چرای بیپایان
چرا صبح به صبح باید با این فکر بیدار شوم که جای درستی نیستم؟ اگر اینجا نبودم، در این لحظه و با پیامدهای تصمیماتی که گذشت کجا میتوانستم باشم؟ چرا باید مدام به این فکر کنم که "کارم خوب بود" و کاش همه چیز را رها نمیکردم. انگار امکان دیگری هم داشتم و تمام آنها را گذاشتم تا کارگری باشم بیهیچ آیندهای، تا دوباره رنج تمام آنهایی که تمام عمر جایی بودند که نمیخواستند را بچشم. چرا باید تمام شب خواب ببینم هنوز هنرجویی هستم که هر روز پیشرفت میکند و هر روز خلاقیتش در جای درست مصرف میشود؟ چرا باید در این لحظه آن لحظاتی برایم تداعی شود که واقعا "کارم خوب بود"؟ چرا باید چهرههای راضی و تحسینگونهی دیگران حین صحبتهایم را به یاد آورم؟ چرا صبحم را باید با خستگی نرسیدن و نتوانستنهای متمادی گذشته شروع کنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 8:32 توسط کاوه
|