باغ میوه

اجتماع درختانی‌ست که به خودفروشی رسیده‌اند

و آن تک درخت تنها

که بر تپه‌ای روییده

نمی‌داند برای چه تنهاست!

| محمد عسکری ساج |

در کتاب "انسان و سمبل‌هایش" آمده که روان آدمی بخشی از طبیعت است و معماهای آن مانند طبیعت نامحدود. بنابراین شناخت آن ناممکن است، تنها می‌توانیم نظرات و عقایدمان را در باره‌ی آن بیان کنیم. چراکه درک و شناخت روان و طبیعت محدود به حواس ماست و این حواس اندازه‌ای دارند، ما می‌توانیم با ابزارآلات مختلفمان این اندازه را گسترش دهیم اما در نهایت باز هم از حدی فراتر نخواهد رفت. و نیز اینکه هر درکی از محیط اطراف باید توسط ذهن و روان آدمی تجزیه و تحلیل شود، که دستخوش متغیرات و ناشناخته‌های بسیار است و پیشتر گفته شد شناخت آن ناممکن است، اقلا تا امروز.

ما، هر کدام از ما،از آنجایی که تنها می‌توانیم خود باشیم و دنیا را از دیدگاه خود و ذهن خود ببینیم این تصور را داریم که تصورمان درست است. یعنی برای ادامه زندگی و حتی کوچک‌ترین تصمیمات باید بر درست بودن آن اطمینانی حداقلی داشته باشیم، معمولا خودمان را جای آن تک درخت می‌گذاریم که به خودفروشی تن نداده و البته این را نمی‌داند و حزن تنهایی را با خود یدک می‌کشد. موقعیتی نمایشی و جذاب!

اما اگر از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم هر کدام یکی از آن درختان باغ میوه هستیم، خودمان را فروخته‌ایم به بهانه‌ی بهره‌مندی از خدمات باغبان. یکی مثل من هر روزش به بیگاری تن داده تا برسد به جایی که روی تپه‌ای، تنها، دور از هر باغ و باغبانی بروید، تا بعد باغ و باغبان را مورد نکوهش قرار دهد. یکی هم شیفته‌ی باغ شده و بدون هیچ ترسی تن داده به دوشیده شدن، چیده شدن.

در نهایت " برای هیزم شدن رشدمان داده‌اند". برای سوختن و گرما دادن با باغبان.