در تمنای شعر
شعر باید تازه باشد، آن قدر که زیر آن دوش بگیری و شامپوی ضد شوره را روی مغزت بریزی تا شوره زار را تبدیل به گلزاری کنی. شعر باید نو باشد، آن قدر که بوی اسکناس تانخورده ی عیدی بدهد و فرهاد مهراد آن را به آواز بخواند. شعر باید جاری باشد، آن قدر که هیچ سدسازی نتواند نگهش دارد، تکه تکه اش کند و از آن مردابی بسازد که نسلی را در خود تباه کند.
از شعر که حرف می زنم ناخودآگاه به خیال می رسم و خود را استادی در نظر می گیرم و شاگردانی برای خود متصور می شوم و شروع می کنم به سخنرانی :
"نیما بزرگ مرد پرحاشیه ای بود که یک تنه کمر به دگردیسی زبان و ادب فارسی بست، اما اگر او هم نبود جامعه ی آن روز به ادبیات تازه ای نیاز داشت که انعکاس صدای مردمش باشد و دیر یا زود به اشکال مختلف این تغییر رخ می داد."
بعد یادم می آید که از دانشگاه انصراف دادم و بدون مدرک قرار نیست هیچ کلاسی در اختیارم قرار بگیرد و به سرعت و ناخودآگاه ذهنم شروع به اصلاح ذهنیت می کند. خودم را در جایگاهی مثل فریدون مشیری تصور می کنم که تحصیلات دانشگاهی نداشت و باز هم در ادب این سرزمین ماندگار شد. یک شعر "کوچه"ی او تا ابد خواهد ماند، یا "گرگ" یا "اشکی از گذرگاه تاریخ" ... با خودم می گویم "تو هم می توانی جایت را در لابلای این کلمه ها پیدا کنی، باید بهتر بگردی و بیشتر تلاش کنی". بیشتر تلاش می کنم. بیشتر می خوانم، می نویسم، تجربه می کنم، اشتباه می کنم، اشتباه می کنم و باز هم اشتباه می کنم :
"شعرم دندان هایش ریخته و توان هضم معنای جدیدی را ندارد! هر چه کلمه به خوردش می دهم، پس می زند و خبری از طراوت آب و جاری شدنش نیست؛ بوی نا می دهم، بس که رویم بالا آورده و بدون هیچ سدی مرداب عمیقی شده که تنها مرا می بلعد."