غرورت استخوانی‌ست که سگ گرسنه‌ای به دندان گرفته

توان راه رفتن نداری
نای ایستادن
و غرورت
استخوانی‌ست که سگ گرسنه‌ای به دندان گرفته
باید زودتر می‌فهمیدی هیچ کس عصا نیست
که در دست تو بماند
و هر کس باید پای لنگش را تا گور به دوش بکشد
و هر کس باید پای لنگش را تا گور به دوش بکشد

| دلکاوه |

پ‌ن : امروز روز کلافه کننده‌ای بود.

غبار

اگر از من بپرسید که فلانی چطور آن کار را کرد، چطور با فلان مسئله کنار آمد، چطور از بحران گذر کرد، چطور با کابوس‌هایش کنار آمد؟ می‌گویم آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند. با همه چیز حتی درد. حتی دردی که هیچ سازشی را نمی‌پذیرد را می‌شود با عادت رام کرد. دستت می‌آید که مثلا درد شکم چقدر طول می‌کشد، چطور شروع می‌شود در اوج اوجش چقدر بهمت می‌ریزد و بعد چطور محو می‌شود. دستت می‌آید که درد زخم چطور تا لحظه‌ای که فقط یک رد نازک از آن روی پوستت باقی می‌ماند برای لحظاتی تپش قلبت را بالا می‌برد، عصبانیت می‌کند، نفست را بند می‌آورد و بعد به مرور یادت می‌رود که زخمی هم بوده. می‌فهمی که چطور با این دردها کنار بیایی، تسکینشان دهی. حتی دردهای روحی روانی هم بعد از مدتی عادی می‌شوند، عادت می‌کنی که افسارت را ندهی دستشان. عادت می‌کنی که آنها هستند و تو باید کنارشان زندگی کنی. می‌فهمی به دنیا نیامده‌ای برای لذت بردن. آمده‌ای تا جایی که می‌توانی زندگی را تحمل کنی. آن قدر تحمل کنی تا بالاخره یا جسمت از هم بپاشد یا زودتر از آن روانت وادارت کند که جسمت را متلاشی کنی.

کم‌کم عادت می‌کنی که هیچ رستگاری‌ای در این جهان و برای این جهان نیست. قرار نیست چیزی تو را از منجلاب زندگی که هر روز بیشتر تو را می‌بلعد نجات دهد، نه کاری، نه چیزی و نه شخصی. عادت می‌کنی و این عادت کردن تنها پوستت را زخیم‌تر و احساست را ضعیف‌تر می‌کند. آن قدر ادامه می‌دهی که بالاخره احساسی در تو نمی‌ماند. مرگ لابلای عواطفت می‌پلکد و دانه دانه‌یشان را هرس می‌کند، هرس که نه می‌چیند. مرگ آن قدر از تو می‌گیرد که نداریت قوت تو می‌شود. دیگر چیزی را نمی‌تواند از تو بگیرد. به خود خودت حمله می‌کند و آن روز لبخند پلید روی لبت مرگ را از تو دلسرد می‌کند، می‌داند اگر تو را ببرد به تعلقاتت می‌پیوندی که پیش از تو رفته‌اند، بیخیالت می‌شود.

به همه چیز عادت می‌کنی اما این عادت کردن تنها غباری‌ست که روی تو می‌نشیند و چیزی را درمان نمی‌کند. غباری‌ست که آینه را مات می‌کند تا بدقوارگی زندگیت را نبینی. غبار فهمت را مختل می‌کند.

اوایل با خودت می‌گویی کاش چنین بود و چنان. بعد چنین و چنانت را تغییر می‌دهی. بعد تغییرت را و بعد یادت نمی‌آید اصلا چنین و چنانی هم بوده. ابتدا می‌گویی کاش کسی بود که اینها را با او تجربه می‌کردم. تجربه‌های خوب، تجربه‌های بد. از این تجربه‌ها زبانی مشترک می‌ساختیم، زبان مشترکمان را بسط می‌دادیم، تعاریف جدیدی برایشان می‌ساختیم و بعد از آن زبان مشترک برای فهم هم استفاده می‌کردیم. می‌بینی کسی نیست، خودت به تنهایی اقدام به تجربه‌کردن می‌کنی. تجربه‌هایت را بسط می‌دهی، تعاریفی به جهان اضافه می‌کنی، جهان خودت. بعد می‌بینی آنقدر در این منفرداتت غرق شده‌ای که کسی نمی‌فهمدت. سعی می‌کنی خودت را ترجمه کنی، توضیح بدهی، معرفی کنی و آن قدر پل بین این دو جهان درونی و بیرونی کش می‌آید که استحکامش سست می‌شود، فرو می‌ریزد و تو در دره‌ای سقوط می‌کنی میان خود و جهان بیرون از خود. نه دیگر خودت را می‌فهمی و نه دیگری را و نه دیگری تو را. معلق، پا در هوا، بی هیچ دستگیر و نجات دهنده‌ای. رها می‌شوی میان هیچ. عاقبت تو چنین است.

خدای رنگین کمان کجا بود؟

عصر رفتم بیرون یه قدمی بزنم و برنامه داشتم برم یه منظره‌ی غروب عکاسی کنم. چند جایی رو در نظر داشتم ولی خب نه وسیله داشتم و نه هنوز حقوق گرفتم که برم. این تهران سگ صاحابم همش خیابونه و شهر و دود و ماشین و ساختمونایی که دیدتو کور می‌کنن. زندان بی قفل و زنجیر که زندانیاش انقدر درگیرش شدن که امکان آزادی ندارد. ولی خب از خونه زدم بیرون بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشم. رفتم تا پل طبیعت. همین طور قدم می‌زدم تا غروب بشه که به گوشم خورد : "یه قایق ساخته بود که رو آب حرکت می‌کرد" گوشام تیز شد. یه پدر با دختر هفت هشت سالش حرف می‌زد. نمی‌دونم قبلش چی می‌گفتن و چطور رسیدن به این جمله، ادامه داد "دوست داشت دانشمند بشه ..... یه پسر کوچیک بود اول/دوم دبستان ..." بعد فاصلم ازشون زیاد شد و نفهمیدم چی می‌گن.

نمی‌دونم چطور اون پدر می‌خواست برای دخترش توضیح بده که مرگ یعنی چه و چطور کسی می‌تونه ماشینی که هیچ تهدیدی نیست رو به گلوله ببنده و یک خانواده رو نابود و یک ملت رو عزادار کنه بدون اینکه هیچ مشکلی داشته باشه! نمی‌دونم چطور می‌خواد برای دخترش توضیح بده که پلیس حافظ امنیت مردم نیست و قاتلشونه! نمی‌دونم چطور می‌خواد توضیح بده که چرا خدای رنگین کمان به کیان هیچ کمکی نکرد. ولی یه چیز واضحه، تغییر خیلی بیشتر از همیشه به چشم می‌خوره، وقتی حتی بچه‌های زیر ده سال هم در مورد این اتفاقات کنجکاون.

براتیگان

گل مروارید

خواستار زندگی در جهانی‌ام
که در آن کتاب‌ها
به باغ‌های بی‌شماری بدل شده‌اند
و کودکانی در آنجا مشغول بازی‌اند
و شیوه‌های سبز رستن را می‌آموزند

کاهو

تنها امیدمان
کودکان‌اند و بذرهایی
که به آنها می‌بخشیم
و باغچه‌هایی که با هم می‌کاریم

.

عشق رفتار مناسبی با یک دوست نیست

عشق رفتار مناسبی با یک دوست نیست
چیزهایی بهتر از این برای تو وجود دارد که
احساسات را مثل فانوسی جادویی
به کسانی بفروشی که در خود نوری ندارند.

گوسفند

سه گوسفند در مزرعه
زیر تابلوی "برای فروش" می‌چرند
مثل پول خردی در دست کودکی
که قصد دارد با آنها
هر چه می‌خواهد بخرد.

.

عیاشی بیش از حد تا شب طول می‌کشد

عیاشی بیش از حد تا شب طول می‌کشد
اما در آخر تنها به خانه می‌رویم تا خودمان را تسلا دهیم
که به نظر می‌رسد چیزهای زیادی
مثل شاخه‌های درختان
درست پس از توقف باد هستند.

| ریچارد براتیگان | هوای عشق بارانی‌ست |

Attack On Titan

چند دیالوگ از Attack On Titan :

کسی که نمی‌تونه چیزی رو قربانی کنه کسیه که نمی‌تونه تغییری ایجاد کنه.

هیچ کس نمی‌دونه چی پیش میاد اما باید تصمیم گرفت.

من فقط می‌خوام آدمای ضعیفی که خودشونو با جریان همراه می‌کنن اسم آدم روشون باشه.

آدمای بی خبری که فقط می‌خوان خودشونو نجات بدن ناخواسته بشریت رو در مسیر نابودی قرار می‌دن.

پ‌ن : البته که باید در موقعیت و به ترتیب و توالی داستان پیش رفت تا درست بودن چفت و بست داستانی این انیمه‌سریال را درک کنید. اما دوست داشتم در مورد این سریال اینجا مطلبی داشته باشم.

تقریبا عادت شده در داستان‌ها زاویه دیدی در حمایت از شخصیت‌های اصلی مثبت یا قهرمان ببینیم. اما در "اتک آن تایتان" تا حد زیادی سعی شده جهت دوربین یا روایت خنثی باشد و قضاوت را به عهده‌ی مخاطب گذاشته‌اند و از پیش چیزی را به او تحمیل نمی‌کنند. ما در این انیمه_سریال با شخصیت‌هایی سیاه و سفید روبرو نیستیم و هر شخصیتی دارای ابعاد متفاوتی از توانایی و ضعف، در هر بخش از هویتشان هستند درست مثل دنیای واقعی.

در واقع می‌توان چهار دیالوگ بالا را منطق داستان در نظر گرفت.

من به شکلی متمدن حیوانم

به آینه نگاه می کنم

اجدادم را می بینم
که در من فریاد می کشند
اجدادم را می بینم
که مرا اغوا می کنند
و طولی نمی کشد که
بدویت را
در رگ هایم حس می کنم
عربده به حنجره ام راه می یابد
خشم به بازوهایم
و خیلی زود
کوچه خیابان های شهر را فراموش می کنم
مثل بوزینه ها
ادا در می‌آورم
مثل کفتارها
می درم
و وقتی صورتم را در آب می بینم
خاطرات گنگی از
ساختمان ها
آدم ها
کتاب ها
و کلمات
برایم تداعی می شود

حقیقت
زیر پوستم جریان دارد
به آینه که نگاه می کنم
گر می‌گیرد
در آن نمی‌گنجد
می‌خواهد بدرد تمام تمدنم را
می‌پرسم
یک لایه
توان تحریف حقیقت را دارد؟
و شک در وجودم ریشه می‌دواند

| دلکاوه |

پ‌ن : چه آدم رقت انگیزی شدم! از تمام مناسبات آدمیزادی به دور افتاده‌ام. عواطف انسانی برایم مفاهیمی بی‌رنگ شده‌اند و از هر گونه احساسی جز خشم و نفرت خالی شده‌ام. نه به چیزی، نه به کسی عشق می‌ورزم و درست مثل یک تکه چوب، فقط هستم.

سعی کن از هر چیزی حرفی درخور دربیاری!

فقط یک بار "مافیا" بازی کردم. به نظرم بازی احمقانه و بی‌محتوایی بود. اینکه چند نفر دور میزی یا هر جایی بنشینن و سعی کنند بقبولانند که "من شهروندم". البته بیشترین مانع برای من این بود که باید با دیگران صحبت می‌کردم. دو کلمه‌ی خسته کننده، دیگران و صحبت! در واقع باید دیگران را قانع می‌کردم، حتما خودتان بهتر می‌دانید. هرگز حوصله‌ی قانع کردن دیگران را ندارم. من شهروند بودم و چون شهروند بودم تقلای چندانی برای اثبات شهروندیم نکردم، با خودم گفتم خب من شهروندم و تقلای بیش از حد چیزی دیگر را می‌رساند. که البته بعد فهمیدم این بازی را اشتباه فهمیدم. این بازی یک‌مطلب مفید برایم داشت. اینکه باید برای اثبات حقیقت تلاش کرد. البته اگر مثلا مافیا بودم لابد می‌خواستم بنویسم باید دیگران را قانع کرد، به هر نحوی.

به هر حال من هنوز همان آدمم و حوصله‌ی قبولاندن چیزی به کسی را ندارم. قطعا یکی از نقاط اصلی ضعف من همین است.

خودمان را به زندگی بکوبیم هم فایده‌ای ندارد

خودت را می‌کوبی به در تا در باز شود
پایت را می‌کوبی به یخچال تا بسته شود
مشتت را به سینک تا لوله باز شود
سرت را به دیوار تا مغزت خاموش نشود
دستت را به کلمات تا دهانت نبیند
چشمبند را به چشمت تا نور خفه شود
عطر را به همه چیز تا کثافط نشنوی
و تنت را به تنم تا همه چیز را فراموش کنی

این زندگی آرمانی توست در کنار من
آیا باز هم دوستم داری؟
آیا باز هم زندگی چیز جذابی ست؟

وقتی خودت را به زندگی می‌کوبی
و تنت کبود می‌شود
روحت ناشاد
و روانت نازک
آیا باز هم دوستم داری؟
و از من کلمه را می‌پذیری؟

وقتی از زندگی کبود می‌شوی
هنوز دیدن من برایت ذوق کردنی‌ست؟
یا متهم ردیف اول زندگیت می‌شوم؟
هنوز صدای بم اول صبحم گوش‌نواز است
یا زنگ هشدار و وضعیت قرمز است و تو از من متنفری و باید فاصله‌ات را حفظ کنی؟

وقتی روحت ناشاد می‌شود
آلت قتاله را در پرونده‌ی قتلت چه می‌نویسند؟
کلمه؟ شعر؟ احساس؟ عشق؟
و مجرم که منم چه دفاعیه باید ارائه کنم؟
گناه تو چه بود؟
خوش‌خیالی؟ که خام من شدی!
و جرم من که مات زیباییت شدم و نفهمیدم آینده شفافیت می‌خواهد چه؟

وقتی هر کلمه خنجری می‌شود
و لحن هر دومان زهر می‌پراکند
آیا باز هم همدیگر را دوست داریم؟!
و پیش از مرگ عشقمان فرصت زندگی را پیدا می‌کنیم وقتی هنوز اقساطمان تمام نشده
و امروزمان را می‌فروشیم تا کمی از فردا را بخریم؟

به من بگو وقتی به چهره‌های هم عادت کردیم
و چیز تازه‌ای نداشتیم که رو کنیم
چطور زندگی کنیم؟
و در برابر روزمرگی چه حرفی برای گفتن داریم؟
آیا زیباییت هنوز پاسخگوی همه‌ی مشکلات هست؟
و جوانیمان توان کنار گذاشتن این همه سنگ را خواهد داشت؟
و من همراهی هستم که رنج زندگی را به دوش بکشی؟
و کداممان وقتش را داریم که با دیگری شریک شویم؟

| دلکاوه |

پ‌ن : امروز کارت عروسی و یک سری دعوتنامه‌ چاپ کردیم. جدای از این یکی از همکارهای محیط جدید تازه ازدواج کرده و هر روز در مورد قیمت‌ها، از خانه گرفته تا احتیاجات مراسم عروسی صحبت می‌کند و من مدام این شعر برایم یادآوری می‌شود. یک سالی از نوشتن این شعر می‌گذرد و امسال دریغ از پارسال!

ریچارد براتیگان

چوب‌بری

.

کارگاه چوب‌بری هستم

که حتا ارواح میان چراگاه نیز

ترکم کرده‌اند.

اُپرا!

اُپرا!

اسب‌ها نمی‌خواهند

به من لعنتی نزدیک شوند.

آن‌سوی نهر ایستاده‌اند.

.

.

.

شیر برای اردک

.

حتا اگر مرده هم بودم

مگسی هم مجذوبم نمی‌شد.

.

.

.

۳ نوامبر

.

در کافه نشسته‌ام

نوشابه می‌نوشم

مگسی روی دستمال کاغذی خواب است.

مجبورم بیدارش کنم

تا بتوانم عینکم را تمیز کنم.

دختر زیبایی هست که می‌خواهم نگاهش کنم.

.

.

.

هوای عشق بارانی‌ست

نمی‌دانم این چه حسی‌ست

که وقتی مدت زیادی به دختری علاقه‌مند شدم

به خودم شک می‌کنم.

این حس نگرانم می‌کند

حرف درستی نمی‌زنم یا شاید

شروع می‌کنم به

آزمایش

ارزیابی

و محاسبه‌ی آن چه می‌گویم

.

اگر بگویم "فکر می‌کنی باران ببارد؟"

و بگوید "نمی‌دانم."

مرا به این فکر وامی‌دارد که آیا دوستم دارد؟

به بیان دیگر

کمی وحشت زده می‌شوم

.

روزگاری یکی از دوستانم می‌گفت

دوست بودن با کسی

صد بار بهتر از

عاشق او بودن است.

.

گمان می‌کنم حق داشت

جایی باران می‌بارد، به گل‌ها نظم می‌بخشد

و حلزون‌ها را شادمان می‌کند.

این تنها چیزی‌ست که ارزش دارد

اما

اگر دختری به من علاقه‌ی بسیار داشته باشد

و واقعا نگرانم شود

و اتفاقی سوال‌های خنده‌داری بپرسد

و اگر از جواب اشتباهم ناراحت شود

و چیزی مثل این بگوید :

فکر می‌کنی باران ببارد؟

و من بگویم : نمی‌دانم

و او بگوید : آه

و زیر آسمان آبی و شفاف کالیفرنیا

اندکی غمگین شود

با خود می‌گویم :

خدا را شکر عزیزم

این بار به جای من نوبت توست

.

.

.

۳۰ دسامبر

.

ساعت یک و سی دقیقه‌ی بامداد.

گوزی

بوی ازدواج

بین آووکادو و کله‌ماهی را می‌دهد.

باید از تخت برخیزم

تا بدون عینکم

این شعر را بنویسم.

.

از | مجموعه کامل اشعار ریچارد براتیگان |

ترجمه |علی همتیان و محسن استاجی |

.

پ‌ن : این کتاب را پارسال با تقریبا ده کتاب شعر دیگر از شاعران مختلف، از آنا آخماتوا گرفته تا مایاکوفسکی و غاده‌اسمان و ... به قیمتی پایین‌تر از حتی پول کاغذشان اینترنتی خریدم. اول از این مفت‌خری خوشحال بودم بعدتر که دو دوتا چهارتایی کردم و فهمیدم تقریبا انتشار کتا‌ب‌های شعر منقرض شده و ترجمه‌ی شعر هم بیشتر شبیه نوعی خودکشی فاخر است، خوشحالیم ماسید.

در انتظار نمایشی بی‌سرخر

خرداد ماه بود که در جلسه‌ی نقد "شکوفه‌های گیلاس" به کارگردانی محمد مساوات، در تالار فرهنگ، بحثی در مورد این پیش آمد که به هر گونه نظام سانسور نه بگوییم و زیر بار هیچ گونه تحمیلی نسبت به اثر هنری نرویم. قبل‌تر در لایو صفحه‌ی "ایران دراماتیک" به ابعاد مضحک بودن ممنوع‌الاجرا کردن‌های اوایل سال با روی کار آمدن تیم جدید مرکز هنرهای نمایشی به ریاست آقای کاظم نظری و طلب‌کار بودن ارث پدرشان از هنر و هنرمند، پرداخته شده بود.*

برای من آن دو جلسه به اندازه‌ی چندین واحد درسی مطلب مفید برای سردرآوردن از اوضاع تئاتر امروز داشت، به وجد آمده بودم از اینکه آن قدر صریح سانسور را نفی می‌کردند. آرزوی روزی را داشتم که ببینم هنر بدون این اراجیف ارشاد و بازبینی و ال و جیمبل چطور شکوفا می‌شود و هنرمندی که اثرش را بی‌قائده هرس نکرده چه حرف‌هایی برای گفتن دارد. له‌له می‌زدم برای اثری که از اول و وسط و انتهایش حذف نشده باشد و ساختارش را یک مشت آخوندزاده یا آخوند‌مسلک درهم نریخته باشند. در همین حال و هوا بودم که اعتراضات شروع شد و جمعی از اهالی تئاتر بیانیه‌ای دادند که زیر بار هیچ گونه سانسوری نخواهند رفت و تمام توان و سوادشان را برای اجراهایی کامل، بی‌سانسور و بی سرخر به کار می‌گیرند.

چند روزی‌ست که تبلیغات اجراهای مختلف را می‌بینم که به مرور در حال تبلیغ کارشان هستند. تعداد اجراها در حال افزایش است. حتی یکی از افرادی که بینایی یکی از چشم‌هایش را به دلیل شلیک مامور سرکوب از دست داده بود در نمایشی بازی می‌کند. امیدوارم آن دسته از اجراهای بی‌سرخر ارشاد و کوفت و زهرمار هم شروع شوند.

لینک مصاحبه :

مردک بی‌سواد گفته بود "پول دولت را می‌گیرند و به آن دهن کجی می‌کنند" یادشان رفته وظیفه‌یشان ارائه‌ی خدمت است و نه تعیین تکلیف.

همه چیز به همه چیز ربط دارد ولی حوصله‌ی توضیح رابطه را ندارم

همه چیز به همه چیز ربط دارد یا به طور خلاصه و معروف "اثر پروانه‌ای" ایده‌ی اصلی فیلم "BABEL " محصول سال ۲۰۰۶ است. فیلم بهت‌آوری‌ست.

اوایل سال در اولین جلسات حضوری بعد از تقریبا سه ترم دوری از دانشگاه و تقریبا تحمل یک ترم و نیم کلاس‌های مجازی بی‌کیفیت، در کلاس "نمایش در ایران" استاد شهبازی این فیلم را معرفی کرد، البته فقط موسیقی فیلم. فیلم را ندیده بودم اما موسیقی پایانی فیلم را صدها بار جاهای مختلفی شنیده بودم.

استاد شهبازی آدم عجیبی بود. تمام کلاس را در حال گلایه کردن از اوضاع دانشگاه و نحوه‌ی ظرفیت دادن و کلاس گذاشتن و آدم‌های بی‌سواد و بی‌فرهنگ بود. اما مطالب درس را در قالب وویس در گروه واتساپ قرار می‌داد. البته شکایت‌هایش فقط به دانشگاه هم ختم نمی‌شد و تبحر زیادی در اعتراض به وضعیت مطالعه و درس خواندن دانشجوها و سر کار گذاشتن ما داشت. در کل اما انتقاداتش در من اثر کرد و این درس خواندن نصف و نیمه را گذاشتم کنار. هر چند تلاش کرد منصرفم کند، با آن شرایط از من دانشجو در نمی‌آمد.

خواستم بیشتر در مورد آن کلاس بنویسم ولی خب چه دلیلی برای نبش قبر خاطرات هست؟

نامه‌هایی از هنگ‌کنگ

نشر آسو مطلبی پست کرده با عنوان "نامه‌هایی از هنگ کنگ" که دانشجوی ادبیات چینی در هنگ کنگ، ت.ز، از زندان برای استاد ادبیات انگلیسی‌اش فرستاده. در این نامه‌ها از دلیل بازداشت شدنش تا شرایط آموزش و دانشگاهش می‌نویسد. از اینکه صرفا به دلیل حضور در دانشگاه در روز اعتراض او را بازداشت و به پنج سال حبس محکوم کرده‌اند. از اینکه دولت دروس علوم انسانی را از برنامه‌ی آموزشی حذف کرده چراکه معتقدند این دروس دانشجویان را فاسد کرده. از اینکه مسئولان زندان دوست ندارند در نامه‌ها و مکالمات کلمه‌ی "زندان" را به کار ببرند و به جایش باید بگویند "مرکز بازپروری". از اینکه مجبور است هفته‌ای پنج روز و نیم در زندان کار کند، لباس بدوزد و اینکه آنها کارگرانی ارزان برای دولتند و در ماه نهایتا پنجاه_شصت دلار درآمدشان است.

دیکتاتوری‌ها همه جا یک رنگند.

لینک مطلب :

http://aasoo.org/fa/articles/4201

به چه می‌اندیشند
اندیشه‌هایی که به آنها
نمی‌اندیشیم

| عدنان الصائغ | ترجمه سعید هلیچی |

الان قابلیت اینو دارم که یا خودمو تو اولین فرصت بکشم یا اولین کسی که چپ نگاهم کنه. سگ بشاشه تو این کار.

پ‌ن : الان بعد از چند ساعت نه خودمو کشتم و نه کسیو. فقط کمی فروخورده‌تر شدم. کمی خرد‌تر شدم. کمی از قبل مرده‌تر.

پ‌ن ۲ : امروز مجله‌ای صحافی می‌کردم در مورد استراتژیهای بیزینس موفق. به این چیزها کاری ندارم، دو بخش از آن توجهم را جلب کرد که فکر می‌کنم در آن حکم زنگ تفریح داشت. یکی داستان کوتاه "شانس" از مارک تواین و دومی معرفی فیلم "the way back" با بازی بن افلک. فیلم برای ۲۰۲۰ بود و قبلا دیده بودم. اما داستان کوتاه جالب‌تر بود. داستان مرد ساده و احمقی که فقط خوش شانس بود و این خوش شانسی موفقیت‌های مدامی برایش می‌ساخت، بدون اینکه خودش در این تصمیمات و اتفاقات سهمی داشته باشد. فقط از روی شانس در زمان درست جای درست قرار می‌گرفت. حین خواندن تک‌تک جملات فیلم فارست گامپ برایم تداعی می‌شد. احتمالا فیلم را از روی این داستان ساخته یا حداقل ایده‌هایی از آن گرفته باشند.

نکته‌ی قابل توجه دیگر اینکه، اگر تا به حال مجله‌ی فیلم یا داستان خوانده باشید، معمولا در هر مقاله عکسی از نویسنده‌ی آن ابتدای مقاله می‌گذارند. تا امروز ندیده بودم عکس زنان بدون حجاب اجباری در این مجله‌ها آمده باشد، نکته‌ی جالب دیگر این مجله همین بود.

Vogue 2023

امروز مجله‌ی vogue 2023 رو چاپ کردم با عکس روی جلد florence pugh. در واقع صحافی، چاپشو کس دیگه‌ای انجام داده بود. همین جمعه‌ی پیش بود که داشتم از رو عکساش ایده می‌گرفتم برای نورپردازی و ژست-یکی نیست بگه آخه تو که سالی یه بار با آدما معاشرت نمی‌کنی چرا اومدی سراغ عکاسی، اونم پرتره_. تا جلد مجله رو دیدم گفتم این برای من اومده باید دقیق‌ترین کارم باشه (: قبل از صحافی داشتم برش می‌زدم که زارت دو سانت رفتم تو عکسا!!! جلدشم یه بار خراب کردم. قاطعانه‌ترین خراب‌کاریم بود. ولی خب نتیجه‌ی نهایی جذاب بود.

کاش می‌شد بی‌اینکه با آدمیزاد سر و کله بزنم ازشون عکس می‌گرفتم، مثلا نامرئی بودم.

نسل‌های سوخته فرزندان سیاهی به‌دنیا می‌آورند

زنی در من
رویاهایش را جارو می‌زند.
ظرف می‌شوید.
روزی هزار بار
غصه‌هایش را گردگیری می‌کند
و آرزوهایش را مانند
لباس‌های چرک
به پستوی "شاید بعدا" می‌اندازد.
شباهنگام
خستگی‌هایش را
درون کیفش پنهان می‌کند
تا صبح روز بعد.
و زنی دیگر
در دلم
به ترانه‌های "حسن زیرک" گوش می‌سپارد،
شعر می‌گوید،
و برای گنجشک‌های بی‌لانه
ترانه‌ی عشق را از بر می‌کند.

| بیان علیرمایی |

پ‌ن : من و ما، نسل ما، نرسیده‌های زیادی داریم که شاید حتی بعد از این جمهوری چرک و کثافت هم به آنها نرسیم. منظورم نرسیدن‌هایی از جنس قصور فردی نیست. ولی این احتمال وجود دارد که بعد از این حکومت تجربه‌ی زندگی بدون ترس از نداشتن بدیهیات را بچشیم، امکانش هست، و برای این احتمال می‌شود ریسک زیادی کرد. اما مثلا نسل پنجاه که با ایدئولوژی شیعی_اسلامی ساخت جمهوری اسلامی، هویت پیدا کرد، تقریبا فرصت چنین احتمالی را از دست داده. دلم برای مادر و پدرم می‌سوزد. با این که هرگز جرئت نمی‌کنند این هویت و این ایدئولوژی را زیر سوال ببرند، با اینکه آموخته شده‌اند که خودشان را مقصر بدانند ولی جز قربانی بودن در این نظام تقصیری ندارند.

مادرم در دهه‌ی پنجاه زندگی هیچ استراحتی ندارد. هیچ رویایی که برخواسته از فردیت خودش باشد ندارد. نقش مورد پسند ج‌ا برای زنان، یعنی مادر بودن، همسر بودن، فرزند بودن و خواهر بودن را قبول پذیرفته و هیچ هدفی به غیر از اهداف موجود در چارچوب این نقش‌ها ندارد. کاش می‌شد آینده‌ی این نسل هم روشن‌تر می‌شد.

نشانه‌ها، نشانه‌ها، نشانه‌های راهنما

از روزی که وارد محل کار جدید شدم، می‌بایست ۵۰۰ جلد کتاب "رویایم بود آدم جالبی شوم" آماده می‌شد. کار سرطانی شد. از الف تا ی کار با مشکل پیش رفت و حتی الان بعد از اینکه یک هفته از آماده شدنش می‌گذره هنوز ایرادهای جدیدی درش پیدا می‌شه. از کاغذش که من فکر می‌کردم باید گراف باشه، ولی می‌گن پارس ۱۰۵ گرمه، تا دستگاه پانچش که خراب بود، تا سیم دوبلی که دقیقا یک میل کوچکتر از قطر کتاب بود و تو باز و بسته شدن امکان پارگی صفحات وجود داشت و اگر سایز بزرگتر می‌گرفتیم، شل و ول می‌شد. حتی فاصله‌ی آخرین حلقه‌ی سیم تا لبه‌ی کتاب و اولین حلقه‌ی سیم تا لبه برابر در نمیومد. حتی به دلیل جنس کاغذ متن درست پخته نمی‌شد و بعد از چاپ کمی پخش می‌شد. امروز هم که دوباره کارتن‌ها باز شد و دونه دونه و برگ به برگ کتاب‌ها رو با هم مطابقت دادن، و، ترمالی جدیدی رو شد. با دو سال سابقه در چاپ و صحافی کتاب مجموعا به این اندازه ایراد برنخورده بودم. البته که ایرادات مربوط به کل خط تولید بود و بعضی‌ها اصلا ایراد نبود و ایراد تراشیدند. بگذریم. حین ورق زدن کتاب به چند جمله برخوردم که عجیب با محیط کارم در تضاد و با افکارم موافق بود.

"بعضی پرنده‌ها با اینکه تواناییش را دارند، اما پرواز نمی‌کنند. آنها به راه رفتن عادت کرده‌اند. نکند من هم به این زندگی عادت کرده باشم؟!"

پ‌ن : البته که من عادت نکردم و این شرایط سگ‌صاحاب مجبورم کرده به جای پرواز کردن سینه‌خیز برم.

من از این دشت خشک تشنه گذر خواهم کرد؟

بیلان : صورت ریز دارایی و بدهی شرکت‌ها و مؤسسات که معمولاً در آخر سال مالی تهیه شود/ برآیند دخل و خرج یا ورودی و خروجی.

اولین بار این کلمه را در کتاب جغرافی سال نمی‌دانم چندم راهنمایی یا شاید زمین‌شناسی دبیرستان دیدم. برای محاسبه میزان آبدهی رودخانه باید میزان خروجی آب رودخانه را در مدت زمانی معین از میزان خروجی آن کم می‌کردیم. فرمول بیلان آب رودخانه فرمول ساده‌ای بود. تنها دشواری آن برای بعضی‌ها همین کلمه‌ی بیلان بود که کلمه‌ی تازه‌ای بود و معمولا معنایش را فراموش می‌کردند. از مواردی که می‌توانست برای یک رودخانه یا یک منبع آب خطرناک به حساب بیاید یکی این بود که این عدد به صفر میل کند یا منفی شود. این به معنای خشکیدن و نابودی آن منبع بود.

بیلان کلمات، مفاهیم و مطالب من به صفر و حتی منفی رسیده است و رود ذوقم خشکیده. نزدیک به پایان سال شده و نه تنها هیچ کدام از برنامه‌هایی که داشتم به انجام نرسیده که از مسیر پرتم. من رودی خشکم که انتظار زندگی از من امیدی واهی‌ست.

احساس پیری، خرفتی، بی‌مصرفی، پوچی و دست و پاگیر بودن دارم. در این دوره نه چیزی دارم و نه چیزی برای داشتن متصورم. همه چیز در فاصله‌ای دور قرار گرفته. نه رویایی، نه هدفی. تا به حال این قدر پوچ نبودم، هیچ وقت.

جناب حافظ

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست/راه هزار چاره‌گر از چهار سو ببست

جناب حافظ، جناب حافظ، آن قدر گذشته از شما که تبدیل به افسانه‌ای شده‌اید. آن قدر که دور از دست قرار گرفته‌اید. دور از تصور. آن قدر که جنبه‌ی انسانی شما محو شده و تبدیل به غیبگویی شده‌اید که همگی می‌خواهند آینده‌یشان را-یا به بیانی دیگر تقدیرشان را- از بیت‌های شما بیرون بکشند. جناب حافظ آن قدر اسطوره‌ای هستید که هر بار آمدم شعری بنویسم با خودم گفتم مگر چه مانده که شما و بزرگان ادبیات نگفته باشید؟ اصلا مگر چیزی مانده که گفته نشده باشد؟ جناب حافظ می‌دانم زندگی در دوران شما آسان نبوده، اما وقتی با غباری که این همه سال بر روی جزئیات نشسته نگاهی به دوران شما می‌اندازم، می‌گویم چه زندگی خوبی داشته‌اید. لابد از رفاه دوران خودتان برخوردار بودید. مثل من و ما اندر کف حداقل‌ها نبوده‌اید.

تو پرسه‌های بیکاری، تو اختناق بیگاری
تو صبح و شب از استرس بیداری
تو فکر فردا تو فکر پس فردا
با فکر امروز و فکر هر روزت، می‌باری

خوابم پریده. با وجود خستگی زیاد و کافی نبودن ساعت خوابم از حجم فکری که داره وارد سرم می‌شه، خیلی زود بیدار شدم و خوابم نمی‌بره. باید از این محیط گندِ کاری بیرون بیام. تو دو هفته به اندازه‌ی یک سال حالم بده.

پوزخند

امشب چند تا موضوع مزخرف پیش اومد که از شدت ابلهانه بودنش خنده‌م گرفت. حین شام خوردن تلویزیون روشن بود و یهو مجری خبر گفت که خواننده‌ی سلام درمانده چهره‌ی برتر سال فضای مجازی شده. پقی زدم زیر خنده (: رائفی‌پور بهش برخورد. خنده‌م قطع نمی‌شد. حتی اسم خواننده رو نگفت و فقط گفت خواننده سلام درمانده چهره‌ی سال فضای مجازی شد. گرچه تفاوتی هم نداشت.

باز خبر دیگه‌ای بود در مورد دانشجوهای فلان یا بیسار رشته، یهو تصویر دانشکده‌ی ما پخش شد. ناخودآگاه بلند گفتم اع دانشگاه من! مامانم گفت برو پزشکی بخون، دوباره خنده‌م گرفت. بعد از نیم ساعت مامانم اومد گفت برو نمازتو بخون باز خنده‌م گرفت.

آخ که چقدر دلم برای دوران دانشجویی تنگ شده، هی بپلکم لابلای کتابا، نظریه‌ها، هی همه‌ی منابعو زیر و رو کنم، برم سراغ اسطوره‌ها، سراغ جامعه‌شناسی، روانشناسی، ادبیات. گه تو این زندگی بی همه چیز.

بیگاری

هر صبح مترو بردگیم را به دوش می کشد
و مرا تا بیگارخانه می رساند
هر صبح
خودم را شلاق می زنم
تا برده ی خوبی باشم
و با لبخند
انرژی و حال خوب را منتشر کنم

هر صبح
تمام توانم را به کار می گیرم
تا اقتصاد را به جریان بیندازم
و تمرکز می کنم
تا اقساط
قبض ها
و زندگی ادامه داشته باشد

هر صبح
یک نفس امید می کشم
یک نفس خیال
و تا به خودم بیایم
حقیقت خفه ام کرده

به سرفه می افتم
و هر آنچه از امید در من بود
تخلیه می شود

هر صبح
مترو طعنه‌ایست به تمام پیشرفت‌های ما
که هر چه بیشتر تقلا کردیم
بردگیمان بیشتر شد

پ‌ن : در انتهای شعر تاریخ ۲۶ شهریور ۰۰ خورده بود! نزدیک دو سال از این تاریخ گذشته و با تمام تلاشم هنوز وضعیت همونه، حتی خیلی بدتر.

یادت گرم‌تر از دستان مرگ بود

دست در دست مرگ داده بودم
می‌رفتم که نمانم
هفتاد سالگیم را دیدم
پنجاه سالگی را
چهل را


هنوز می‌خندیدم
گریه می‌کردم
نفس می‌کشیدم
قدم می‌زدم
می‌خوردم
و هنوز خوابیدن ممکن بود
و بیدار شدن
و دنیا جایی بود درست مثل حالا
بود
نه خوب، نه بد
آدم‌ها آدم می‌کشتند
آدم می‌ساختند
و درگیری شدیدی میان این دو بود
و هر کدام دیگری را به جنایت متهم می‌کرد
فکرها آدم‌ها را می‌سوزاند
و آدم فکرها را
کله‌ها را
و هر کس بهانه‌ای داشت
هر کس توجیهی
اما مرگ با همه‌ی آنها همدست بود
و هر بهانه برایش دلیلی متقن
جریان داشت
بی تبعیض کارنامه‌اش را پربار می‌کرد
اعداد به علاوه‌ی اعداد
هنوز می‌شد همه چیز را فروخت
اعداد به علاوه‌ی ...
هنوز می‌شد همه چیز را خرید
اعداد!


دستانش را سفت گرفته بودم
می‌رفتم تا عددی باشم
یکی کمتر یا بیشتر
حوالی پنجاه سالگی بودم
یا بیشتر
فرقی می‌کند؟
لحظه‌ای اعداد را گم کردم
دست‌هایم شل شد
و مرگ از میانشان گریخت


تو را دیدم

پ‌ن : پارسال همین موقع بود، حالا یک ماه قبل‌تر یا بعد، که عمیقا دنبال راهی برای رها شدن از این زندگی نکبتی بودم. مدام مرور می‌کردم که کدام راه بهتری‌ست. تیغ، قرص، سقوط از ارتفاع، پل بالای اتوبان یا پشت بام آپارتمان خودمان، پریدن جلوی ماشین و هزار و یک راه دیگر. عصر یک روز زمستانی کم‌نور. خانه‌یمان هیچ نوری نداشت. حتی در حالت عادی هم نوری به آن راه ندارد. برای یک لحظه مادرم که خوابیده بود، پدرم که سر کار بود، برادرم، خواهرم، پررنگ‌تر از همه باغ گیلاس که بیشتر از دو ماه هیچ ارتباطی، چه مجازی، چه حقیقی، با او نداشتم، جلوی چشمم رژه رفتند. به این فکر کردم که در هر کدام از آن راهها چطور با مرگ من مواجه می‌شوند. سوال مهمترم این بود که آیا هرگز باغ گیلاس از مرگ من مطلع خواهد شد. کفه‌ی زندگی برایم سنگین‌تر شد، فقط یک کنجکاوی ساده! بعد شروع به نوشتن این شعر کردم. درست یادم نیست بلافاصله بود یا روز بعد و هفته‌ی بعد.

پ‌ن ۲ : دوست نادیده‌ی بلاگفا مطلبی نوشته بود درباره‌ی خودکشی، خوشحالم که دلیلی برای زندگی پیدا کرده.

سازش گیرنده‌های بویایی به بوی گوه ارشاد

حتی اینکه می‌گیم "کلمات معنای خودشون رو از دست دادن" معنای خودشو از دست داده! یک سری کلمات و اصطلاحات و عناوین انقدر برامون تکرار شده که ناخودآگاه باهاشون کنار اومدیم. مثلا "وزیر فرهنگ و ارشاد!".

فرهنگ ترکیبی از باورها، آداب و رسوم و رفتار جمعی مورد قبول یک اجتماع ست، و اینکه خیلی نامحسوس کلمه‌ی ارشاد با این بار معنایی ایدئولوژیک و متعصبانه‌ای که به همراه دارد، با آن همه تحمیل و خاطرات تلخ، نزدیک‌ترینش کشتن ژینا، کنار این مفهوم قرار داده شده، و اینکه بی هیچ مقاومتی، بیان می‌شود، جاب تاسف دارد! این جمهوری کثافت آن قدر در تمام ابعاد لجن‌پراکنی کرده که به مرور به این بوی گند و گوه عادت کردیم و متوجه خیلی از قسمت‌های این لجن نیستیم.

لعنت به دیکتاتور و عروسکاش

بیشتر از ده روزه که هیچ فیلترشکنی برام وصل نمیشه. احساس می‌کنم دنیام کوچک و کوچکتر شده. هیچ خبری از چیزی ندارم، هیچ ارتباطی با دوستی و یا فردی که بشه از وقایع روز باخبر شد ندارم. لعنت به دیکتاتور. لعنت به عروسکای پیرو دیکتاتور.

شعر ای الهه‌ی زیبا

چه بپذیریم چه نپذیریم، حالت شاعرانه، خودآگاه یا ناخودآگاه، تجربه‌ای متعالی از زندگی و چیزی است که عموم مردم اساسا از طریق عشق، جنایت، داروی مخدر، جنگ یا قیام در جستجوی آن هستند.

| نظریه‌های صحنه‌ی مدرن، اریک بنتلی، ترجمه یدالله عباسی |

آه ... شعر عزیز در این روزهای پوچ، به هر چیزی نگاه می‌کنم، به هر دری می‌زنم، ردی از تو آنجاست. کاش حتی ذره‌ای در من می‌ماندی. آن نگاه زیبا، آن دست‌های نوازش‌گرت، آن گوش‌های حساست، وجود پردرکت، می‌توانست زندگی را کمی بهتر کند. می‌توانستیم دوباره با هم معاشقه کنیم و فرزندانی را به این جهان دعوت کنیم، می‌شد زندگی ببخشیم. می‌توانستیم، اگر این زمانه‌ی مریض فقط کمی زمان برای من می‌گذاشت. اگر فقط کمی شرایط بهتر بود.

شعر، عزیز دور از دست، شعر، زیبای زیبابین، هر روز چنگ به زندگی می‌اندازم، شاید تو را به من برگرداند. شعر ای الهه، ای مونس، ای تو مرا بس، معشوق دیرین، شعر، شعر، به کدام زبان، به کدام کلمه، به چه آوازی صدایت کنم که پاسخم دهی؟

پ‌ن : مهم نیست چی می‌خونم و چی می‌بینم، همه جا هست، شعر، هویت من.

اما نرود یادت ...

وقتی شونزده سالم بود به این فکر می‌کردم که فروغ فرخزاد تو شونزده سالگی اولین مجموعه شعرشو چاپ کرده بود و خودمو به آب و آتیش می‌زدم تا قبل از اتمام شونزده سالگیم به این هدف برسم. هر روز می‌نوشتم و می‌خوندم. می‌خواستم فردوسی هزاره‌ی جدید باشم. تلگرام تولید محتوا می‌کردم، کم‌کم اولین وبلاگمو راه انداختم و هر ساعت چند بار چک می‌کردم که چقدر نوشته‌هام ویو خورده و کانالم چند عضو داره برای دو رقمی شدن اعضای کانالم خوشحال بودم و برای سه‌رقمی شدنش کلی برنامه داشتم. با یوتیوب آشنا نبودم و اینستاگرام برنامه‌ی ممنوعه‌ای بود که از بعضی از دوستام شنیده بودم که حدودا چه کاربردهایی داره! هنوز چند وقت یک بار چیزی در کانال بی‌مخاطبم پست می‌کنم.

هنوز عادت دارم چند وقت یک بار به انتهای لیست چت‌ها و کانال‌های تلگرامم نگاه کنم و گهگاهی یکی دوتایی از این چت‌ها رو مرور می‌کنم. امروز یا دیروز بود که کانال سارینارو دیدم، ... My Whole Universe . تا دو سه هفته‌ی پیش ۵۲ کا ممبر داشت. امروز ۵۱ کا و خورده‌ای. نمی‌دونم قبل از کشتنش چند نفر عضو کانالش بودن، ولی برای نوشته‌های روزمره‌ی یک نوجوون هر چند که فعالیت‌هایی در یوتیوب داشت این تعداد ممبر عدد به شدت بزرگیه. لابد کلی ذوق می‌کرد و کلی برنامه برای حفظ این افراد می‌چید.

من هیچ وقت یک مجموعه شعر آماده نکردم، چاپ که بماند، اصلا مهم نیست. اما سارینا اسماعیل‌زاده حتی شونزده سالگیش به پایان نرسید.

انیمیشن پیامبر

"فرزندان شما فرزندان شما نیستند. آنها پسران و دختران زندگی هستند که زیاد می‌شوند."

انیمیشن the Prophet 2014

این انیمیشن وام‌دار کتاب "پیامبر" از جبران خلیل جبران است. هر چند خواندن کتاب "پیامبر" یا کتاب "دیوانه"‌ آدم را کسل و کرخت می‌کند و یادآور منبر وعظ است و تماما از انجیل تاثیر گرفته اما این انیمیشن با محور قرار دادن نوع نگاه جبران در نامه‌هایش به ماری -نامه‌های عاشقانه‌ی یک پیامبر- و توجه به هنر و تنانگی و اهمیت حریم شخصی با خلق رویاهای زنده، چشم مخاطب را برای ادامه دادن نوازش می‌کند. البته هنوز آن لحن وعظ کمی قابل لمس است.