این روزها همه به این نامعمولی عادت کرده‌ایم. به این که بیش از پیش هیچ برنامه و تضمینی برای آینده نداشته باشیم و همه چیزمان معلق و یک لنگه پا در هوا باشد. به اینکه هر لحظه منتظر اتفاقی باشیم نامنتظر. به اینکه مدام اخبار را چک کنیم و اسامی را زیر و رو کنیم مبادا دوستی یا آشنایی لابلای جنایت‌ها پرپر شده باشد. انگار اگر اسمی ناآشنا باشد چیزی از این قساوت کم می‌کند، اما چه کنیم که انسانیم و این روابط، داستان روابط، زندگیمان را شکل می‌دهد.

این روزها هر کداممان فارغ از سن و موقعیت به اندازه‌ی دهه‌ها، مرگ را چشیده‌ایم، از کوچکترین محرومیت‌ها تا بزرگ‌ترینشان، دلیلی شده تا کمی بیشتر از زندگی جدا و بیشتر به مرگ بپیوندیم. مدام مرگ و مرگ و مرگ. زندگی روزمره تبدیل به میدانی شده برای مردن و میراندن. تماشای مردن هر آنچه که زیباست و وظیفه‌ای انسانی برای میراندن هر آنچه ضد این زیبایی‌ست. مدام حرف از مردن است و میراندن. خفه خون می‌گیرم و مدام فکر می‌کنم چطور می‌شود از این روزها گذشت، چطور باید این همه کثافط و پلیدی را کنار زد و چه چیزی را باید جایگزینش کرد؟