خودمان را به زندگی بکوبیم هم فایدهای ندارد
خودت را میکوبی به در تا در باز شود
پایت را میکوبی به یخچال تا بسته شود
مشتت را به سینک تا لوله باز شود
سرت را به دیوار تا مغزت خاموش نشود
دستت را به کلمات تا دهانت نبیند
چشمبند را به چشمت تا نور خفه شود
عطر را به همه چیز تا کثافط نشنوی
و تنت را به تنم تا همه چیز را فراموش کنی
این زندگی آرمانی توست در کنار من
آیا باز هم دوستم داری؟
آیا باز هم زندگی چیز جذابی ست؟
وقتی خودت را به زندگی میکوبی
و تنت کبود میشود
روحت ناشاد
و روانت نازک
آیا باز هم دوستم داری؟
و از من کلمه را میپذیری؟
وقتی از زندگی کبود میشوی
هنوز دیدن من برایت ذوق کردنیست؟
یا متهم ردیف اول زندگیت میشوم؟
هنوز صدای بم اول صبحم گوشنواز است
یا زنگ هشدار و وضعیت قرمز است و تو از من متنفری و باید فاصلهات را حفظ کنی؟
وقتی روحت ناشاد میشود
آلت قتاله را در پروندهی قتلت چه مینویسند؟
کلمه؟ شعر؟ احساس؟ عشق؟
و مجرم که منم چه دفاعیه باید ارائه کنم؟
گناه تو چه بود؟
خوشخیالی؟ که خام من شدی!
و جرم من که مات زیباییت شدم و نفهمیدم آینده شفافیت میخواهد چه؟
وقتی هر کلمه خنجری میشود
و لحن هر دومان زهر میپراکند
آیا باز هم همدیگر را دوست داریم؟!
و پیش از مرگ عشقمان فرصت زندگی را پیدا میکنیم وقتی هنوز اقساطمان تمام نشده
و امروزمان را میفروشیم تا کمی از فردا را بخریم؟
به من بگو وقتی به چهرههای هم عادت کردیم
و چیز تازهای نداشتیم که رو کنیم
چطور زندگی کنیم؟
و در برابر روزمرگی چه حرفی برای گفتن داریم؟
آیا زیباییت هنوز پاسخگوی همهی مشکلات هست؟
و جوانیمان توان کنار گذاشتن این همه سنگ را خواهد داشت؟
و من همراهی هستم که رنج زندگی را به دوش بکشی؟
و کداممان وقتش را داریم که با دیگری شریک شویم؟
| دلکاوه |
پن : امروز کارت عروسی و یک سری دعوتنامه چاپ کردیم. جدای از این یکی از همکارهای محیط جدید تازه ازدواج کرده و هر روز در مورد قیمتها، از خانه گرفته تا احتیاجات مراسم عروسی صحبت میکند و من مدام این شعر برایم یادآوری میشود. یک سالی از نوشتن این شعر میگذرد و امسال دریغ از پارسال!