"تفاوت یک پیامبر با یک شاعر این است که پیامبر، آنچه را که می آموزاند می زید. شاعر چنین نمی کند؛ می تواند اشعاری عالی درباره ی عشق بنویسد و در همان زمان، زندگی خود را بی عشق ادامه دهد. اگر کسی بپذیرد که عاشق نباشد، سرانجام به کسی تبدیل می شود که عاشق شدنش ناممکن است.

هنر، تلاش برای تجربه ی چیزی است که نوع بشر دوست دارد. در تمام ادوار، زیبایی را دوست داشته ایم. نه فقط هر آنچه زیباست خوب است، که هر آنچه خوب است، زیباست."

| نامه های عاشقانه ی یک پیامبر؛ جبران خلیل جبران |

پ.ن : همیشه از اینکه مقلد باشم، متنفر بوده ام. فکر اینکه جمله ای را بازگو کنم از شخصی دیگر- هر چقدر هم معتبر- برایم آزار دهنده است. برای همین بیشتر مواقع حتی صدای خودم را فراموش می کنم و یادم می رود چطور از تارهای صوتی استفاده کنم. گاهی آن قدر جملات را برای خودم پس و پیش می کنم تا تکراری نباشد که یادم می رود حرف را واقعا گفته ام یا فقط تصور می کنم گفته ام و برای همین حرفم را نمی گویم تا مبادا تکراری باشد.

پارادوکس عجیبی ست که به عنوان یک گوینده، حرف زدن را فراموش کرده ام نه هر چیز دیگر! سخن گفتن هم مهارتی است اکتسابی که "اگر کارایی نداشته باشد محکوم به فراموشی ست" و من که صبح تا شب لام تا کام زبان نمی چرخانم به حرف زدن ...

مسخره تر اینکه در همین پی نویس سه چهار جمله را از دیگران آورده ام؛ جدای از نامه ی جبران به معشوقه اش ماری هسکل!