از روزی که وارد محل کار جدید شدم، می‌بایست ۵۰۰ جلد کتاب "رویایم بود آدم جالبی شوم" آماده می‌شد. کار سرطانی شد. از الف تا ی کار با مشکل پیش رفت و حتی الان بعد از اینکه یک هفته از آماده شدنش می‌گذره هنوز ایرادهای جدیدی درش پیدا می‌شه. از کاغذش که من فکر می‌کردم باید گراف باشه، ولی می‌گن پارس ۱۰۵ گرمه، تا دستگاه پانچش که خراب بود، تا سیم دوبلی که دقیقا یک میل کوچکتر از قطر کتاب بود و تو باز و بسته شدن امکان پارگی صفحات وجود داشت و اگر سایز بزرگتر می‌گرفتیم، شل و ول می‌شد. حتی فاصله‌ی آخرین حلقه‌ی سیم تا لبه‌ی کتاب و اولین حلقه‌ی سیم تا لبه برابر در نمیومد. حتی به دلیل جنس کاغذ متن درست پخته نمی‌شد و بعد از چاپ کمی پخش می‌شد. امروز هم که دوباره کارتن‌ها باز شد و دونه دونه و برگ به برگ کتاب‌ها رو با هم مطابقت دادن، و، ترمالی جدیدی رو شد. با دو سال سابقه در چاپ و صحافی کتاب مجموعا به این اندازه ایراد برنخورده بودم. البته که ایرادات مربوط به کل خط تولید بود و بعضی‌ها اصلا ایراد نبود و ایراد تراشیدند. بگذریم. حین ورق زدن کتاب به چند جمله برخوردم که عجیب با محیط کارم در تضاد و با افکارم موافق بود.

"بعضی پرنده‌ها با اینکه تواناییش را دارند، اما پرواز نمی‌کنند. آنها به راه رفتن عادت کرده‌اند. نکند من هم به این زندگی عادت کرده باشم؟!"

پ‌ن : البته که من عادت نکردم و این شرایط سگ‌صاحاب مجبورم کرده به جای پرواز کردن سینه‌خیز برم.