زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست/راه هزار چاره‌گر از چهار سو ببست

جناب حافظ، جناب حافظ، آن قدر گذشته از شما که تبدیل به افسانه‌ای شده‌اید. آن قدر که دور از دست قرار گرفته‌اید. دور از تصور. آن قدر که جنبه‌ی انسانی شما محو شده و تبدیل به غیبگویی شده‌اید که همگی می‌خواهند آینده‌یشان را-یا به بیانی دیگر تقدیرشان را- از بیت‌های شما بیرون بکشند. جناب حافظ آن قدر اسطوره‌ای هستید که هر بار آمدم شعری بنویسم با خودم گفتم مگر چه مانده که شما و بزرگان ادبیات نگفته باشید؟ اصلا مگر چیزی مانده که گفته نشده باشد؟ جناب حافظ می‌دانم زندگی در دوران شما آسان نبوده، اما وقتی با غباری که این همه سال بر روی جزئیات نشسته نگاهی به دوران شما می‌اندازم، می‌گویم چه زندگی خوبی داشته‌اید. لابد از رفاه دوران خودتان برخوردار بودید. مثل من و ما اندر کف حداقل‌ها نبوده‌اید.