و آدم فکرها را
کله‌ها را
و هر کس بهانه‌ای داشت
هر کس توجیهی
اما مرگ با همه‌ی آنها همدست بود
و هر بهانه برایش دلیلی متقن ...
جریان داشت
بی تبعیض کارنامه‌اش را پربار می‌کرد
اعداد به علاوه‌ی اعداد
هنوز می‌شد همه چیز را فروخت
اعداد به علاوه‌ی ...
هنوز می‌شد همه چیز را خرید
اعداد!
دستانش را سفت گرفته بودم
می‌رفتم تا عددی باشم
یکی کمتر یا بیشتر
حوالی پنجاه سالگی بودم
یا بیشتر
فرقی می‌کند؟
لحظه‌ای اعداد را گم کردم
دست‌هایم شل شد
و مرگ از میانشان گریخت


تو را دیدم

ما هیچ کاره‌ایم!

می‌گن جوجه اردکا اولین حجم متحرکی که می‌بینن فکر می‌کنن مامانشونه میفتن دنبالش. حالا بیا و بهش بفهمون که اون فقط یه تیکه پلاستیکه، نمی‌تونه یادت بده غذا پیدا کنی، زنده بمونی، جفت پیدا کنی زندگی کنی. تقصیر خودش نیستا غریزیه. هنوز ذهنش برای محاسبه آماده نیست. دنیارو درک نمی‌کنه. حالا مامانش کجاست؟ خدا می‌دونه. باید یقه‌ی مامانشو بگیری که جوجشو ول کرده به امون طبیعت؟ شاید گیر افتاده تو دهن یه شغال، شاید دنبال غذا می‌گرده شاید ... شاید. هزار تا شاید اومد تو سرم. کتاب زیست شناسیم از دستم افتاده بود. اصلا جا خوردم. یه جوری شیرجه زد روی پاهام که تا آدم و حوا همه‌ی نسل‌های قبلم جلوی چشمم رژه رفتن! می‌خواست کفشمو تمیز کنه. می‌گم بچه پاشو پول نقد همرام نیست اصلا کفشمو صبح تمیز کردم، کارتخوانشو درآورد. یه جوری زل زد بهم حالم از خودم بهم خورد. من تحقیر شدم از اینکه یکی این‌جوری به پام بیفته. می‌گم کارتم همرام نیست، مظلوم می‌گه عمووو. می‌خوام بگم به هر کسی نگو عمو. هر آدمی لیاقتشو نداره. کتابمو از رو زمین می‌ده بهم. با خودم می‌گم شاید من اولین کسیم که دیده، ولی کارتخوانش چی؟ می‌خوام لعنت بفرستم به اون پدرش، می‌گم نکنه گیر یه شغالی افتاده باشه؟ می‌خوام بگم اصرار نکن. می‌گه عمو یه دشتی بده اول صبی. صبونه نخوردم. لعنت به هر چی شغال صفته. آخه جوجه اردک چه گناهی کرده وسط جنگل به دنیا اومده. ایستگاه بعد پیاده می‌شم می‌رم براش یه چیزی بگیرم. با خودم می‌گم نکنه دلخوش شم که حالش خوب شد شکمش سیر شد همه چی حل شد دیگه شغال بی شغال. بازم جوجه اردک هست، بازم جنگل هست. روز از نو شغال از نو. آخه چه کاری از دست من بر‌میاد؟ مگه چی‌کارم؟
می‌رم دنبال کارم. عادت کردیم هر جا سوالی جواب نداشت یا حوصلشو نداشتیم بریم دنبال کارمون. ولی یکی نیست بگه عادت برای گیرنده‌های درد نیست. گیرنده‌ی درد هیچ وقت سازش پیدا نمی‌کنه، وطیفش اینه که سازش پیدا نکنه. وظیفش اینه که جلوی آسیب بیشترو بگیره برای همین زجرت می‌ده. ما حتی ذات رفتارمونو هم تغییر دادیم. ما حتی به درد هم عادت کردیم. مگه ما چی‌کاره‌ایم! ما هیچ کاره‌ایم!

پ.ن : تمام گیرنده‌های حسی، پیام‌های تکراری، بی‌ضرر و بی‌فایده را نادیده می‌گیرند تا مغز توان پردازش اطلاعات مهم و حیاتی را داشته باشد که با صرف انرژی کمتر نتایج مفیدتری بدست آورد. به این پدیده "سازش گیرنده‌ها" گویند. اما گیرنده‌های درد هرگز سازش پیدا نمی‌کنند چراکه عامل ایجاد درد ضرری برای بدن به همراه دارد.

مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کرد؟

نمی‌توانم تاریخی را دوست بدارم

که تنها

بوی پیکر و گیسوی سوخته‌ی زن از آن بیاید. 

 

نمی‌توانم آینه‌ای را دوست بدارم

که در برابرش بایستم

و تنها کلکسیون خون و خشم را در آن نظاره کنم. 

 

نمی‌توانم آن پدری را دوست بدارم

که روزگارش در گذشته‌هایش سپری می‌شود

در گذشته‌هایش زندگی می‌کند وُ

در گذشته‌هایش می‌میرد

نه هرگز نمی‌توانم

در توانم نیست 

 

من موطن خویش را بازیافته‌ام اکنون،

وطنم دختری‌ست 

 

وطن من

نه از آن وطنِ کهنه و خشمناک شماست. 

 

می‌گویید آب؟

که گواراترین آب در دیدگان او جاری‌ست. 

 

از بیشه‌زاران سبز و کوه‌های چشم‌نواز می‌گویید؟

که در قامت و در شانه‌هایش

که در گردن وسینه‌هایش

هستند این همه. 

 

نه هرگز

هرگز نمی‌توانم در وطن پیردل شما

روزگار به سر برم. 

 

من به رنگین‌کمان پر تلالو وطنم

به قامت رعنای آن دخترک باز می‌گردم،

به آن سحرگاهی

که بتوانم در آن سر به بالین بگذارم

رویاهایم را در خواب ببینم

در آنجا آسوده بتوانم

بنویسم و بخوانم

و در کرانه‌های پر از آرامشش گام بردارم. 

 

می‌خواهم در وطنم

در آغوش آن دخترک

آسوده دراز بکشم

و به تماشای بارش برف بنشینم وُ

رقص پروانه. 

 

می‌خواهم دوست داشتن را تجربه کنم

لمسش کنم

ببویمش. 

 

می‌خواهم به درون پیله‌ی محبت بازگردم

همان‌جا زندگی کنم وُ همان‌جا بمیرم. 

 

دیگر چشم دیدن آن همه آن خنجرهای کشیده بر گلو را ندارم

چشم دیدن آن گرداب خشم را ندارم.

چشم دیدن آن قصه‌های دروغینی

که تمام عمرچشم‌هایم را بسته بودند را ندارم.

همان‌ها که احساس را پوچ کرده بودند

و قلب را تهی‌. 

 

مگر چه می‌خواهم از وطن؟

جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده. 

 

چه می‌خواهم؟

جز تکه‌ای آفتاب وُ

بارانی که آهسته ببارد.

جز پنجره‌ای که رو به عشق و آزادی گشوده شود. 

 

مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کرد؟ 

 

همین بود

که شبیخون زدم

دیوارهای پولادی‌اش را شکستم و

از آن به در شدم. 

 

آه ای میهن مغموم

وطنِ افتاده از پا

بدورد. 

 

وطنم، وطنِ تازه‌ی من

چو آفتاب سر می‌زند.

و من او با هم

چونان دو پرسش نر و ماده

گشنه و تشنه

بالاتر از هر حرف و حدیث، 

 

چونان باد وُ

چونان بوران

بی‌خیال از جغرافیای حرام وُ

تاریخ ترس،

دوشادوش هم

با شانه‌ای افراشته و صورت‌های بالاگرفته

به باغ ارزوها می‌رویم.

به باغی که

نه خزان دارد

نه تباهی

 

| شیرکو بی‌کس | ترجمه‌ی بابک زمانی

 

پ.ن : می‌خواهم به درون پیله‌ی محبت بازگردم. جایی که وطن وادار به خشونتم نکند. جایی که با خیالی آسوده از مرزهای پولادین وطن به در شوم.

فلسفه‌ی زیست‌شناسی

شایستگی هر جاندار خاص پیامد مجموعه‌ای اختصاصی از ویژگی‌های جسمانی آن جاندار و محیط خاص آن است.

| فلسفه زیست‌شناسی، سمیر عکاشه | از مقدمه مترجم

از نمایشگاه کتاب دیروز همین کتاب و دو جلد دیگر از "فرهنگ نشر نو" که ترجمه‌ی سال ۹۸ بود توجهم را جلب کرد. تصورم این بود که چون چس مثقال در مورد زیست‌شناسی مطالعه داشتم کتاب راحت فهمی باشد اما حالا که شروع به خواندن کردم خروار خروار اصطلاحات تخصصی زیست‌شناسی به اطلاعاتم تعرض کردند. اما خواندنش خالی از فهم نیست.

"شایستگی هر جاندار خاص پیامد مجموعه‌ای اختصاصی از ویژگی‌های جسمانی آن جاندار و محیط خاص آن است." مثلا شایستگی یک گورخر در محیطی پر از گورخر با یک گورخر در یک محیط پر از شیرهای شکارچی یکی نیست هر چند که ژنوم، سلامت فیزیکی و زیستی و توانایی بدنی آنها یکسان باشد. یا مثلا شایستگی یک نوجوان یا کودک که در خانواده‌ای مثلا در حوالی شوش به دنیا آمده با یک نوجوان مشابه در مثلا یک محله‌ی بهتر یکسان نیست. هر چند که تمام توانایی‌هایشان یکی باشد از لحاظ زیستی.

در واقع این کتاب به فلسفه‌ی زیست‌شناسی و جایگاه زیست‌شناسی در فلسفه‌ی علم می‌پردازد و نه آن تصوری که داشتم، بررسی و حل مسائل فلسفی به کمک حقایق زیستی!

نمایشگاه کتاب

الان که می‌نویسم از سی و سومین دوره‌ی نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران بر‌گشتم. جمعیت بازدیدکنندگان نسبتا خیلی زیاد بود اما کیفیت نشر اوضاع خوبی نداشت. از یک سری از انتشاراتی‌ها خبری نبود مثل انتشارات مرکز که برای حمایت از کتابفروشی‌های شهرستان و شهرهای کوچک در این دوره شرکت نکرد و یا نشر چشمه که نمی‌دانم سالهای قبل بوده یا نه. یک عده‌ی دیگر هم خیلی حرفی برای گفتن نداشتند. از این بین نشر نیماژ پر قدرت و پر مخاطب در طیف گسترده‌ای از ادبیات تا اجتماع و هنر کتاب‌های تازه تالیفی داشت. به خصوص رونمایی از کتاب "پنج قاره‌ی تئاتر" که کتاب مرجعی‌ست درباره‌ی بازیگری تئاتر جذابیت این غرفه را چند برابر کرد. آن قدر غلغله بود که فعلا خرید از آن را به هفته‌ی بعد موکول می‌کنم.

اما چیزی که بیشتر توجهم را جلب کرد غرفه‌های اختصاصی با عنوان توسعه‌ی فردی بود. نمی‌دانم جریان این غرفه‌ها چه بود و اینکه توسط چه انتشاراتی مدیریت می‌شد اما تا جایی که حافظه‌م کار می‌کند قبل‌تر نبود. دیگر اینکه بازار نشر توسط کتاب‌های زرد توسعه‌ی فردی و کتاب‌های قدیمی هزاران بار ترجمه شده در حال انفجار است. همچنین حداقل سه یا چهار غرفه با عنوان "بسیج دانشجویی" به چشمم خورد که هر کدام متعلق به یک دانشگاه بود. جای سوال داشت که اصولا بسیج دانشجویی یک دانشگاه خاص مثلا امام صادق چه اندازه تالیف دارد که یک غرفه‌ی اختصای در اختیارش قرار گرفته و کیفیت و لزوم این تالیفات را چه کسی تعیین می‌کند؟ بگذریم.

در مجموع این نمایشگاه‌ها از معدود مواقعی‌ست که طیف گسترده‌ای از مردم را در تماس مستقیم با کتاب و نشریات قرار می‌دهد و شاید ذره‌ای میل عمومی مردم را به این سمت و سو بکشاند. البته اگر کتاب‌های خوش رنگ و بی‌محتوا آنها را شکار نکند.

پ.ن : دوستان اشاره می‌کنن نشر چشمه در نمایشگاه کتاب بوده.

شیرکو بی کس

طوفان به مرد ماهیگیر گفت :

دلیل‌های بسیاری‌ست

که چرا موج‌هایم این‌گونه آشوب‌اند،

مهم‌ترینش

برای آزادی ماهیانم

از چنگ تورهای توست 

 

| شیرکو بی‌کس؛ ترجمه‌ی بابک زمانی |

بابک زمانی

برای بیچارگان، بزرگترین ترس، ترس از مرگ نیست، ترس از جاودانگی‌ست.

| بابک زمان، بعد از ابر |

بابک زمانی نویسنده‌ایست که مسیر پیشرفتش برای من قابل ردیابی و مشاهده بوده. از آن روزی که با مجموعه شعرهایش -اعداد و اجسام- آشنا شدم پیگیر شدم ببینم این اعتراضنامه‌هایی که توهین به وجود انسان را نکوهیده ریشه‌اش کجاست. (در واقع آن دو مجموعه شعر همان طور که از نامشان بر می‌آید از اینکه انسان‌ها به اعداد و اجسامی بی هویت تقلیل پیدا کرده‌اند اعتراض می‌کند.) بعد با نویسنده‌ای آشنا شدم که کارش را با ترجمه آغاز، با شعر تشخص داده و حالا با رمان‌نویسی ادامه می‌دهد.

رمان بعد از ابر اولین رمان بابک زمانی داستان مردم غرق‌آباد را روایت می‌کند. یک روستای خوش‌آب و هوا در کردستان که در پی ساختن سدی در نزدیکی آن کم‌کم غیر قابل سکونت می‌شود.

اتمسفر یا فضای داستان به خوبی خواننده را همراه می‌کند. در قسمت‌هایی البته تعلیق آن طور که باید صورت نمی‌گیرد. در بخش‌هایی گفت‌وگوها بیش از اندازه حکایت‌وار و تصنعی می شود. گویی ربطی به خط داستانی ندارند و ضعف در شخصیت‌پردازی را با این خرده حکایت‌ها و جملات زیبا بخواهد جبران کند که اگر نبودند و یا حداقل کمتر بودند شاید بهتر بود. در قسمت‌هایی شخصیت‌ها آن طور که باید واضح نیستند و در درک رفتارهایشان مشکلاتی را برای خواننده ایجاد می‌کند که پیشتر ذکر شد. زاویه دید به شکلی عامدانه حق را به شخصیت‌های اصلی و به قولی قهرمان داستان می‌داد که شاید این نوع پیش‌داوری هم در از بین بردن تعلیق تاثیر داشت. اما با همه‌ی اینها تصویر نسبتا خوبی از عواقب سدسازی‌های بی‌پایه و اساس و آوارگی، بلاتکلیفی و بی ارزش بودن مردم در سیاست‌های اقتصادی را به نمایش می‌گذارد. نیز شروع لیز و جذابی دارد که مرا به وجد آورد و هر لحظه منتظر یک اتفاق سورئال بودم اما هر چه جلوتر رفتم، از آن تصویر سورئال فقط شکلی از یک خواب باقی ماند. پایان اما برخلاف شروع که جذاب بود بیشتر سعی در سرهم‌بندی شده بود و کمی با تعجیل صورت گرفته بود.

در کل ارزش خواندن را داشت، هر چند نقدهای زیادی بر آن وارد است. منتظر مجموعه شعر اطراف-آخرین مجموعه شعر ایشان- هستم که در مراحل اخذ مجوز و چاپ قرار دارد.

کویرم

در زمینه‌ی موضوعی نوشتن مثل یک آدم فلج که بخواهد روی پاهایش بایستد پا در هوام. انگار تمام دنیا همین تجربه‌های کوتاه و تکراری و بی هیجان  روزمره‌ی من باشد و یا آن افکار درجه‌ی چندمم که انگار در دریای دری‌ست. نزدیک دو هفته جان می‌کنم در حد سیصد چهارصد کلمه در مورد مبارزه با کار کودک بنویسم ولی تا کلمه به ذهنم می‌رسد با داس به جانش می‌افتم که اینجایش کج است و آنجایش انحراف دارد. این طوری بنویسی آن طور می‌شود و آن طور بنویسی این طور. نمی‌فهمم چه مرگم شده؟!

یا مثلا مقاله‌ای که باید طرح اولیه‌اش را به استاد ارائه بدهم که بعد از تایید تا آخر ترم تکمیلش کنم دو هفته را فقط در انتخاب عنوان دست دست می‌کنم. تا تصمیم به انتخاب قطعی موضوع نکرده‌ام یا کسی نخواسته باشد دریا دریا اطلاعات را همین‌طور در فضای لایتناهی ول می‌دهم اما فقط میم اول موضوع را که بشنوم دیگر کار تمام می‌شود، کویر می‌شوم. تلی از ماسه.

پسر نَنَم

چند سال پیش رو صندلیای ایستگاه مترو نشسته بودم که یه آقایی نشست کنارم. خیلی گرم شروع به احوالپرسی کرد. طوری حرف می‌زد که انگار با هم بزرگ شدیم و با هم "نداریم". دو سه دقیقه گوش دادم شاید دردی ازش دوا شد و گوش شنوا دلشو خالی کرد دیدم این قصه داره داستان‌دار می‌شه و جناب خیلی پسرخاله شد، پرسیدم : می‌شناسم شمارو؟ سر ضرب جواب داد : پسر ننتم. و مکث کرد. من هم طبق منطق یه بچه دبیرستانی آماده‌ی برخورد فیزیکی شدم و صف طولانی فحش‌های مدنظرم رو انتخاب می‌کردم تا به موقع استفاده کنم. تا اینکه سکوتش رو شکست و گفت "حوّا".

بادم خالی شد. حرفش منطقی بود. ولی تحمل چنین جواب ظریفیو نداشتم. روز تعطیل بود و فاصله‌ی زمانی بین دو تا قطار اندازه‌ی انتظار ظهور طولانی. ایستگاه مترو هم کم کم شلوغ شده بود. پا شدم رفتم. تا جایی که ممکن بود ازش فاصله گرفتم. ولی جوابش همیشه گوشه‌ی ذهنم موند.

نمی‌خواهم باور کنم

کارل گوستاو یونگ در کتاب انسان و سمبل‌هایش می‌گوید خواب‌ها گاهی هشدار ناخودآگاه به ضمیر خودآگاه هستند در مورد آینده و در کل زندگی. اما نه به زبان معیار و بی‌پیرایه بلکه با زبانی تمثیلی و معماگونه. مثال‌های جالبی هم در تایید این حرف در کتاب ذکر می‌کند. مثلا کوهنوردی که مدام خواب می‌دیده بعد از فتح قله پا بر روی هیچ می‌گذارد برای بالاتر رفتن و یونگ در طی جلسات روانکاوی به کوهنورد هشدار می‌دهد که اگر احتیاط نکنی به زودی در یکی از کوهنوردی‌هایت خواهی مرد، همین‌طور هم می‌شود. او پا بر روی هیچ می‌گذارد و سقوطی به ارتفاع مرگ نسیبش می‌شود. یا مثالی از تصمیم خودش مبنی بر نوشتن کتابی به زبان ساده و قابل فهم برای عموم مردم در شرح نظریاتش، او به اینکه نظریاتش توسط مردم عادی و نه روانشناس تحصیل کرده فهمیده شود، امیدی نداشت اما خوابی می‌بیند که مردم عادی نظریات او را درک کرده‌اند و راجع به آن صحبت می‌کنند و پس از آن تصمیم به ترجمه‌ی نظریاتش به زبانی عام می‌گیرد و مثال‌های دیگری از این دست. البته فقط فصل اول کتاب "انسان و سمبل‌هایش" به دست یونگ نگاشته شده و باقی فصل‌ها توسط همکاران و اساتید مورد تایید او و تحت نظارتش جمع‌آوری شده است. بگذریم.

از نظر یونگ هیچ داده‌ای فراموش نمی‌شود بلکه بنا بر اهمیتش در خودآگاه و ناخودآگاه دسته‌بندی شده و به تعبیری آرشیو می‌شود. آنها که اهمیت دارند و هر لحظه مورد نیازند در خودآگاه و باقی در ناخودآگاه ذخیره می‌شوند.

خواب یا رویا پل ارتباط میان این دو جهان است. هیچ خوابی بی‌معنا نیست و از نیازی اطلاع و یا از خطری هشدار می‌دهد. اما درک این اطلاعات به سادگی ممکن نیست. گاهی شبیه به بازی با کلمات است، یا شبیه آن. مثلا ممکن است ضرب‌المثل "پیش غازی و معلق‌بازی" - غازی به معنای بندباز- را به صورت پرنده‌ی غاز ببینی در دادگاه که در حال طفره رفتن از اتهامش باشد. به دلیل شباهت تلفظ غازی با قاضی. یک جور ربط گنگ این تصویر را به معنای ضرب‌المثل وصل می‌کند اما فهمیدنش نیاز به دقت بالا در رمزگشایی دارد و البته اینکه هرگز نمی‌شود با اطمینان این تصویر را به ضرب‌النثل ارتباط داد، چرا که همیشه تکه پازل مفقودی می‌تواند وجود داشته باشد که با پیدا شدنش معنا زیر و رو شود.

مدتی‌ست سعی می‌کنم خواب‌هایم را تعبیر کنم. جدای از حقیقت داشتن یا نداشتنش سرگرمی جذابی‌ست ور رفتن با معماهایی که از ذهن خودت تراوش کرده. می‌خواهی ببینی چند مرده حلاجی و ناخودآگاهت چه حرف‌هایی برای گفتن دارد؟ چه پیشنهادی، چه اخطاری!

اما یک جای کار می‌لنگد. نمی‌فهمی این برداشت و رمزگشایی از خواب واقعا رمزگشایی درستی ست یا صرفا چون جذاب است و باب میلت به این نتیجه می‌رسی و بعد که بعضی به حقیقت می‌پیوندد نمی‌فهمی چون دوست داشتی این معنای خوابت باشد، معنایش کردی و بعد تلاش کردی که محقق شود یا نه معنای حقیقی خوابت همین بود.

خلاصه که خوابی دیدم بس ترسناک. خود خواب البته خواب مهیجی بود، حتی لذت‌بخش. اسکیت سواری می‌کردم با سرعت بالا، لابلای ماشین‌ها در اتوبان لایی می‌کشیدم، کوتاه اینکه زندگی یکنواخت نبود و هیجان انگیز بود. اما این تقلا برای رسیدن به جایی بود و قراری. اسکیتم خراب شد و نرسیدم. و نکاتی که بماند برای خودم. تحلیلی از خواب درآوردم. نزدیک است که واقعیت پیدا کند.

نمی‌دانم این تحلیل را باور کنم و حقیقت را بپذیرم یا منتظر تکه‌ای پازل گمشده بمانم تا ورق برگردد و معنا دگرگون شود. اما اگر واقعیت همین باشد، ترسناک است. کاش نمی‌فهمیدم!

پ.ن : قرار است همین خرده ارتباطم با جهان و زندگی قطع شود. نمی‌دانم درست است یا نه اما بیش از حد بی‌دفاعم در برابر وقوعش.

شب را بغل می‌کنم
و هر صبح با فکرهای سپیدی
از خواب بیدار می‌شوم
با فروغ
شاملو
بوکوفسکی
شیمبورسکا
و چند شعر دیگر که
روی بالشت به خواب رفته‌اند

| سپنتا علیزاده، رفتن |

آش نخورده ماتحت سوخته

امروز مسخره‌ترین شروع ممکن برای یک هفته بود. صبح تو شلوغی مترو به مسافری که ساک ورزشی بزرگی روی دوشش بود گفتم "اگه بگیریش دستت هم خودت راحت‌تری هم بقیه" با لحن کاملا پرخاشگرانه گفت "نمیشه دیگه به تو چه!" کوله‌مو بالا آوردم که بگم "چرا نمیشه؟ مثل من بگیر دستت" که کسی از پشت سرم شروع کرد به فحش دادن به من. برگشتم ببینم چه اتفاقی افتاده که آقای مسنی زد زیر گوشم! هاج و واج از اینکه "چرا؟!!" پسر ساک به دوش در حال یقه جر دادن گفت "خر خودتی فلان فلان شده، درست صحبت کن"!!!!!!!!!!!!!!!!!! فقط رسیدم به اینکه بگم "من چیزی نگفتم" که چک دوم از طرف پیرمرد نسیبم شد همراه با جمله‌ی "درست صحبت کن"!!!!!!!!!!

کوتاه کنم. باقی مسافرها داخل ماجرا شدن و پسر ساک به دوش پیاده شد و چند ایستگاه بعد پیرمرد. در همین حین که در حال خودخوری بودم که چراااااااااا. مردی زد به شونم. زیر گوشم زمزمه کرد که "داداش یه باشگاه بری درست میشه!" خلاصه که هم چک خوردم هم فحش و هم اینکه غیر مستقیم و خیرخواهانه بهم گفتن "لاغر مردنی ریقو"!

حیاط(ت) ناتمام خانه‌ی ورنوسفادرانی

در معیارهای نمایش محیطی آمده است، نمایشی‌ست که تمام عناصر موجود در محیط از دکور تا هر چیز دیگری حتی تماشاچی در آن سهیم هستند و تماشاچی خود جزئی جدایی ناپذیر از نمایش است و اگر محیط را از متن جدا کنیم، معنای نمایش از دست می‌رود.

حیاط(ت) ناتمام خانه‌ی ورنوسفادرانی از این حیث یک نمایش محیطی به معنای واقعی‌ست. این نمایش در بوتیک تئاتر ایران واقع در خیابان نوفل‌لوشاتو، جنب سالن تئاتر شهرزاد، دور دوم اجراهای خود را به مدت محدود- از ۵ تا ۸ اردیبهشت- آغاز کرد.

داستان حول محور مردی به نام "رضا" در گردش است که به تازگی پدر شده است. او برای اینکه تمام لحظات اولیه زندگی دخترش را کنار او و مراقبش باشد از کارش استعفا می‌دهد. تمام نمایش شرح دل‌نگرانی‌ها،  آینده‌نگری و مسئولیت پدرانگی رضا در مورد دخترش است. نمایش تا تولد بیست سالگی دختر او ادامه دارد.

دل‌نرمی یا دل‌سختی مردم یعنی انتخاب طبیعی

زیرا دل این مردم سخت شده ...

| انجیل متی |

عیسی در جواب حواریون که پرسیدند چرا راز پادشاهی آسمان و نیک انجامی به زبانی بیان شده که عموم مردم نفهمند - مَثل و داستان - و چرا آنان لیاقت درک چنین هدایتی را ندارند، می‌گوید " زیرا دل این مردم سخت شده". شده و نبوده! چرا پیش از شدن، راز پادشاهی به آنان عطا نشده؟! چرا به کسی این موهبت داده می‌شود و به دیگری نه؟!

این استدلال که دین تنها افراد برگزیده را که "دل آنها هنوز سخت نشده" انتخاب می‌کند برای هدایت کردن، شبیه به فرآیند انتخاب طبیعی است. یک سری اتفاقات خارج از کنترل فرد رخ می‌دهد، افراد سازگارتر با شرایط جدید زاد و ولد موفق‌تری دارند، ژن‌های سازگار را به نسل بعد منتقل می‌کنند و ژن‌های ناسازگار و افراد ناسازگار حذف می‌شوند. حذف شده‌ها هیچ تقصیری ندارند، جز کمی بدشانسی و مانده‌ها هیچ افتخاری.

دین‌داری و بی‌دینی هم جز یک اتفاق و مجموعه‌ای از انتخاب‌ها نه تقصیر است نه افتخار.

پ.ن : شاید اگر فرصت کنم بیشتر به وجوه اساطیری دین و این مفهوم که دین در ذات مجموعه‌ای از اساطیر و افسانه‌هاست بپردازم.

ما لعبتیم و فلک لعبت‌باز

ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود
افتیم به صندوق عدم یک‌یک باز

| خیام |