عصر رفتم بیرون یه قدمی بزنم و برنامه داشتم برم یه منظره‌ی غروب عکاسی کنم. چند جایی رو در نظر داشتم ولی خب نه وسیله داشتم و نه هنوز حقوق گرفتم که برم. این تهران سگ صاحابم همش خیابونه و شهر و دود و ماشین و ساختمونایی که دیدتو کور می‌کنن. زندان بی قفل و زنجیر که زندانیاش انقدر درگیرش شدن که امکان آزادی ندارد. ولی خب از خونه زدم بیرون بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشم. رفتم تا پل طبیعت. همین طور قدم می‌زدم تا غروب بشه که به گوشم خورد : "یه قایق ساخته بود که رو آب حرکت می‌کرد" گوشام تیز شد. یه پدر با دختر هفت هشت سالش حرف می‌زد. نمی‌دونم قبلش چی می‌گفتن و چطور رسیدن به این جمله، ادامه داد "دوست داشت دانشمند بشه ..... یه پسر کوچیک بود اول/دوم دبستان ..." بعد فاصلم ازشون زیاد شد و نفهمیدم چی می‌گن.

نمی‌دونم چطور اون پدر می‌خواست برای دخترش توضیح بده که مرگ یعنی چه و چطور کسی می‌تونه ماشینی که هیچ تهدیدی نیست رو به گلوله ببنده و یک خانواده رو نابود و یک ملت رو عزادار کنه بدون اینکه هیچ مشکلی داشته باشه! نمی‌دونم چطور می‌خواد برای دخترش توضیح بده که پلیس حافظ امنیت مردم نیست و قاتلشونه! نمی‌دونم چطور می‌خواد توضیح بده که چرا خدای رنگین کمان به کیان هیچ کمکی نکرد. ولی یه چیز واضحه، تغییر خیلی بیشتر از همیشه به چشم می‌خوره، وقتی حتی بچه‌های زیر ده سال هم در مورد این اتفاقات کنجکاون.