پالتو کرمی و ویرگولاش
داستان من از یه بوق شروع میشد، هر روز. بوق که چی بگم، یه جیغ. دییییییدد، تروقق، دییییییدد، تِرِق. راه میافتادم به سمت خروجی. خودمم نمیدونستم صفحه قبل چه اتفاقی افتاده بود. هر چی بود همین بود. حتی نمیدونستم این صفحه برای چه کتابیه. من فقط برای این وجود داشتم که وسطای صفحهی ۱۴۸ رمان خالی نمونه و وقتی شخصیت اصلی داستان تو مترو برخورد میکنه به کسی، اون من باشم. تمام معنای وجودیم همین بود. نهایتا برای اینکه اون برخورد فقط یه برخورد ساده نباشه، یه صفحهی چرکنویس، که هیچ وقت قرار نیست بازنویسی بشه، شده بود تمام شناسنامه و هویت من. فقط نوشته شده بودم که یه گوشهی ذهن نویسنده باشه که شخصیت اصلی تو مترو به کسی میخوره و شاید چیزی از دستش میفته که بعدتر لازمش میشه. آخه وجود هر چیزی تو داستان باید توجیه و استفادهای داشته باشه. بعد از اون صفحه وجود من ضرورتی نداشت. هر روز من بدنیا میومدم، تو ایستگاه مترو صیاد شیرازی تهران میخوردم به کسی و بعد رها میشدم به حال خودم. هر روز و هر روز. بعدش چه اتفاقی میافتاد؟ شاید تو صفحهی بعد میفهمیدم.
یه روز که مثل همیشه وسطای صفحهی ۱۴۸ آماده میشدم که بخورم به اون شخصیت اصلی که انگار تمام کلمات همراهیش میکردن و براش دولا راست میشدن تا کمی از وجناتشو توصیف کنن و افتخار تعریف داستانشو داشته باشن و کل خطها و پاراگرافها به سمت اون میرفتن، یه کلمهی ناآشنا وارد صفحه شده بود. مثل همیشه در مترو جیغ کشیده بود، "دییییدد" باز شده بود، "تروق" من ازش بیرون اومده بودم و باز جیغ کشیده بود "دییییید" و "ترق" بسته شده بود. مثل همیشه سرمو آورده بودم بالا تا نگاهی به ساعت مترو و بعد خروجی بندازم که یه کلمهی خوشرنگ، یه کلمهی خیره کننده، کلمهای که تمام حواسم رفت بهش و نمیدونم خوردم به شخصیت اصلی داستان یا نه، جلوتر از من رفت به سمت خروجی. نمیتونستم بخونمش. چطوری تلفظ میشد وقتی تا حالا نه دیده و نه شنیده بودمش؟ لعنت بهش، وسط این متن تکراری چه بولد بود! ولی چطوری میتونستم از این فاصله بخونمش؟ سرعتمو زیاد کردم که بیفتم جلوش و خیلی نامحسوس و زیر لب بخونمش که یه ویرگول بیشرف وقت نشناس افتاد جلوم. نهههه! باید یه کاری میکردم. پریدم خط بعدی. خطش تموم شده بود. پریدم بعدی، بازم زودتر از من خطو تموم کرده بود. پریدم بعدی پریدم بعدی و بعدی. تف! پاراگراف تموم شد!
کلمههه کرمی بود. یعنی یه پالتوی بلند کرمی تنش بود. قد بلند بود. یعنی بلندای الفش یه سر و گردن از بقیهی کلمهها بلندتر بود. حالا واقعا الف داشت یا نه نمیدونم. میگم که اون جلوتر از من بود و از شانس من این کلمه از هر جا که اومده بود یه گردان ویرگول و نقطه و علامتای مزخرف با خودش آورده بود به صفحهی من. تا میومدم اونارو رد کنم پاراگراف تموم میشد. غریبه حتی یه سرم برنگردوند که باهاش آشنا بشم، شاید فردایی، پسفردایی، نه اصلا ده صفحه بعد، یهو یه گوشهی صفحه پیداش میکردم که دیگه پالتو کرم تنش نبود، چطوری میشناختمش؟ حتی یه بارم که داشت نیمرخ میشد خورشید نوربالا داد و من از تو تاریکی زیززمین مترو وارد آفتاب سگ صاحاب بیموقع صبح شدم. نفهمیدم نور از اونه یا نویسنده خواسته اشتباه تایپیشو از چشم من دور کنه یا هر روز تو این صفحه همین بساط بوده! هر چی بود کلمهی جدید تموم شد و باز برگشتم سر صفحهی خودم.
پن : برای پالتو کرمی بیچهره.