یادداشتی بر نمایش 《عروسی خون》 اثر لورکا، به کارگردانی قطبالدین صادقی
کسل کردن تماشاگر تا سر حد مرگ از اندیشههای والای کیهانی کار مهمی نیست.
| اریک بنتلی | نظریههای صحنهی مدرن |
نمایش عروسی خون، اثر فردیکو گارسیا لورکا، با ترجمه و کارگردانی قطبالدین صادقی، سالن استاد سمندریان، تماشاخانهی ایرانشهر.
داستان تقابل سنت و هویت فردی است. دختری که برای رهایی از بار عشقی نافرجام و رضایت دیگران تن به ازدواجی ناخواسته میدهد اما در آخرین لحظات تمام نظام سنت را پس میزند تا هر دو عاشقش به کام مرگ کشیده شوند و تراژدی تکمیل شود.
قوت اجرا _اگر چنین چیزی را با خود داشته باشد_ در متن لورکا است اما در اجرا عوامل مختلف دست به دست هم میدهند تا مخاطب را از نشستن در جایگاه تماشا کسل کنند. اگر اسم "عروسی خون" اثر لورکا در عنوان اجرا نبود، طراحی لباس من را به هتلی میبرد با خدمهای با لباسهایی یک دست و آمادهی خدمت، بدون هیچ وجه تمایزی برای شخصیتهایی با ابعاد شخصیتی و نقشهای اجرایی متنوع و نه یک محیط روستایی در اسپانیا. (البته که اینها نظرات شخصی من غیر متخصص است.)
نور در تمام اجرا نوری تخت و ثابت است که تنها لحظات تغییر صحنه میرود و میآید و لحظاتی هم کم و زیاد میشود و یک بار هم قرمز میشود یک بار هم سبز و تمام دیگر امکانات نورپردازی را به طور کامل بیخیال شدهاند.
بیان بازیگران تصنعی و مقطع است و عملا میشود دید و شنید که بازیگر به دلیل ضعفهای بیانی و تنفسی از بیان درست دیالوگش عاجز است. این موضوع به خصوص در بازی شخصیت مادر با تیپسازی صدای ناقصی که انجام داده گل درشتتر دیده میشود.
در اجرای فرمهای حرکتی، امکانات بالقوهای وجود دارد اما موسیقی نمایش همراه مناسبی برای حرکات نیست و عملا حرکت و موسیقی نه در ریتم هماند و نه ضد ریتماند.
در نهایت تنها چیزی که مرا تا انتهای اجرا در سالن نگه داشت ساختار داستان بود، هر چند هیچ کدام از عناصر اجرا جذابیتی که باید را نداشت اما سر و ته داستان مشخص بود و وقایع در سیر منطقی خود بودند.
پن به تاریخ ۱۲ مهر : البته باید اضافه کنم که این اجرا توسط گروهی از بازیگران نوآموز شکل گرفته و این نمایش اجرای پایان دورهی آنها بوده که به تماشاخانهی ایرانشهر راه پیدا کرده است، پس میشود بر برخی از ایرادات چشمپوشی کرد اما همچنان ضعف در طراحی صحنه، موسیقی و لباس راه را بر دلنشین کردن اجرا ناهموار میکند.