گوری بودم در مراتع دورافتاده‌ی آفریقا
می‌چریدم
یا اسبی در بیابان گبی
می‌دویدم
خرسی بودم در اقیانوس منجمد شمالی
می‌خوابیدم
شکار می‌کردم
و در شرایط مطلوب تولید مثل
پرنده‌ای مهاجر بودم
که خانه‌اش به عرض بال‌هایش بود و طول جهان
و آنکه مرا شکار کرد
تو بودی

بی‌دلیل نیست می‌ترسم از دوست داشتنت
بی‌دلیل نیست نگاهم به تو گره می‌خورد
بی‌دلیل نیست محوت می‌شوم
بی‌دلیل نیست با دیدنت تپش قلب می‌گیرم
بی دلیل نیست فرار می‌کنم از تو

کدام شکار دنبال شکارچی‌اش می‌دود که من؟

این میلی‌ست به بقا

 

پ.ن : مدام خواب می‌بینم و مدام از خواب می‌پرم، واقعا نمی‌فهمم کدومش کابوس بدتریه. خواب‌هایی که واقعیت ندارن یا واقعیتی که هیچ دلبستگی نداره!