خودمداری

"خاک گرفته ام و تصویرم دیگر شفاف نیست. آلبومی از عکس های یادگاریم که با هیچکس خاطره ای مشترک ندارم و گرمای آن ظهر تابستان، هیچ سرمازده ای را به زندگی امیدوار نخواهد کرد!"

| دلکاوه |

چه فعل و انفعالاتی در ذهنم شکل گرفته بود که این را نوشتم؟ یا بهتر است بپرسم، چه چیزی در ذهن ما آدم ها می گذرد که فکر می کنیم مشکلاتمان بزرگ ترین و پلیدترین نوع خودشانند؟ یا آگاهی ما بالاتر از هر کس دیگری است؟ یا تنهایی ما آن قدر اهمیت دارد که دیگری را از آن مطلع کنیم، یا زندگی مان آن قدر جذاب است که آن را برای دیگری روایت کنیم، یا اصلا دانسته هایمان آن قدری مهم اند که آن را به دیگری بیاموزیم، یا ندانسته هایم که از کسی بپرسیم، یا اصلا این من یا ما چه اهمیتی دارد؟!

برویم یک گوشه زندگی کنیم و تمام کنیم تمام این دغدغه های انسانی را که مفاهیم همه پوچ شده اند و انسان از درون پوسیده ...

پ.ن : اگر تمام آدمها همین طور فکر می کردند در تمام عمرشان احتمالا حتی قدم زدن هم ممکن نبود. این توهم که آدمیزاد اهمیتی دارد او را به اینجا رسانده که امشب کسی در نفی آن فکر کند.

موسسه ژئوپلوتیک

من اگر جای موسسه ژئوپلوتیک بودم یک تقویم در اختیار هر فرد قرار می دادم تا مناسبت هایش را خودش تعیین کند. از هر چه مناسبت عمومی است حالم به هم می خورد.

 

قطره دریاست اگر با دریا باشد؟!

"قطره دریاست، اگر با دریا باشد."

"کل چیزی بیشتر از اجتماع اجزاء است".

کدام یک حقیقت را بیان می کنند؟ اگر قطره امکان اجتماع یابد، قطعا دریا را شکل می دهد؟ مثلا اگر منی که صف نانوایی را چون آشنای شاطرم کمی نادیده بگیرم، یعنی توان تقلب را دارم و اگر شرایطش محیا شود می توانم در ابعاد بزرگتری حق دیگران را ضایع کنم؟ می توانم دریا باشم؟ اگر این طور است پس آن دریایی که از جمع قطراتش بیشتر است و مفهوم پیچیده تری می سازدش، چیست؟

فکر کردن زندگی را گره می زند اما با عمل حتی کورگره ها هم باز می شوند. باید وارد میدان شوم تا بفهمم.

کوچه خادم آزاد

"سالها نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود"

| خیام |

 

خواندن این اشعار برای منِ تنبل و بی رمقی که دنبال بهانه ای می گردم تا همه چیز را نیمه کاره رها کنم، حکم تیر خلاص را دارد.

________________

امروز از کوچه ی "خادم آزاد" رد شدم. البته اسمش شده "تولدی دیگر". نه اثری از خانه ی فرخزادها پیدا کردم و نه رنگ و نشانی از "آن پسرانی که به او عاشق بودن، با همان پاهای لاغر و گردن های دراز". عجب خانه ای بوده! در آن آشوب و بلبشو یکیشان شده پوران فرخزاد، یکی فریدون و یکی فروغ. اما حالا هیچ چیز از آن خانواده باقی نمانده، حتی کامیار پسر فروغ هم دو سال پیش فوت کرده و جز مشتی کلمه بر روی انبوهی کاغذ اثری از آنها نیست. اینها که از سرشناس ترین خانواده ها بودند، این طور ناپدید شدند، حال و روز ما چه می شود! اگر شرایط مطلوب بود الان خانه ی فرخزادها باید یکی از قطب های تفریحی توریستی می شد برای اهل فرهنگ!

از آن همه هیاهو، آن همه تکاپو که به جان ادبیات و هنر افتاد فقط مشتی کلمه مانده و انبوهی کاغذ.

درباره ی شعر

"به هم ریخته ام و احساس می کنم کلماتم سر جایشان نیستند. نه وزنم را می فهمم و نه قافیه ام را می شناسم. احساس شعری را دارم که بین تمام آرایه ها، بلاغت را بیشتر از همه نفهمیده ..."

| دلکاوه |

هدف نیما از آن همه تقلا و دست و پنجه نرم کردن با دیدگاه ادبی غالب که اکثریت کلاسیک را تشکیل می داد رسیدن به زبانی بود مشابه زبان محاوره.

در تعاریف کهن شعر که از دیرباز مورد استفاده بوده، آورده اند که "شعر کلامی است مخیل و مقفی و ..." نیما با هدف قرار دادن وزن و قافیه، زبان ادبی و دیدگاه رایج ادبی، نظام یک جانبه و به ظاهر استواری را که سالها تغییر نکرده بود را زیر و رو کرد، به شکلی که اکنون از شعر تنها همان مخیل بودنش باقی مانده. حالا که از تمام تعاریف شعر فقط تخیل باقی مانده، می توان گفت حتی تفکرات و تصورات و رویابافی هایمان همه می توانند در زمره ی شعر گنجانیده شوند، اما باید توجه داشت که ما کمتر آن گونه حرف می زنیم که در تصوراتمان است و این فرق ما و افکارمان با شاعران و اشعار ماندگارشان است.

تردید

او را به رویای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور، گویا دیده بودم من ...
لالایی گرم خطوط پیکرش در نعره های دوردست و سردِ مه گم بود.
لبخند بی رنگش به موجی خسته می مانست؛ در هذیان شرینش ز دردی گنگ می زد گوییا لبخند ...

¤

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماق نومیدی صدایش کردم :

《- ای پیدای دور از چشم!
دیری ست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را
رویای عشق ات را، در این گودال تاریک، آفتاب واقعیت کن!》

و آن دم که چشمانش، در آن خاموش، بر چشمان من لغزید
در قعرتردید این چنین با خویشتن گفتم :

《- آیا نگاهش پاسخ پر آفتاب خواهش تاریک قلب یاس بارم نیست؟
آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران خواهش پر درد دارم، نیست؟》
《 نه!
من نقش خام آرزوهای نهان را در نگاهم می دهم تصویر!》

آن گاه نومید، از فروتر جای قلب یاس بار خویش کردم بانگ باز از دور :

《- ای پیدای دور از چشم! ...》

او، لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاسخ را
اما صدایش با شدای عشق های دور از کف رفته می مانست ...

لالایی گرم خطوط پیکرش، از تار و پود محو مه پوشید پیراهن.
گویا به رویای بخارآلود و گنگ شامگاهی دور او را دیده بودم من ...

"تردید" از مجموعه "هوای تازه"
| احمد شاملو |

پ.ن :ای" نقش خام آرزوهای نهان" عواطف ما بازیچه ی دست توست؟!
 

امروز گذرم به بازار بزرگ تهران خورد. همهمه ی موتور و چرخی ها و مردمی که خرید می کردند با هول و بلای اینکه نکند این آمدنم آن قدر که باید ضروری نبوده و مرا شرمنده ی پزشکان و پرستاران کند به هم آمیخت تا خیلی سریع کارم را بکنم و بگردم.

همه چیز همان حالت معمولش را داشت، به جز این ماسک ها که برای بعضی ها دهن بند است و برای بعضی چانه بند و برای بعضی، وسیله ای اضافی در دست یا جیبشان. همه چیز طبق همان روال معمول بود به غیر از مردمی که قیمت می گرفتند، لحظه ای به اجناس خیره می شدند و بعد پا پس می کشیدند که قد و قواره ی جیبشان به کمتر خریدی می رسد. غیر از اینکه قد و قواره ی جیب هایمان دیگر به کمتری خریدی می رسد. اما همه ی اینها به کنار، امروز چیز عجیب تری دیدم که بد جور جای نگرانی دارد.

پیش از این دور و بر بازار کودکان زیادی را دیده بودم که مشغول کار باشند، بعضی شاگرد مغازه-خوش شانس ترین هایشان- بعضی شاگرد رستوران یا فست فود و تعداد زیادی باربر با آن چرخدستی های کوچک. اما امروز در همهمه و بلبشوی بازار چشمم به پسربچه ای افتاد که به دسته ی چهارچرخی تکیه داده بود. با خودم گفتم یعنی این پسربچه واقعا این چهارچرخ را می کشد؟ می تواند؟ بعد که جلوتر رفتم دیدم چهارچرخش نصف چهارچرخ های معمولی ست! این اولین باری بود که چهارچرخی در این ابعاد می دیدم و اگر آخرین بار نباشد، معنای ترسناکی خواهد داشت.

اقتصاد بازار بر اساس عرضه و تقاضا می گردد و اگر تقاضای چیزی باشد بالاخره عرضه ای هم شکل می گیرد و همچنین وقتی عرضه ای وجود داشته باشد به انحاء مختلف تقاضا را هم به وجود می آورند.

حتی بدون چنین ابزارآلاتی تعداد کودکان کار نگران کننده ست، فکر اینکه بازاری مخصوص نیازهای کاری کودکان شکل بگیرد آینده را تیره تر از هر چه که تا به حال تصور می کردیم، می کند.

باید کاری کنیم اما چه کاری؟

"بگذار عشق تو

در شعر تو بگرید ...

 

بگذار درد من

در شعر من بخندد ..."

| احمد شاملو |

 

بالاخره بعد از مدتها مجموعه ی کامل اشعار شاملو را پیدا کردم و همه چیز به خوبی پیش رفت تا الان بنشینم و از این فرصت استثنایی لذت ببرم.

با خودم فکر می کنم اگر به جای ایران جای دیگری به دنیا آمده بودم، حیف نمی شد چنین نوابغی را از دست بدهم؟! اما سریع به خودم می آیم که این افکار بدجور بوی تعصب و قومیت مداری می دهد. همان قدر که فارسی، زبان پر اسطوره ایست، احتمالا هر زبان و فرهنگی نوابغ خود را دارد. در ضمن ادبیات معاصر فارسی که خود گیرنده است و مطالبش را از فرهنگ های پیشروتر می گیرد.

بعد فکر می کنم اگر این همه زیبایی در آثاری دست دوم و منزوی -می گویم دست دوم چون ما در  ادبیات معاصرمان حرفی برای جهان نداریم و فقط تکرار مکرراتیم- جای گرفته، آن نمونه های اصلی چطورند و حسرت می خورم که چرا در جای دیگری از جهان حضور ندارم. اما با این حرف ها که چیزی درست نمی شود. دیوان شاملو را باز می کنم و می خوانم. مگر ماهی به جز آب چه می خواهد در وهله اول؟ می گذارم درد در تنم بخندد که من با تمام وجود شعرم. شعری کج و کوله که معلوم نیست چه کسی نوشته، اما می شود حرف های قابل اعتنایی هم از آن درآورد.

این شعر کج و کوله را یک شاعر خوب شناخت مجموعه شعرش را برایم امضا کرد و برایم نوشت : "برای .... به پاس آنکه در هوای شعر نفس می کشد". این نزدیک ترین تعریف از من بود. من در هوای شعر نفس می کشم و اگر این شکم نبود می گفتم کلمات را می خورم و ... [باقی فعل و انفعالات گوارشی به عهده ی خودتان].

قد کشیدیم و عدد سن مان بالا رفته اما این عددها فقط به درد شیره مالیدن سر بچه ها می خورد. هنوز دلم می خواهد بدو بدو بپرم بغل مادرم و تمام روزم را با اشتیاق برایش تعریف کنم. هنوز هم دلم می خواهد سر روی پایش بگذارم و موهایم را نوازش کند. هنوز دلم می خواهد خودم را به خواب بزنم و پدرم مرا به رخت خواب بسپارد. هنوز دلم می خواهد به همان صداقت بچگی که اگر کسی را دوست داشتم دودستی به او می چسبیدم که بیشتر بمان.

فقط قد کشیدیم و عددهای بزرگ تری شامل حالمان شد.

یک جمله ی خوب برایم بنویسید 🙏

"باید چمدان را در انبار گذاشت

و تمام مسیرهایی که به رفتن ختم می شود را

رها کرد

شعرهای عاشقانه دیگر کفاف زندگی را نمی دهند

ما در نیازهایمان به گل نشسته ایم

و رویاهایمان به کابوس های شبانه ای بدل شده اند

دیدن دوباره یشان همان قدر ترسناک است

که ندیدنشان ...

 

شعرهای عاشقانه

دیگر

کفاف زندگی را نمی دهند"

| دلکاوه |

این شعر را چطور پایان دهم وقتی با هر نقطه سطری جدید آغاز می شود؟ چطور به خُردگرایان یا همان مینیمالیست ها بگویم، این من نیستم که شعر می گویم، این شعر خود آغاز می شود، ادامه می یابد و میلی به پایان ندارد. در جوابشان که می گویند شعر باید کوتاه و تامل برانگیز باشد، نباید تکراری باشد و هزار باید و نباید دیگر چطور بگویم این ملال و تکرر زندگی است که در شعر راه می یابد. مگر نیما خود نگفت هدفش از این همه تحولات "نزدیک شدن شعر به کلام محاوره و عادی است" و کلام عادی متاثر از زندگی روزانه و زندگی روزانه مشتی حرف های تکراری است.

شما بگویید با همه ی این مزخرفات در که ذهنم جاری ست چه کنم؟!

پ.ن : دست و دلم به شعر نمی رود، این هم مال یک ماه پیش بود.

در معنای برزخ آمده "فاصله ی میان دو چیز، حد فاصل" و در معنای دیگری "عصبانیت، ناخشنودی" و من از هر چه که می خواهم باشم، فاصله ای به اندازه ی ارتفاع نوک برقگیر برج خلیفه از زمین دارم آن هم در ابعاد مولکولی. به معنای واقعی در برزخم و برزخم.

حاشیه ی دنیا

"ما می میریم

تا عکاس 'تایمز' جایزه بگیرد"

| الیاس علوی |

این احساس انزوا و دروافتادگی و بی مصرفی در رگ و پیم غلغل می کند، که در هیچ جای جهان، نه تنها من که کل جامعه و فرهنگم جایی نداریم، که انگار تریبون را از ما گرفته اند و صدای مان را هیچکس نخواهد شنید، که حضور داریم تا همسایه های خوشبختمان قدر زندگی یکنواخت و خوبشان را بدانند. که هر چقدر هم بدویم با بچه های همسایه های خوشبختمان یکی نیستیم و نخواهیم بود.

می دانی چه می گویم؟ انگار ما نسخه های اولیه ی اختراعی نو باشیم، تا دست و پایمان را بکنند و روی آن دیگری نصب کنند و هی آزمایش پشت آزمایش تا بالاخره آن اختراع آرمانی شکل بگیرد، ما و جامعه ی ما و فرهنگ ما و تمام متعلقاتمان و همین زندگی بخور و نمیر که جان می دهیم تا یک زندگی پایین تر از معمول بسازیم، به زودی فراموش می شویم و حتی کسی قدردان موش آزمایشگاهی نخواهد بود! می دانی چه می گویم؟ از ناقص بودن و موقتی بودن و جنس بنجل بودن، از دست چندم بودن حرف می زنم، از جهان سوم. ما خرده فرهنگیم و قرار نیست در جامعه ی جهانی جایگاه شایسته ای داشته باشیم.

فراموشی

دختر مجهول الهویه گفت :

‏فراموش می‌شوی
گویی که هرگز نبوده‌ای
خبری بوده باشی
و یا ردّی،
فراموش می‌شوی...*

پسر مجهول الهویه جواب داد :

تمام زندگی را به دنبال فراموشی می دویم و هر بار نام دیگری بر آن می گذاریم تا شاید کمی از غم آن را میان اسامی متعدد پنهان کنیم. روزی بهانه ی تنهایی را می گیریم، بغض می کنیم. فردایش از مرگ می ترسیم و قبل از همه ی اینها تولد را بهانه ای برای ثبت خودمان در ذهن دیگران می کنیم. فراموشی ترسناک ترین ایده ی بشر برای راحتی است و تا به دامش نیفتیم درکش نخواهیم کرد!

پ.ن : پسرک مجهول الهویه یادش رفت بگوید دلم برایت تنگ شده!

* محمود درویش

کاریکلماتور

در روزمرگی، یک مرگ دارد قایم باشک بازی می کند و اگر حواست نباشد و زندگیت را ببیند، بازی را باخته ای.

روزمرگی، شکارچی با حوصله ای است که برای خلاقیت ما کمین کرده و اگر حواست نباشد شام شبش را فراهم کرده ای.

روزمرگی، باد گرم ظهر تابستان است که خلاقیتت را می پلاساند.

روزمرگی زالوی گرسنه ای است که تعارف سرش نمی شود، با یک بفرما زندگیت را تصاحب می کند و خیلی زود رفقایش را هم خبر می کند.

افسردگی رفیق فابریک روزمرگی است.

روزمرگی اگر پایتان را گاز گرفت، آن پا را بکنید و دور بیندازید.

روزمرگی برادرخوانده ی ناخلف نظم است، حواستان باشد برادرش را معتاد نکند.

| دلکاوه |

پ.ن : "کاریکلماتور" به جملات خلاقانه، انتزاعی و به تعبیری کاریکاتورگونه از کلمات گفته می شود که اولین بار توسط پرویز شاپور به صورت سازمان یافته و مستقل از هر متن وابسته و پیوسته ای شکل گرفت. پیش از آن این گونه جملات را شاید در تیتر خبرگذاری ها و یا ضرب المثل ها می توان یافت. این اسم را شاملو اولین بار برای نوشته های پرویز شاپور به کار برد. در وجه شبه این عنوان می توان گفت، شاپور یک کاریکاتوریست هم بوده که نگاه خلاقانه اش را در کاریکاتور از حالت بصری به زبانی درآورده است.

از کاریکلماتورهای پرویز شاپور :

خطوط موازی احساس تنهایی می کنند.

وقتی چشمانت را می بندی، پرنده ی نگاهم بی آشیان می شود.

"خانه ام ابریست

اما در خیال روزهای روشنم"

| نیما یوشیج |

امروز ۱۵ آذر روز جهانی دواطلب بهداشت بود. این روز به تشکر و گرامی داشت از تمام کسانی که به صورت داوطلبانه و خودجوش به هم نوعان خود کمک می کنند نام گذاری شده.

صبح پیامکی از طرف موسسه محک برایم آمد با این محتوا که "ممنون از شما که هنوز به برداشتن قدم های کوچک برای هدف های بزرگ ایمان دارید". یاد پارسال افتادم. همین حوالی، به عنوان داوطلب محک در بخش حسابداری مشغول بودم. اما هیچکس جز مادرم و یکی از دوستانم خبری از آن نداشت.

هیچ وقت اهل حرف زدن نبودم، مگر با یکی دو نفر که آن هم معمولا خیلی تلگرافی و بی روح انجام می گیرد. گاهی اوقات می خواهم با دیگران ارتباط بگیرم و در مورد کوچکترین اتفاقات روز حرف بزنم ولی به ساعت نکشیده پشیمان می شوم. امروز یکی از آن روزها بود. دوست داشتم در مورد سال قبل حرف بزنم، در مورد اینکه چقدر تغییر کردم، اما از هر چه دوست و آشناست فاصله ای به اندازه ی زمین و ستاره ی آلفا قنطورس گرفته ام، حتی صمیمی ترین ها!

هیچکس حتی خانواده آن قدری نزدیک نیستند که آینه ای روبرویم بگذارند و بگویند "با خودت چه کار میکنی؟". حتی وقتی روبروی آینه می ایستم، چیز زیادی نمی بینم، احساس می کنم نامرئی شده ام. امروز می خواستم با کسی حرف بزنم، اما از هر چه دوست و آشناست به اندازه ی زمین تا آلفا قنطورس فاصله گرفته ام.

تقلب

بعضی میگن یه مقدارش لازمه، اصلا مگه میشه تو این جامعه بدون تقلب روز رو به شب رسوند!؟ بعضی می گن کار درستی نیست اما دور از چشم دیگران، اگه منفعتی شامل حالشون بشه بدشون نمیاد. بعضی علنی تقلب می کنن و با یه شوخی یا لبخند صمیمی و یه چشمک سر و تهشو هم میارن که "جون ما این یه بارو ندید بگیر" و معلوم نیست "این یه بار"ی که جلوی ما اتفاق می افته چندمین باره! بعضی هم که انگار تخمشونو ملخ خورده با هر شکل و شمایلی از تقلب مخالفن.

قرارم با خودم اینه که هر شب بدون استثنا حتما وبلاگم را به روز کنم یعنی هر بیست و چهار ساعت حداقل یک بار. اما گاهی حوصله اش پیش نمی آید یا مثلا فکر کردنم طول می کشد که در چه موردی بنویسم، این می شود که گزینه ی "ثبت موقت و عدم نمایش وبلاگ" را تیک می زنم و یک جمله ی بی معنا تایپ می کنم، این طوری می توانم هر موقع دلم خواست متنی بنویسم و در تاریخ اولیه اش منتشر کنم! این هم یک نوع تقلب، دور از چشم دیگران و نگاه سرزنشگرانه است. تقلب، تقلب است به هر حال ...

تقلب، در هر شکلی تقلب است؟ و با هر عذر و بهانه ای؟

اعتراض خون آلود

دکتر پوست و مو
نسخه ی صورتم را
چند ورق آرامش خاطر می پیچد
و جوش هایم در انتظار حقوق معوقه ی شان
خود را دار می زنند

صورتم بوی خون می دهد
و تنها کاری که می توانم بکنم
این است که
با محلول ضد جوش
اثرش را از بین ببرم

| دلکاوه |

برای رساندن خبر بد، بیان احوال ناکوک، کسلی، بی حالی و بی حوصلگی سر و دست می شکنیم و در هیچ برنامه ای کم نمی گذاریم. توییت می زنیم، استوری می کنیم، پروفایل تغییر می دهیم. جملات غمگین و فلسفی با مفهوم پوچی از کتاب ها استخراج می کنیم- که شاید این مفیدترین کارمان باشد- اما وقتی پای یک خبر خوب درمیان است، وقتی حس خوب واقعی داریم اصلا یادمان نمی آید که هر نیم ساعت یک بار برنامه های مجازی را چک می کردیم. کمتر جمله ای برای بیان حس خوب داریم و اکثر حرف هایمان گردی از غم رویش نشسته، گردی از نرسیدن که انگار سالها دویده ایم و به هیچ نرسیده ایم، اما بیشترمان شرایط نامساعد را بهانه کرده ایم برای تنبلی ها! این طور نیست؟

این سوال را در خلوت خودتان از خودتان بپرسید. چقدر از نرسیدن به عهده ی خودتان است؟ تا وقتی مسئولیت زندگی و تصمیمات و عواقبش را نپذیریم از زندگی کردن، تلاش و رسیدن چیزی نخواهیم فهمید.

صدا می ماند یا سکوت؟!

"تنها صداست که می ماند
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد"

| فروغ فرخزاد |

استیو تولتز در ابتدای رمان "جزء از کل" میگوید اگر هستی بخواهد درسی به تو بدهد، کاری می کند که به هیچ دردت نخواهد خورد. مثلا یک دونده پایش را از دست می دهد نه مثلا قدرت چشاییش را!
برای من این درس از دست دادن چیزی نبود، بلکه هدیه ای از طرف کیهان، کارما، خدا یا هر قدرت پشت پرده ی جهان بود. من صدایی را دریافت کردم که نمی فهمم تنبیهی برای من بوده یا امکانی برای ترقی.
در حالی که استفاده از آن با جزء جزء وجودم در تناقض کامل قرار دارد، نمی فهمم از آن استفاده کنم و به آن مفتخر باشم یا در سکوت مطلوب خودم از بی مصرفیش به ریش کیهان بخندم که پدرسوخته حرف زدن به چه کارم می آید وقتی می توانم حرف نزنم و صدای خوب به چه کارم می آید وقتی نمی خواهم حرف بزنم؟!

پ.ن : باید این طوری می بود که مثلا پنج تا انتخاب برای توانایی های خاص خودمون داشتیم، شاید اون موقع صدامو حذف می کردم و چیز بهتری برمی داشتم، شاید مقداری برونگرایی! این صدا تو حنجره ی من داره تلف میشه و هدر رفتن منابع یکی از معدود چیزاییه که منو آزار میده.

پ.ن ۲: خیلی سعی کردم بتونید آنلاین بشنوید ولی هر چی سعی کردم نشد، اگر می دونید راهنمایی کنید 🙏

وقت من در تنش اضداد می سوزد!

دستگاه کپی بدون جوهر شدم، میخوام بنویسم ولی خالی تر از این حرفام ...

در تمنای شعر

شعر باید تازه باشد، آن قدر که زیر آن دوش بگیری و شامپوی ضد شوره را روی مغزت بریزی تا شوره زار را تبدیل به گلزاری کنی. شعر باید نو باشد، آن قدر که بوی اسکناس تانخورده ی عیدی بدهد و فرهاد مهراد آن را به آواز بخواند. شعر باید جاری باشد، آن قدر که هیچ سدسازی نتواند نگهش دارد، تکه تکه اش کند و از آن مردابی بسازد که نسلی را در خود تباه کند.

از شعر که حرف می زنم ناخودآگاه به خیال می رسم و خود را استادی در نظر می گیرم و شاگردانی برای خود متصور می شوم و شروع می کنم به سخنرانی :

"نیما بزرگ مرد پرحاشیه ای بود که یک تنه کمر به دگردیسی زبان و ادب فارسی بست، اما اگر او هم نبود جامعه ی آن روز به ادبیات تازه ای نیاز داشت که انعکاس صدای مردمش باشد و دیر یا زود به اشکال مختلف این تغییر رخ می داد."

بعد یادم می آید که از دانشگاه انصراف دادم و بدون مدرک قرار نیست هیچ کلاسی در اختیارم قرار بگیرد و به سرعت و ناخودآگاه ذهنم شروع به اصلاح ذهنیت می کند. خودم را در جایگاهی مثل فریدون مشیری تصور می کنم که تحصیلات دانشگاهی نداشت و باز هم در ادب این سرزمین ماندگار شد. یک شعر "کوچه"ی او تا ابد خواهد ماند، یا "گرگ" یا "اشکی از گذرگاه تاریخ" ... با خودم می گویم "تو هم می توانی جایت را در لابلای این کلمه ها پیدا کنی، باید بهتر بگردی و بیشتر تلاش کنی". بیشتر تلاش می کنم. بیشتر می خوانم، می نویسم، تجربه می کنم، اشتباه می کنم، اشتباه می کنم و باز هم اشتباه می کنم :

"شعرم دندان هایش ریخته و توان هضم معنای جدیدی را ندارد! هر چه کلمه به خوردش می دهم، پس می زند و خبری از طراوت آب و جاری شدنش نیست؛ بوی نا می دهم، بس که رویم بالا آورده و بدون هیچ سدی مرداب عمیقی شده که تنها مرا می بلعد."

ضرباهنگ زندگی

سه تابلوی روی دیوار را گرفته ام تا انگیزه بگیرم، دو عکس از محسن نامجو که نمونه ای عالی از هنرمندی مستقل است که میخواهم باشم و تابلوی شب پر ستاره از ونسان ون گوک. اما بیشتر حال و روز تابلوی چهارمی را دارم که نیست، یعنی می خواستم تابلوی جیغ اثر ادوارد مونچ را هم کنارشان بگذارم که پیدا نکردم.

محسن ها زل زده اند به من و از این نگاه خیره شان شرمم می گیرد که کجای کاری به اصطلاح هنرجو! و در اعوجاج و وزش ستارگان و شب میپیچم به افکارم که این شبهای نه چندان پر ستاره را چطور سحر کنم و آیا روز روشن را خواهم دید؟! و در تمام مدت دو دستم را روی گیجگاهم گذاشته ام و سکوت کرده ام که واقعای کجای کارم، منِ به اصطلاح هنرجو! هم زمان آهنگ روزهای روشن در گوشم میپیچد و این فیلم کسل کننده با ضرباهنگ زندگی واقعی به شدت کند را تکمیل می کند تا جایزه ی زرشک طلایی را برنده شوم.

پ.ن : وقتی نمیخوام بنویسم و می نویسم

باید عینکم را بردارم

ضرب المثلی هست که می گوید :

"شیطان در جزئیات است".

بد نمی گوید، عینکم را که بر می دارم، نه جوشی روی صورتم هست نه ترسی. نه زیر چشمم گود افتاده و نه تردیدی قابل تشخیص است. نه ناامیدی را در چهره ی همسایه می بینم و نه قیمت ها را درست و حسابی می خوانم. عینکم را که بر می دارم انگار لحن آدم ها مهربان تر می شود، دهن کجی را که نمی بینم، "خسته نباشی عزیزم" یک خروار حس خوب دارد. عینکم را که بر می دارم نمی فهمم باران که می بارد، آیینه ای می شود روبروی بدبختی های مردم و از آن لذت می برم. عینکم را که بر می دارم، گوش هایم سبک تر می شود و هندزفری را بیشتر در گوشم می چپانم و یک پاپ پر انرژی روزم را می سازد.

عینکم را که نمی زنم همه چیز زیباتر می شود. انگار مشکل دید من است. انگار این ضعف بینایی موهبتی است از خداوندگار! انگار باید عینکم را مدت بیشتری کنار بگذارم و کمتر ببینم و کمتر بشنوم.

پ.ن : همین طوری

"تفاوت یک پیامبر با یک شاعر این است که پیامبر، آنچه را که می آموزاند می زید. شاعر چنین نمی کند؛ می تواند اشعاری عالی درباره ی عشق بنویسد و در همان زمان، زندگی خود را بی عشق ادامه دهد. اگر کسی بپذیرد که عاشق نباشد، سرانجام به کسی تبدیل می شود که عاشق شدنش ناممکن است.

هنر، تلاش برای تجربه ی چیزی است که نوع بشر دوست دارد. در تمام ادوار، زیبایی را دوست داشته ایم. نه فقط هر آنچه زیباست خوب است، که هر آنچه خوب است، زیباست."

| نامه های عاشقانه ی یک پیامبر؛ جبران خلیل جبران |

پ.ن : همیشه از اینکه مقلد باشم، متنفر بوده ام. فکر اینکه جمله ای را بازگو کنم از شخصی دیگر- هر چقدر هم معتبر- برایم آزار دهنده است. برای همین بیشتر مواقع حتی صدای خودم را فراموش می کنم و یادم می رود چطور از تارهای صوتی استفاده کنم. گاهی آن قدر جملات را برای خودم پس و پیش می کنم تا تکراری نباشد که یادم می رود حرف را واقعا گفته ام یا فقط تصور می کنم گفته ام و برای همین حرفم را نمی گویم تا مبادا تکراری باشد.

پارادوکس عجیبی ست که به عنوان یک گوینده، حرف زدن را فراموش کرده ام نه هر چیز دیگر! سخن گفتن هم مهارتی است اکتسابی که "اگر کارایی نداشته باشد محکوم به فراموشی ست" و من که صبح تا شب لام تا کام زبان نمی چرخانم به حرف زدن ...

مسخره تر اینکه در همین پی نویس سه چهار جمله را از دیگران آورده ام؛ جدای از نامه ی جبران به معشوقه اش ماری هسکل!

علیه روزمرگی

"هر چیزی که کاربردی برایمان نداشته باشد، محکوم به فراموشی ست".*

در رمان "صد سال تنهایی" یک مرض ناشناخته ای که سبب فراموشی می شود در محدوده ی کوچک دهکده فراگیر می شود و در مرکز این اتفاقات این دهکده یا شهر، طبق معمول خانواده ی "بوئندیا" قرار دارد. آنها به مرور همه چیز را فراموش می کنند، اول از همه اسم ابزار را. پس چاره ای می اندیشند و اسم هر وسیله ای را روی آن می نویسند، کم کم کاربردش را فراموش می کنند و آنها که هنوز درگیر بیماری نشدند کاربرد وسیله را روی آن می نویسند تا کارها همچنان طبق معمول پیش روند. این جریان تا جایی ادامه می یابد که همه ی اعضای دهکده درگیر بیماری می شوند و دیگر هیچکس هیچ چیز را به خاطر نمی آورد. درست در لحظه ای که همگان منتظرند تا در فراموشی و بی مصرفی از صحنه ی روزگار محو شوند، پیرمردی کولی که سالها پیش به عنوان رهبر گروهی، فروشنده ی دروه گرد و دوست خانواده ی بوئندیا به صحنه ی داستان پا می گذارد. او که پیش از این با این بیماری دست و پنجه نرم کرده و علاج درد آن را می داند دهکده را از نابودی نجات می دهد.

در واقع مارکز به طریقی نمادین غرق شدن در روزمرگی را به تصویر کشیده که پیرمردی کولی با تجربه های بسیار که داروی روزمرگی ست آنها را نجات می دهد.

پ.ن : چند روزی ست که زور می زنم تا معنای کلمات را بفهمم، چند روزی ست که زور می زنم کلمات را کنار هم بچینم و معنایی از آن درآورم. اما در نهایت تمام چیزی که نسیبم می شود صفحه ای خالی از کلمات است و خواب آشفته ی ناشی از احساس گناه. انگار کلمات برایم کاربردشان را از دست داده باشند، فراموشم شده اند. روزمرگی معنای ترسناکی ست که مرگی را در خود جای داده، خیلی صامت و به دور از حاشیه.

پ.ن : از آن روزی می ترسم که دایره ی واژگانم به نیازهای اولیه برسد و ته نشین شود.

*رک : چرا ادبیات، کریستینا ویشر برانز؛ ترجمه مرضیه عاشوری، نشر سیاهرود

اهدای خون، اهدای زندگی

پیام دریافتی :

"آیا میدانستید هر واحد اهدای خون، جان 3 نفر را نجات می دهد؟
برای نجات جان انسان ها لازم نیست پزشک باشید... کافیست خون اهدا کنید.
در انتظار اهداي عشق و ایثار شما در مراکز اهدای خون تهران هستيم.
آدرس مراکز انتقال خون در تهران:
https://tehran.ibto.ir/index.jsp?fkeyid=&siteid=20&pageid=6684 "

می خواستم خون بدهم اما جرمی که در رگ هایم جاری ست مانع شد! تبار من مجرم است و این جرم در مرزهای تمام دنیا بخشیده نخواهد شد و مُهری شده که برای همیشه زندگیم را باطل می کند. 

من تبعه ی زمان و مکانی اشتباهم.

پ.ن : جغرافی درس بی اهمیتی بود که جبرش به تمام زندگیم می چربد.

کندوی بی عسل

اتاقی در اتاقی در اتاقی دیگر، کندوهایی بی عسل ساختیم که هیچ یک از افراد هر کلونی به دیگری ربطی ندارد. گرده ی خودمان را می افشانیم و لانه ی خودمان را آباد می کنیم! اسم کندوهایمان را خانه گذاشته ایم و به اسم یک خانواده محکومیم. هر کداممان صبح پی گلی می رویم تا شهدش را بمکیم و گرده اش را بیفشانیم. گل هایمان همخوانی ندارند و عسل چهل گیاه فقط حساسیت برانگیز است.

کاش می شد حداقل دوران محکومیتمان را به گل خودمان مشغول باشیم و گرده ی دیگران به خوردمان نرود.

هیچ

"گفت حالت چطور است

گفتمش عالی ست

مثل حال گل

حال گل

در چنگ چنگیز مغول!"

| قیصر امین پور |

 

هیچ بیشتر از چیزی ست که فکر می کنید. مثل وقتی که حین چت کردن با کسی، لبخند پهنی روی لبت سبز می شود و کنجکاوی دیگران را برمی انگیزی و می پرسند چه چیزی خنده دارد و تو می گویی "هیچ". مثل وقتی که وسط بحثی جدی یکهو خاطره ای در ذهنت سبز می شود و باز هم می گویی "هیچ". مثل وقتی که به گوشه ای خیره می شوی که نه خودت میفهمی کجا بودی و نه دیگران و می گویی "هیچ". مثل وقتی که یک آشنای قدیمی می پرسد "چه خبر" و تو می دانی خبری که مربوط به او باشد نداری و می گویی "هیچ". مثل وقتی که یک غریبه دلیل ناراحتیت را می پرسد و تو می دانی او هرگز اهمیتی به تو نمی دهد و فقط از روی ترحم و ادب می پرسد و تو می گویی "هیچ".

هیچ خیلی پُرتر از این حرفهاست.