دست در دست مرگ داده بودم
می‌رفتم که نمانم
هفتاد سالگیم را دیدم
پنجاه سالگی را
چهل را
هنوز می‌خندیدم
گریه می‌کردم
نفس می‌کشیدم
قدم می‌زدم
می‌خوردم
و هنوز خوابیدن ممکن بود
و بیدار شدن
و دنیا جایی بود درست مثل حالا
بود
نه خوب، نه بد
آدم‌ها آدم می‌کشتند
آدم می‌ساختند
و درگیری شدیدی میان این دو بود
و هر کدام دیگری را به جنایت متهم می‌کرد
فکرها آدم‌ها را می‌سوزاند
و آدم فکرها را
کله‌ها را
و هر کس بهانه‌ای داشت
هر کس توجیهی
اما مرگ با همه‌ی آنها همدست بود
و هر بهانه برایش دلیلی متقن ...
جریان داشت
بی تبعیض کارنامه‌اش را پربار می‌کرد
اعداد به علاوه‌ی اعداد
هنوز می‌شد همه چیز را فروخت
اعداد به علاوه‌ی ...
هنوز می‌شد همه چیز را خرید
اعداد!
دستانش را سفت گرفته بودم
می‌رفتم تا عددی باشم
یکی کمتر یا بیشتر
حوالی پنجاه سالگی بودم
یا بیشتر
فرقی می‌کند؟
لحظه‌ای اعداد را گم کردم
دست‌هایم شل شد
و مرگ از میانشان گریخت


تو را دیدم