هر صبح مترو بردگیم را به دوش می کشد
و مرا تا بیگارخانه می رساند
هر صبح
خودم را شلاق می زنم
تا برده ی خوبی باشم
و با لبخند
انرژی و حال خوب را منتشر کنم

هر صبح
تمام توانم را به کار می گیرم
تا اقتصاد را به جریان بیندازم
و تمرکز می کنم
تا اقساط
قبض ها
و زندگی ادامه داشته باشد

هر صبح
یک نفس امید می کشم
یک نفس خیال
و تا به خودم بیایم
حقیقت خفه ام کرده

به سرفه می افتم
و هر آنچه از امید در من بود
تخلیه می شود

هر صبح
مترو طعنه‌ایست به تمام پیشرفت‌های ما
که هر چه بیشتر تقلا کردیم
بردگیمان بیشتر شد

پ‌ن : در انتهای شعر تاریخ ۲۶ شهریور ۰۰ خورده بود! نزدیک دو سال از این تاریخ گذشته و با تمام تلاشم هنوز وضعیت همونه، حتی خیلی بدتر.