روزگار دوزخی آقای ایاز در واقع بر طرحی اسطوره‌ای از ملت-دولت بنا شده. براهنی این طرح را از داستان تولد کوروش پادشاه بزرگ ایران گرته‌برداری کرده و آن را با دیدگاه خود پرورانیده است. پدربزرگ کوروش هم زمان با تولد او خوابی آشفته می‌بیند که از رحم دخترش سیلی جاری شده که او را غرق می‌کند. به همین دلیل به وزیرش هارپاگ دستور می‌دهد آن کودک-نوه‌اش- را بکشد. هارپاگ کودک را به بیابانی می‌برد اما توان کشتن او را در خود نمی‌بیند. کودک را در بیابان رها می‌کند. چوپانی در همان حوالی که زنش در همان شب کودکی مرده زاییده بود کودک را می‌یابد و او را به فرزندی می‌گیرد و ادامه‌ی ماجرا. براهنی از این اتفاق چنین تعبیری دارد که شاهزاده به جای فرزند چوپان زندگی می‌کند و فرصت زندگی او را می‌رباید. و از این داستان تاریخی اسطوره‌ای ایران به عنوان سرنوشت محتوم تمام مردم در تمام ادوار تاریخی ایران استفاده می‌کند. شگفت اینکه چقدر این داستان به تن زندگی نکبت بارمان می‌نشیند. مردمی عادی که فرصت زندگیشان را کسان دیگر با خون رنگین‌تر می‌ربایند!

پ.ن : بعد از گذشت یک سال از خریدن این رمان دو سه هفته‌ی پیش این رمان را خواندم. با تک تک جملات آن زندگی روزمره‌یمان برایم تداعی شد. به خصوص در این شرایط آشوبناک، درک و شناخت براهنی از مردم، از جامعه و روابط متقابل میان مردم و مردم وَ مردم و حکومت وَ حکومت و مردم درکی فرازمانی‌ست. قدرت ادبیات و دقت نویسنده در اینجا لمس می‌شود.

"تماشاگر به اندازه‌ی جلاد، قاتل است." ص ۳۰۸

این جمله آن هم در این روزها مثل جمله‌ای وحیانی و دستورالعملی اخلاقی، میزان و معیاری برای تشخیص خوب و بد از هم.

"

و آن وقت به کمک هم زبانش را بریدیم، بدون آنکه دست‌هامان بلرزد، بدون آنکه کوچک‌ترین اشتباهی بکنیم؛ و با بریدن زبانش، دیگر چه چیز او را بریدیم؟ با بریدن زبانش وادارش کردیم که خفقان را بپذیرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره‌ای در مغز کردیم و او را زندانی ویرانه‌های بی‌زبان یادهایش کردیم. به او یاد دادیم که شقاوت ما را فقط در مغزش زندانی کند؛ هرگز نتواند چیزی از آن به زبان بیاورد. با بریدن زبانش، او را زندانی خودش کردیم. او زندانبان خود و زندانی خود گردید. او را محصور در دیوارهای لال، دیوارهای بی‌مکان، بی‌زمان و بی‌زبان کردیم. به او گفتیم که فکر نکند و اگر می‌کند آن را بر زبان نیاورد، چرا که او دیگر زبان ندارد." ص۲۴

"او از این زمزمه‌های مردم نفرت داشت، و شاید هم حق داشت، بدلیل اینکه تصور می‌کرد شعور در میان مردم از همین زمزمه‌ها پیدا می‌شود.".

این بند مرا به حال و هوای اعتراضات برد. به لحظه‌ای که بعد از کنشی از سوی نیروی سرکوب کسی نامطمئن چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد، آن زمزمه انگار در لحظه تبدیل به هوش جمعی و سپس تبدیل به واکنشی می‌شد که حتی در هماهنگ‌ترین گروه‌های اجرایی و با تمرینات چند ماهه گاهی ناممکن می‌نمود. این زمزمه‌ها تبدیل به شعار و فریاد و سپس تبدیل به پاسخی می‌شد دندان‌شکن، آگاهانه و کارآمد.

"شاید این چیزهای واقعی نیستند که اهمیت دارند؛ این آن چیزهای خیالی، جنون‌آمیز، وهم‌انگیز و رویایی هستند که زندگی ما را به خود می‌آکنند و ما را زنده نگه می‌دارند". ص۲۸۱

و تمام لحظاتی که رویای آزادی را در ذهن مرور می‌کنی. آن رویا تبدیل به هدف و خط مشی تو می‌شود و سرانجام اگر همه چیز درست پیش برود و آماده‌ی فداکاری باشی و از موقعیت‌ها استفاده‌ی درست داشته باشی آن رویا تبدیل به حقیقت می‌شود و پیش از محقق شدن امید و نیروی حرکتت می‌شود.