به آینه نگاه می کنم

اجدادم را می بینم
که در من فریاد می کشند
اجدادم را می بینم
که مرا اغوا می کنند
و طولی نمی کشد که
بدویت را
در رگ هایم حس می کنم
عربده به حنجره ام راه می یابد
خشم به بازوهایم
و خیلی زود
کوچه خیابان های شهر را فراموش می کنم
مثل بوزینه ها
ادا در می‌آورم
مثل کفتارها
می درم
و وقتی صورتم را در آب می بینم
خاطرات گنگی از
ساختمان ها
آدم ها
کتاب ها
و کلمات
برایم تداعی می شود

حقیقت
زیر پوستم جریان دارد
به آینه که نگاه می کنم
گر می‌گیرد
در آن نمی‌گنجد
می‌خواهد بدرد تمام تمدنم را
می‌پرسم
یک لایه
توان تحریف حقیقت را دارد؟
و شک در وجودم ریشه می‌دواند

| دلکاوه |

پ‌ن : چه آدم رقت انگیزی شدم! از تمام مناسبات آدمیزادی به دور افتاده‌ام. عواطف انسانی برایم مفاهیمی بی‌رنگ شده‌اند و از هر گونه احساسی جز خشم و نفرت خالی شده‌ام. نه به چیزی، نه به کسی عشق می‌ورزم و درست مثل یک تکه چوب، فقط هستم.