لباسهای زمستان با جیبهای پر از خاطره
بافت پارسالمو برداشتم، توی جیبش یه بسته دستمال کاغذی بود. یه بسته خاطره توی دستم منفجر شد. صبح تو مسیر سالن تمرین، چشمم به اعلامیه ترحیم دوستم افتاده بود. سیل اشک اجازهی دیدن درست نمیداد و حجم مخاط بینی راه نفسمو گرفت. تا برسم به دکه تمام آستینام خیس خیس بودن. جنگ دستمال و غم مرگ. یه بسته با اشک تموم شد و بعد زندگی ادامه پیدا کرد. یه بسته موند تا امروز یادم بیاد پارسال عزیزی از دست دادم. توی جیب یه لباس دیگه یه ماسک پیدا کردم.
سال بعد قراره چی پیدا کنم؟ چند تکه شعار و یک هوار آزادی؟ یه کشور برای ساختن و دل خوش؟ امید به آینده و تلاش برای ساختن؟ معلوم نیست. ولی باید همینا باشن.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۱ ساعت 22:10 توسط کاوه
|