نه میبخشیم نه فراموش میکنیم
امروز گزارشی میخواندم در مورد غزاله چلابی که توسط مریم فومنی تهیه و در نشر آسو ارائه شده بود. گزارش برای یکی دو روز پیش بود. در آن از چگونگی حضور غزاله در اعتراضات آمده بود و اینکه غزاله که بود و چرا آنجا حضور داشت.
من آن فیلم دلخراش را ندیدم ولی انگار در حال فیلم گرفتن از اعتراضات بوده که مورد شلیک مستقیم گلولهی جنگی به سرش قرار گرفته و این اتفاقات را هم با گوشی خودش ثبت کرده. گلوله از سمت دیگر جمجمهاش خارج و غزاله مرگ مغزی شده است. همچنین در گزارش آمده بود که غزاله پیشتر دو بار فرم اهدای عضو را پر کرده بود و ۹ عضو از اعضای بدنش قابلیت پیوند را داشته و خانوادهی او هم به این کار رضایت داده بودند اما نیروهای امنیتی مانع از این کار شدند تا مبادا "از غزاله قهرمان ساخته شود."
جا او را کشت و حداقل زندگی ۹ نفر دیگر را که میتوانست کمی بهتر باشد را به همان حال رها کرد.
روایتها از کشته شدگان آنها را از عدد بودن خارج میکند. روایتها از زندگی کشته شدگان آینهی تمامنمای این حکومت قاتل است، که آنها دشمن زندگی دشمن شادی و درستی هستند. داستان زندگی این شهدا نباید فراموش یا نادیده گرفته شود. در این روزها خانوادههای زیادی فرزند از دست دادند تعداد کمی از آنها صدای اعتراض و حقیقتجوییشان بلند شد، البته که حق دارند از این حکومت و تفکر کودککش و قاتل بیهمهچیز بترسند، البته که تحت فشار بودند. اما داستان زندگی رفتگان نشان دهندهی بودن آنها و دلیل نبودن آنهاست، نباید خاموش شود.
چند روزیست به این فکر میکنم که اگر مهسا امینی خانوادهای به این شجاعت و بزرگمنشی نداشت اتفاقات به چه صورت ادامه پیدا میکرد؟ حتی برای لحظهای نمیتوانم جای هیچ یک از اعضای آن خانواده باشم، اما اگر مثلا من کشته میشدم آیا خانوادهی من برای حقخواهی این قدر مصمم بودند؟ یا اگر کسی از اعضای خانوادهی من کشته میشد، من برای حق خواهی این قدر مصمم بودم؟!
بیشتر از پنجاه روز از شروع اعتراضات گذشته، پنجاه روز که هر روزش پر از جنایت و از دست دادنهای دردناک بوده. پر از زندگیهای به باد رفته، لعنت به این جمهوری خونین اسلامی! که نه جمهوریست، نه اسلامی.
ما به رفتگان روایت داستانشان را بدهکاریم. هر چند بهتر بود خودشان راوی آن میبودند اما حالا کنار هم گذاشتن این تکه پاره خاطرات و اطلاعات وظیفهی ماست.
پ.ن : دیروز میخواستم این نوشته را منتشر کنم ولی فیلترنت نخواست.