"بگذار عشق تو
در شعر تو بگرید ...
بگذار درد من
در شعر من بخندد ..."
| احمد شاملو |
بالاخره بعد از مدتها مجموعه ی کامل اشعار شاملو را پیدا کردم و همه چیز به خوبی پیش رفت تا الان بنشینم و از این فرصت استثنایی لذت ببرم.
با خودم فکر می کنم اگر به جای ایران جای دیگری به دنیا آمده بودم، حیف نمی شد چنین نوابغی را از دست بدهم؟! اما سریع به خودم می آیم که این افکار بدجور بوی تعصب و قومیت مداری می دهد. همان قدر که فارسی، زبان پر اسطوره ایست، احتمالا هر زبان و فرهنگی نوابغ خود را دارد. در ضمن ادبیات معاصر فارسی که خود گیرنده است و مطالبش را از فرهنگ های پیشروتر می گیرد.
بعد فکر می کنم اگر این همه زیبایی در آثاری دست دوم و منزوی -می گویم دست دوم چون ما در ادبیات معاصرمان حرفی برای جهان نداریم و فقط تکرار مکرراتیم- جای گرفته، آن نمونه های اصلی چطورند و حسرت می خورم که چرا در جای دیگری از جهان حضور ندارم. اما با این حرف ها که چیزی درست نمی شود. دیوان شاملو را باز می کنم و می خوانم. مگر ماهی به جز آب چه می خواهد در وهله اول؟ می گذارم درد در تنم بخندد که من با تمام وجود شعرم. شعری کج و کوله که معلوم نیست چه کسی نوشته، اما می شود حرف های قابل اعتنایی هم از آن درآورد.
این شعر کج و کوله را یک شاعر خوب شناخت مجموعه شعرش را برایم امضا کرد و برایم نوشت : "برای .... به پاس آنکه در هوای شعر نفس می کشد". این نزدیک ترین تعریف از من بود. من در هوای شعر نفس می کشم و اگر این شکم نبود می گفتم کلمات را می خورم و ... [باقی فعل و انفعالات گوارشی به عهده ی خودتان].