غالب تصور من در مورد تنهایی چیزی شبیه همین واژه‌ی "چسناله" بود. اینکه فردی شکست خورده و زخم خورده در روابط عاطفی از بحران احساسی بعد از رابطه‌اش حرف بزند و عموما هم آن سمتی که حالا نیست را مقصر جلوه بدهد و از خودش و آن رابطه، تصویری ایده‌آل، دقیقا تا پیش از خیانت ارائه بدهد. بعد عدم اعتماد و اطمینان حاصل از چنین شکستی را دلیل تمام جامعه‌ستیزی و عجیب بودنش عنوان کند. البته نوع دیگری از تنهایی ایده‌آل‌گرا را هم به خودم نسبت می‌دادم!! که به فلان و بهمان دلیل عموما آدمی تنها و جامعه‌گریزم. با همین تصورات و البته میل به درک بیشتر و درست‌تر تنهایی، به کتاب "فلسفه‌ی تنهایی" از "لارس اِسونسِن" جذب شدم.

واژه‌ی تنهایی در کنار "فلسفه" و میل فخرفروشی برای خواندن چنین کتاب‌هایی! و البته انتشارات "نشر نو" میلم را به خواندن این کتاب چند برابر کرد. الحق و الانصاف که ترجمه‌ی روان "خشایار دیهیمی" خواندن کتاب را راحت‌تر و دلنشین‌تر کرد. البته که هنوز کتاب را تکمیل نکردم اما بیشتر از این توان مقاومت و حرف نزدن از این کتاب را ندارم.

این کتاب از مجموعه کتاب‌های "تجربه و هنر زندگی"، از انتشارات "نشر نو"ست. این مجموعه به شکلی عمیق و موشکافانه زندگی روزمره و تجربه‌های ناشی از آن را مورد بررسی قرار می‌دهد. در نبود کتاب‌های فلسفی‌ای که مستقیما به زندگی روزمره بپردازد و نه "فلسفیدن"های انتزاعی و گاها بی‌فایده و سخت‌فهم، عموم مردم برای درک درست‌تر روابط و دیدگاه‌هایشان به سمت کتاب‌های روانشناسی زرد سوق پیدا کرده‌اند که نه تنها کاربرد موضعی و محدود دارند که گاهی پر از اطلاعات غلط هستند و فرد را به سرگردانی می‌کشانند. این مجموعه پاسخی ست به نیاز تفکر در مورد زندگی روزمره به شکلی علمی‌تر و یا به معنای واقعی کلمه‌ی فلسفه، فلسفی‌تر.

برگردم به کتاب "فلسفه‌ی تنهایی". کتاب از بحث درباره‌ی ماهیت تنهایی و مفهوم احساس تنهایی و تفاوت میان تنهایی و احساس تنهایی شروع می‌شود، آمار و ارقام ارائه می‌دهد و پوچ بودن این اعداد را در توضیح واژه‌ی گنگی مثل "تنهایی" به رخ تمام روانشناس‌نما‌ها و شبه‌علم ‌شناسان می‌کشد و در نهایت به مسئولیت ما درباره‌ی تنهایی می‌پردازد.

در فصل چهارم کتاب، به مسئله‌ی اعتماد و تاثیر متقابل تنهایی و اعتماد بر هم می‌پردازد که برای من بیش از سه فصل قبل جذابیت داشت. بخش‌هایی از آن را با هم بخوانیم :

ما خیلی راحت‌تر به کسانی اعتماد می‌کنیم که شبیه خودمان هستند _ یا دست کم گمان می‌بریم که شبیه ما هستند. اگر شخصی خودش را متفاوت از دیگران بپندارد طبیعتا اعتمادش به آنان سست‌تر می‌شود. ص۸۴

زندگی انسانی بدون اعتماد ناممکن است. ص۸۴

کشورهایی که ساکنان آنها اعتماد بیشتری از خودشان در روابط بین فردی نشان می‌دهند دقیقا همان کشورهایی هستند که در آنها میزان شیوع تنهایی کمتر است. ص۸۵

میزان اعتماد در طول زمان و از محیطی به محیط دیگر قطعا تغییر می‌کند. مثلا، بحران‌های مالی موجب کاهش اعتماد به نهادهای مالی می‌شود. ص۸۶

دولتی ضعیف یا دولتی با مقامات فاسد، نظیر دولت‌هایی که در آنها فرد نمی‌تواند امید چندانی به حفاظت از حقوقش از سوی مسئولین داشته باشد، تاثیر ویرانگری بر اعتماد کلی در آن کشور دارد. تبعیض اجتماعی فاحش نیز تاثیر فوق‌العاده زیادی بر میزان اعتماد دارد. ص۸۷

توتالیتاریسم فضای تعامل آزادانه میان افراد را از میان می‌برد. ص۸۸

رژیم‌های توتالیتر تنهایی را در سطح جمعیت به وجود می‌آورند. ص ۸۹

به احتمال زیاد، جامعه‌ای که در طول تاریخ می‌توان آن را فاقد اعتمادترین جامعه نامید اتحاد جماهیر شوروی در دهه‌ی ۱۹۳۰ است. در این دوره در آن کشور هیچ کس نمی‌توانست به دیگری اعتماد داشته باشد. هیچ کس نمی‌توانست بداند چه کسی خبرچین پلیس مخفی است؛ حتی اگر مطمئن بود که هیچ خطایی انجام نداده است باز همیشه این خطر بالای سرش بود که دستگیر شود و به زندان یا اردوگاه کار اجباری فرستاده شود. چون شهروندان می‌بایست اعتمادپذیریشان را به رژیم ثابت کنند نمی‌توانستند به یکدیگر اعتمادی داشته باشند. ......... ایمن‌ترین راه در چنین موقعیتی این بود که ارتباطات شخصی‌ات را به حداقل برسانی. ص ۸۹ و ۹۰

پ.ن : حتی تنهایی که مسئله‌ای‌ست به شدت درونی و شخصی در یک نظام دیکتاتوری تبدیل به جبری بیرونی و همه‌گیر می‌شود! این نکته‌ی غافل‌گیر کننده‌ای بود.