جیم
آخر وقت بود. رفتم از داروخونه چیزی بگیرم. دو دل بودم که بستهست یا نه. کرکره رو پایین داده بودن اما هنوز در ورودی باز بود و مشتری داخل بود. یه پیرزن حدودا شصت ساله شربتی میخواست و متصدی همون محصول اما از شرکت دیگهای رو داده بود. گیر داده بود که الا و بلا من همون قبلی رو میخوام. متصدی خسته و بیحوصله مدام میگفت دقیقا همونه فقط برندش فرق میکنه، قبلی تو بازار نیست و این جایگزینشه. پیرزن اما مصر بود که نه من اینو نمیخوام مطمئن نیستم بهم بسازه و ... هر چی بود من تو دلم ازش تشکر کردم که انقدری متصدیو معطل کرده که منم برسم به خواستم.
کاربری نوشته بود تماس با آب همون تاثیریو داره که آغوش. هر دو میتونن "گرسنگی پوست" به لمس شدن رو برطرف کنن. توصیه کرده بود کسایی که تنهایی مزمن دارن از این طریق حالشونو بهتر کنن. جایگزین مناسبیه. دفعهی بعد دقت کردم بعد از یه دوش آب گرم واقعا این پوستگشنگیم کمتر شده یا نه، اما مطمئن نیستم تاثیری داشته باشه.
در حال خوندن کامنتبازیای توییتری بودم و گاهگداری یه کامنتم من میذاشتم، کامنتی گذاشتم به شدت صمیمی. شوخی بیمزهای که برای دو دوست شاید خندهدار باشه و با چهارتا لیچار و کمی کلکل ادامه پیدا کنه اما در نهایت بیمزه بود و با جواب سردی از طرف مقابل روبرو شد. با خودم فکر کردم چطور شد؟ فلانی که همیشه بساط شوخیش وسط تایملاینه؟ دقیقا به همین دلیل که هر روز روزمره نویسیاشو میخوندم احساس صمیمیت و شناخت نسبت بهش پیدا کرده بودم، اشتباهم این بود که برای چند لحظه خودمو تو شوخیای هر روزهشون شریک دونستم. در واقع اجازه دادم این چند خط توییت تبدیل به خاطرهای واقعی در ذهنم بشه و خیلی نامحسوس حضور خودمو در اون خاطرات جعل کردم. وقتی هم یه مدت اون روزمرگیارو نمیخوندم احساس کمبود چیزیو داشتم. این تعاملات کاذب تبدیل به جایگزینی برای ارتباطات واقعی شده بود.
پن : لابد اگه حوصلشو داشتم از این سه پاراگراف یه سرهمبندی درمیآوردم. خودتون تصور کنید که جایگزینی چقدر می تونه مزخرف باشه. فقط کاش این کثافت آخوند و جمهوری اسلامی و تعصب دینی زودتر جایگزین بشه.