کارل گوستاو یونگ در کتاب انسان و سمبل‌هایش می‌گوید خواب‌ها گاهی هشدار ناخودآگاه به ضمیر خودآگاه هستند در مورد آینده و در کل زندگی. اما نه به زبان معیار و بی‌پیرایه بلکه با زبانی تمثیلی و معماگونه. مثال‌های جالبی هم در تایید این حرف در کتاب ذکر می‌کند. مثلا کوهنوردی که مدام خواب می‌دیده بعد از فتح قله پا بر روی هیچ می‌گذارد برای بالاتر رفتن و یونگ در طی جلسات روانکاوی به کوهنورد هشدار می‌دهد که اگر احتیاط نکنی به زودی در یکی از کوهنوردی‌هایت خواهی مرد، همین‌طور هم می‌شود. او پا بر روی هیچ می‌گذارد و سقوطی به ارتفاع مرگ نسیبش می‌شود. یا مثالی از تصمیم خودش مبنی بر نوشتن کتابی به زبان ساده و قابل فهم برای عموم مردم در شرح نظریاتش، او به اینکه نظریاتش توسط مردم عادی و نه روانشناس تحصیل کرده فهمیده شود، امیدی نداشت اما خوابی می‌بیند که مردم عادی نظریات او را درک کرده‌اند و راجع به آن صحبت می‌کنند و پس از آن تصمیم به ترجمه‌ی نظریاتش به زبانی عام می‌گیرد و مثال‌های دیگری از این دست. البته فقط فصل اول کتاب "انسان و سمبل‌هایش" به دست یونگ نگاشته شده و باقی فصل‌ها توسط همکاران و اساتید مورد تایید او و تحت نظارتش جمع‌آوری شده است. بگذریم.

از نظر یونگ هیچ داده‌ای فراموش نمی‌شود بلکه بنا بر اهمیتش در خودآگاه و ناخودآگاه دسته‌بندی شده و به تعبیری آرشیو می‌شود. آنها که اهمیت دارند و هر لحظه مورد نیازند در خودآگاه و باقی در ناخودآگاه ذخیره می‌شوند.

خواب یا رویا پل ارتباط میان این دو جهان است. هیچ خوابی بی‌معنا نیست و از نیازی اطلاع و یا از خطری هشدار می‌دهد. اما درک این اطلاعات به سادگی ممکن نیست. گاهی شبیه به بازی با کلمات است، یا شبیه آن. مثلا ممکن است ضرب‌المثل "پیش غازی و معلق‌بازی" - غازی به معنای بندباز- را به صورت پرنده‌ی غاز ببینی در دادگاه که در حال طفره رفتن از اتهامش باشد. به دلیل شباهت تلفظ غازی با قاضی. یک جور ربط گنگ این تصویر را به معنای ضرب‌المثل وصل می‌کند اما فهمیدنش نیاز به دقت بالا در رمزگشایی دارد و البته اینکه هرگز نمی‌شود با اطمینان این تصویر را به ضرب‌النثل ارتباط داد، چرا که همیشه تکه پازل مفقودی می‌تواند وجود داشته باشد که با پیدا شدنش معنا زیر و رو شود.

مدتی‌ست سعی می‌کنم خواب‌هایم را تعبیر کنم. جدای از حقیقت داشتن یا نداشتنش سرگرمی جذابی‌ست ور رفتن با معماهایی که از ذهن خودت تراوش کرده. می‌خواهی ببینی چند مرده حلاجی و ناخودآگاهت چه حرف‌هایی برای گفتن دارد؟ چه پیشنهادی، چه اخطاری!

اما یک جای کار می‌لنگد. نمی‌فهمی این برداشت و رمزگشایی از خواب واقعا رمزگشایی درستی ست یا صرفا چون جذاب است و باب میلت به این نتیجه می‌رسی و بعد که بعضی به حقیقت می‌پیوندد نمی‌فهمی چون دوست داشتی این معنای خوابت باشد، معنایش کردی و بعد تلاش کردی که محقق شود یا نه معنای حقیقی خوابت همین بود.

خلاصه که خوابی دیدم بس ترسناک. خود خواب البته خواب مهیجی بود، حتی لذت‌بخش. اسکیت سواری می‌کردم با سرعت بالا، لابلای ماشین‌ها در اتوبان لایی می‌کشیدم، کوتاه اینکه زندگی یکنواخت نبود و هیجان انگیز بود. اما این تقلا برای رسیدن به جایی بود و قراری. اسکیتم خراب شد و نرسیدم. و نکاتی که بماند برای خودم. تحلیلی از خواب درآوردم. نزدیک است که واقعیت پیدا کند.

نمی‌دانم این تحلیل را باور کنم و حقیقت را بپذیرم یا منتظر تکه‌ای پازل گمشده بمانم تا ورق برگردد و معنا دگرگون شود. اما اگر واقعیت همین باشد، ترسناک است. کاش نمی‌فهمیدم!

پ.ن : قرار است همین خرده ارتباطم با جهان و زندگی قطع شود. نمی‌دانم درست است یا نه اما بیش از حد بی‌دفاعم در برابر وقوعش.