یادت گرمتر از دستان مرگ بود
دست در دست مرگ داده بودم
میرفتم که نمانم
هفتاد سالگیم را دیدم
پنجاه سالگی را
چهل را
هنوز میخندیدم
گریه میکردم
نفس میکشیدم
قدم میزدم
میخوردم
و هنوز خوابیدن ممکن بود
و بیدار شدن
و دنیا جایی بود درست مثل حالا
بود
نه خوب، نه بد
آدمها آدم میکشتند
آدم میساختند
و درگیری شدیدی میان این دو بود
و هر کدام دیگری را به جنایت متهم میکرد
فکرها آدمها را میسوزاند
و آدم فکرها را
کلهها را
و هر کس بهانهای داشت
هر کس توجیهی
اما مرگ با همهی آنها همدست بود
و هر بهانه برایش دلیلی متقن
جریان داشت
بی تبعیض کارنامهاش را پربار میکرد
اعداد به علاوهی اعداد
هنوز میشد همه چیز را فروخت
اعداد به علاوهی ...
هنوز میشد همه چیز را خرید
اعداد!
دستانش را سفت گرفته بودم
میرفتم تا عددی باشم
یکی کمتر یا بیشتر
حوالی پنجاه سالگی بودم
یا بیشتر
فرقی میکند؟
لحظهای اعداد را گم کردم
دستهایم شل شد
و مرگ از میانشان گریخت
تو را دیدم
پن : پارسال همین موقع بود، حالا یک ماه قبلتر یا بعد، که عمیقا دنبال راهی برای رها شدن از این زندگی نکبتی بودم. مدام مرور میکردم که کدام راه بهتریست. تیغ، قرص، سقوط از ارتفاع، پل بالای اتوبان یا پشت بام آپارتمان خودمان، پریدن جلوی ماشین و هزار و یک راه دیگر. عصر یک روز زمستانی کمنور. خانهیمان هیچ نوری نداشت. حتی در حالت عادی هم نوری به آن راه ندارد. برای یک لحظه مادرم که خوابیده بود، پدرم که سر کار بود، برادرم، خواهرم، پررنگتر از همه باغ گیلاس که بیشتر از دو ماه هیچ ارتباطی، چه مجازی، چه حقیقی، با او نداشتم، جلوی چشمم رژه رفتند. به این فکر کردم که در هر کدام از آن راهها چطور با مرگ من مواجه میشوند. سوال مهمترم این بود که آیا هرگز باغ گیلاس از مرگ من مطلع خواهد شد. کفهی زندگی برایم سنگینتر شد، فقط یک کنجکاوی ساده! بعد شروع به نوشتن این شعر کردم. درست یادم نیست بلافاصله بود یا روز بعد و هفتهی بعد.
پن ۲ : دوست نادیدهی بلاگفا مطلبی نوشته بود دربارهی خودکشی، خوشحالم که دلیلی برای زندگی پیدا کرده.