شکر خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. بحمدلله مجاز به انتخاب واحد نیستم و یه پروسه‌ی اداری و رفتن به آن سر تهران برام آب خورده به علاوه‌ی اینکه تا فردا که برم و برگردم که انشاءلله بعد انتخاب واحد کنم ظرفیتا تکمیله.

سوالی که به قوت از خودم می‌پرسم اینه که چرا همون ترم قبل که فرصتش بود و حتی دو ترم پیش که فرصتش بود و ایضا سه ترم پیش، به کل انصراف ندادم از این همه توهینی که هر روز به قشر دانشجو می‌شه به خصوص من؟ یعنی می‌ترسیدم که کلا از این فضا کنده بشم؟ یا نمی‌دونستم مثلا اگه دانشجو نباشم باید بگم چیکاره‌م؟ البته مورد اول دلیل محکم‌تریه! بی مورد نبوده. همین الان که با تمام توان دارم تلاش می‌کنم تو مسیر بمونم، عملا لِنگ انداختم.

مدام می‌خوام به خودم بقبولونم که خیلی از اسطوره‌هام مثل "نامجو" مثل استاد "بیضایی" مثل استاد "شجریان" مثل "فروغ" مثل هزار نفر دیگه که الان یادم نیست تحصیلات دانشگاهی نداشتن ولی موندن تو مسیر، بمون تو مسیر. ولی یه صدایی می‌گه اونا هیچ کدوم مثل من از زیر صفر شروع نکردن، زیر صفر اقتصادی، زیر صفر اجتماعی. بدون حامی. می‌گه اونا قبل از اینکه برسن به مشکلات، عمده‌ی مهارتشونو کسب کرده بودن، ولی من چی؟ نیمچه شاعر، نیمچه گوینده، نیمچه بازیگر، نیمچه نویسنده. همه‌ی اینارو رو هم بذاری یه تف روت نمی‌ندازن!

می‌خوام بقبولونم که باید همین نیمچه نیمچه‌هارو ادامه بدم تا بالاخره یکیش کامل بشه ولی پس آینده چی؟ از یه طرف نمی‌تونم منکر بشم که هزار هزار نفر چشم دوختن به من و کارام. منتظرن یه جا کم بیارم که بیان و بگن "دیدی؟ دیدی گفته بودم بهت؟ گفته بودم این چیزا برات نون و آب نمیشن، یادته؟ باید گوش می‌دادی!" یا باید ادامه بدم و بالاخره یه روزنه‌ای باز کنم یا باید ادامه بدم و خودمو چال کنم تو خودم و خودم و خودم.