گذشتن سالی و آمدن سالی دیگر نه دستاوردی‌ست و نه در ذات چیز ارزشمندی دارد. تبریک گفتن وخوشحال بودن از هر کدام، که اگر تبریک تمام شدن باشد وای به آن سال، که وای بر سالی که گذشت، و اگر تبریک آمدن باشد، مصداق "نزده رقصیدن" است؛ نه ریتمی دارد و نه محتوایی. ظاهری نامیمون و تکانی ناموزون است.

ما که هر روز لاغرتر، بی‌رمق‌تر، ناامید و سست و زردرنگ‌تر از روز و هفته و ماه و سال‌های قبلیم، تبریکی نداریم. تبریکی نداریم که هدیه کنیم به هم. که دلیلمان باشد برای گل گفتن و گل شنفتن، برای شنیدن و دیدن دیگری و شنواندن و دیداندن خود به او یا آنها. بگذارید اصلا بی‌میلیم را جمع نبندم، من تبریکی ندارم. گذشتن گذشتن است و هیچ خوشی و غمی ندارد.

پیشاپیش خیالتان را راحت کنم که هیچ "اینها دلیلیه برای با هم بودن و ..." را هم نمی‌پذیرم که با هم بودن و در خانه بودن اگرچه می‌تواند چیزی گرم و صمیمی به نظر برسد، اما با هم بودن هم در این نظام مریض مریض‌پرور، چیزی جز توهم صمیمیت نیست و همه چیز به مویی بند است تا دوباره یادمان بیاید که ما تنها گروگان‌هایی هستیم که گهگاه لحظات خوشی را هم تجربه می‌کنیم و هر لحظه که لازم باشد باید جان، روان، آینده، گذشته و همه‌ی هست و نیستمان را در این کثافت از دست بدهیم و اگر هنوز از دست ندادیم فقط گروگان‌های خوش شانسی بودیم. بهار اگر چه مطبوع و مطلوب است ولی به دل نمی‌چسبد. کوتاه کنم، زندگی به تن لاغرم نمی‌چسبد.