انسان نیاز به خواسته شدن دارد
"انسان موجودیست اجتماعی". این جمله از نخستین گزارههایی ست که در مورد سرشت آدمیزاد خواندیم. اولین آموزههای ما در مورد اجتماع و جامعه و نیاز شخص به حضور در اجتماع. حقیقتی غیر قابل انکار.
پذیرفته شدن و خواسته شدن توسط دیگری، شاید مهمترین چیز در شکلگیری شخصیت فرد باشد. سال قبل در جایی که مشغول کار بودم مردی را دیدم که حدودا دههی پنجاه زندگیش را میگذراند. ازدواج نکرده بود و به هیچ مرام و مسلک یا هیچ چیز دیگری هم تعلق نداشت. برای چند روزی جالب بود. اما هر چه بیشتر شناختمش، ترسم بیشتر شد. زورنج، کلافه، لاقید. چیزی برایش مهم نبود. درآمد خوبی داشت اما همهی آن را قمار میکرد. هدفی نداشت. کسی در دنیا برایش اهمیتی نداشت و او هم برای کسی. شاید ترسناکترین سرنوشتی که میشود برای کسی متصور شد. معمولا آدم مهربانی بود وقتی صحبت میکرد، یا حداقل سعیش را میکرد اما نمیشد خیلی به آن مهربانی دل بست. انگار از دست خودش هم کلافه بود.
بعضی مواقع حس میکنم شباهتهایی به او پیدا کردم. تلخ میشوم، هیچ چیز نمیتواند دلگرمم کند. حس میکنم یک رباعی از خیامم. حقیقیام اما تلخ. سکوتم سنگین میشود. اخم می کنم. زبانم تلخ میشود. نیش دار. به اعماق بدویتم فرو میروم. به آن دوره که هنوز به جای کلمه به هم سنگ و چوب و مشت و لگد پرتاب میکردند. بعد اما با یک گوشه چشمی از دوستی یا شوخی مسخرهای از خانواده دوباره برمیگردم به همان سکوت دلنشین معمولی خودم. که یعنی هنوز هم کسی هست که بخواهدم. هنوز قابل تحملم و به همین خاطر سزاوار آن همه تنبیه نیستم و اگر گهگاهی لبخند بزنم جای دوری نمیرود.
این اجتماعی بودن بد چیز معرکهایست. درد و درمان یکجاست. همه ما به این دستاویز برای ادامهی زندگی نیازمندیم. اصلا این همه ستایش عشق در ادبیات و فرهنگ بشری ریشهاش از همین جاست به نظرم.