پرنده مهاجر
شب می گذرد و من گرم خوابم
به دانه فکر می کنم
به لانه
به تخم هایم
به رقص هماهنگمان برای یکی شدن
به جوجه هایم
به دانه
به آواز
به پرواز
آفتاب که طلوع می کند
من از چهار سو محاصره شدهام
و از چهار سو مترسکها رسیدهاند
می پرم
تا پرنده بمانم
می پرم
و برای لانهام
برای جفتم آواز میخوانم
مترسکی به من می گوید
هیس پرنده ها که فریاد نمی زنند!
پرنده ها می پرند
پرنده ها شکار می شوند
پوستشان کنده می شود
کباب می شوند
خورده می شوند
می خواهم چیزی بگویم
می گوید چه آواز قشنگی
کاش معنی هم داشت!
می خواهم فریاد بزنم
گوشش به آوازم خو میگیرد
قفس را می آورد
می پرم
و بالهایم خانه ام می شود
میپرم و فراموش میکنم من پرندهی دورپروازی نیستم که همه جای جهان خانهام باشد
میپرم و آخرین تصویرم مترسکی ست
که در مزرعهام کاشتهاند
میپرم و پرنده بودن نفرینم میشود
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 8:51 توسط کاوه
|