"زود آشنای دیریافته!"

هر بار که مجموعه اشعار شاملو را باز می کنم به یک چنین ترکیبی می رسم، سر ذوق می آیم و نبوغ این آدم را تحسین می کنم. عادت دارم در فهرست کنار اشعاری که خیلی دوست داشته باشم تیک بزنم اما این کار برای شاملو بی فایده است. باید دوباره بارها و بارها بخوانم و بخوانم. برگردیم به عبارت.

جبران خلیل جبران جایی گفته : خطاست اگر بیندیشیم، عشق، حاصل نشستن ها و مصاحبت های طولانی مدت است. عشق ثمره ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد در سالهای سال نیز محقق نخواهد شد.

"زودآشنای دیر یافته" همان خویشاوند روح است. همانی که شاید دیر آمده باشد و دور باشد اما چنان نزدیک است به روح و روان و قلبمان که گاهی در رگ هایمان پمپاژ می شود.

پ.ن : به خودم قول داده بودم عشق را مخصوصا از نوشته هایم کنار بگذارم و برای همین سراغ شاملو رفتم اما حواسم نبود که اگر شعر حماسی دارد، عاشقانه هم فت و فراوان نوشته و چه زیبا حتی حماسه ای در عاشقی آفریده.