چند سال پیش رو صندلیای ایستگاه مترو نشسته بودم که یه آقایی نشست کنارم. خیلی گرم شروع به احوالپرسی کرد. طوری حرف می‌زد که انگار با هم بزرگ شدیم و با هم "نداریم". دو سه دقیقه گوش دادم شاید دردی ازش دوا شد و گوش شنوا دلشو خالی کرد دیدم این قصه داره داستان‌دار می‌شه و جناب خیلی پسرخاله شد، پرسیدم : می‌شناسم شمارو؟ سر ضرب جواب داد : پسر ننتم. و مکث کرد. من هم طبق منطق یه بچه دبیرستانی آماده‌ی برخورد فیزیکی شدم و صف طولانی فحش‌های مدنظرم رو انتخاب می‌کردم تا به موقع استفاده کنم. تا اینکه سکوتش رو شکست و گفت "حوّا".

بادم خالی شد. حرفش منطقی بود. ولی تحمل چنین جواب ظریفیو نداشتم. روز تعطیل بود و فاصله‌ی زمانی بین دو تا قطار اندازه‌ی انتظار ظهور طولانی. ایستگاه مترو هم کم کم شلوغ شده بود. پا شدم رفتم. تا جایی که ممکن بود ازش فاصله گرفتم. ولی جوابش همیشه گوشه‌ی ذهنم موند.