نسلهای سوخته فرزندان سیاهی بهدنیا میآورند
زنی در من
رویاهایش را جارو میزند.
ظرف میشوید.
روزی هزار بار
غصههایش را گردگیری میکند
و آرزوهایش را مانند
لباسهای چرک
به پستوی "شاید بعدا" میاندازد.
شباهنگام
خستگیهایش را
درون کیفش پنهان میکند
تا صبح روز بعد.
و زنی دیگر
در دلم
به ترانههای "حسن زیرک" گوش میسپارد،
شعر میگوید،
و برای گنجشکهای بیلانه
ترانهی عشق را از بر میکند.
| بیان علیرمایی |
پن : من و ما، نسل ما، نرسیدههای زیادی داریم که شاید حتی بعد از این جمهوری چرک و کثافت هم به آنها نرسیم. منظورم نرسیدنهایی از جنس قصور فردی نیست. ولی این احتمال وجود دارد که بعد از این حکومت تجربهی زندگی بدون ترس از نداشتن بدیهیات را بچشیم، امکانش هست، و برای این احتمال میشود ریسک زیادی کرد. اما مثلا نسل پنجاه که با ایدئولوژی شیعی_اسلامی ساخت جمهوری اسلامی، هویت پیدا کرد، تقریبا فرصت چنین احتمالی را از دست داده. دلم برای مادر و پدرم میسوزد. با این که هرگز جرئت نمیکنند این هویت و این ایدئولوژی را زیر سوال ببرند، با اینکه آموخته شدهاند که خودشان را مقصر بدانند ولی جز قربانی بودن در این نظام تقصیری ندارند.
مادرم در دههی پنجاه زندگی هیچ استراحتی ندارد. هیچ رویایی که برخواسته از فردیت خودش باشد ندارد. نقش مورد پسند جا برای زنان، یعنی مادر بودن، همسر بودن، فرزند بودن و خواهر بودن را قبول پذیرفته و هیچ هدفی به غیر از اهداف موجود در چارچوب این نقشها ندارد. کاش میشد آیندهی این نسل هم روشنتر میشد.