اگر از من بپرسید که فلانی چطور آن کار را کرد، چطور با فلان مسئله کنار آمد، چطور از بحران گذر کرد، چطور با کابوس‌هایش کنار آمد؟ می‌گویم آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند. با همه چیز حتی درد. حتی دردی که هیچ سازشی را نمی‌پذیرد را می‌شود با عادت رام کرد. دستت می‌آید که مثلا درد شکم چقدر طول می‌کشد، چطور شروع می‌شود در اوج اوجش چقدر بهمت می‌ریزد و بعد چطور محو می‌شود. دستت می‌آید که درد زخم چطور تا لحظه‌ای که فقط یک رد نازک از آن روی پوستت باقی می‌ماند برای لحظاتی تپش قلبت را بالا می‌برد، عصبانیت می‌کند، نفست را بند می‌آورد و بعد به مرور یادت می‌رود که زخمی هم بوده. می‌فهمی که چطور با این دردها کنار بیایی، تسکینشان دهی. حتی دردهای روحی روانی هم بعد از مدتی عادی می‌شوند، عادت می‌کنی که افسارت را ندهی دستشان. عادت می‌کنی که آنها هستند و تو باید کنارشان زندگی کنی. می‌فهمی به دنیا نیامده‌ای برای لذت بردن. آمده‌ای تا جایی که می‌توانی زندگی را تحمل کنی. آن قدر تحمل کنی تا بالاخره یا جسمت از هم بپاشد یا زودتر از آن روانت وادارت کند که جسمت را متلاشی کنی.

کم‌کم عادت می‌کنی که هیچ رستگاری‌ای در این جهان و برای این جهان نیست. قرار نیست چیزی تو را از منجلاب زندگی که هر روز بیشتر تو را می‌بلعد نجات دهد، نه کاری، نه چیزی و نه شخصی. عادت می‌کنی و این عادت کردن تنها پوستت را زخیم‌تر و احساست را ضعیف‌تر می‌کند. آن قدر ادامه می‌دهی که بالاخره احساسی در تو نمی‌ماند. مرگ لابلای عواطفت می‌پلکد و دانه دانه‌یشان را هرس می‌کند، هرس که نه می‌چیند. مرگ آن قدر از تو می‌گیرد که نداریت قوت تو می‌شود. دیگر چیزی را نمی‌تواند از تو بگیرد. به خود خودت حمله می‌کند و آن روز لبخند پلید روی لبت مرگ را از تو دلسرد می‌کند، می‌داند اگر تو را ببرد به تعلقاتت می‌پیوندی که پیش از تو رفته‌اند، بیخیالت می‌شود.

به همه چیز عادت می‌کنی اما این عادت کردن تنها غباری‌ست که روی تو می‌نشیند و چیزی را درمان نمی‌کند. غباری‌ست که آینه را مات می‌کند تا بدقوارگی زندگیت را نبینی. غبار فهمت را مختل می‌کند.

اوایل با خودت می‌گویی کاش چنین بود و چنان. بعد چنین و چنانت را تغییر می‌دهی. بعد تغییرت را و بعد یادت نمی‌آید اصلا چنین و چنانی هم بوده. ابتدا می‌گویی کاش کسی بود که اینها را با او تجربه می‌کردم. تجربه‌های خوب، تجربه‌های بد. از این تجربه‌ها زبانی مشترک می‌ساختیم، زبان مشترکمان را بسط می‌دادیم، تعاریف جدیدی برایشان می‌ساختیم و بعد از آن زبان مشترک برای فهم هم استفاده می‌کردیم. می‌بینی کسی نیست، خودت به تنهایی اقدام به تجربه‌کردن می‌کنی. تجربه‌هایت را بسط می‌دهی، تعاریفی به جهان اضافه می‌کنی، جهان خودت. بعد می‌بینی آنقدر در این منفرداتت غرق شده‌ای که کسی نمی‌فهمدت. سعی می‌کنی خودت را ترجمه کنی، توضیح بدهی، معرفی کنی و آن قدر پل بین این دو جهان درونی و بیرونی کش می‌آید که استحکامش سست می‌شود، فرو می‌ریزد و تو در دره‌ای سقوط می‌کنی میان خود و جهان بیرون از خود. نه دیگر خودت را می‌فهمی و نه دیگری را و نه دیگری تو را. معلق، پا در هوا، بی هیچ دستگیر و نجات دهنده‌ای. رها می‌شوی میان هیچ. عاقبت تو چنین است.