من به رون و رون به من متعلق است.
احساس تعلق به چیزی یا کسی یا احساس مالکیت بر چیزی داشتن شاخکهای احساسی را نسبت آن موضوع/چیز/شخص حساس میکند و حافظه را قوی. مثالش همان داستان کلیشهای دمدستی که با بوییدن عطر محبوب معشوق در یک آن دریایی از اطلاعات و عواطف بر سر شخص هوار میشود.
مثلا در یکی از قسمتهای سریال "بتر کال سال" یا همان "better call saul" یک شخصیت فرعی- بارمن - برای "گوستاوو فرینگ" خرده روایتی تعریف میکرد در مورد نحوهی عمل آمدن نوعی شراب خاص در روستایی در منطقهی "رون" فرانسه، که به دلیل وجود منابع منیزیم و فلان و بهمان، طعم شراب عمل آمده از انگور آن منطقه، طعمی به قول او وحشی، مشابه طعم خون، دارد.
کمی قبلتر، شاید صبح آن روز، شاید شب قبل، شاید عصر همان روز، خبر خودکشی "محمد مرادی" در رود رون در اعتراض به جنایت جمهوری اسلامی در سرکوب و اعدام و کشتار معترضان را خوانده بودم.
واکنشها به خودکشی محمد مرادی متنوع بود. عدهای عملش را ستوده بودند، عدهای گنگ و ماتمزده و غمگین، نمیدانستند چه کنند، یکی نوشته بود زندگی ارزشمندترین چیز آدمیزاد است و اصلا ما در شعار و هدفمان -زن زندگی آزادی- مدام آن را فریاد میزنیم و این اقدام محمد مرادی در مسیر آن نبود. دیگری نوشته بود درست که اقدام محمد مرادی بهترین تصمیم ممکن نبود اما او هم به نحو خود برای این جنبش تمام تلاشش را کرد، برای جلوگیری از موارد مشابه بیایید هر چه زودتر این جرثومهی فساد را نابود کنیم.
محمد مرادی حداقل در مثال خودش ثابت کرد تا همهی مردم خوشبخت نباشند، چنین واژهای معما ندارد. خوشبختی یا برای همه است یا هیچکس و اگر غیر از این است جایی، کسی، در حال دور زدن حقیقت و تحریف آن است.
من اگر ده بار هم آن سریال را میدیدم دور از ذهن بود که این خرده روایت که از روستایی در کنار رود رون شکل میگرفت را به خاطر بسپارم. چه بسا بعد از این مدت کوتاه حتی روند داستان سریال را فراموش کردم. اما آن داستان با تنها تشابه در یک کلمه، "رون"، در ذهنم حک شد و بعید میدانم به این زودیها فراموش شود. هر بار با یادآوری وقایع اخیر و عمل قابل ستایش اما غمبار محمد مرادی دوباره به یاد آن خرده روایت خواهم افتاد. حالا، من، کسی را میشناسم که مرا به "رون" وصل میکند. من به رون و رون به من متعلق است.