خودمداری
"خاک گرفته ام و تصویرم دیگر شفاف نیست. آلبومی از عکس های یادگاریم که با هیچکس خاطره ای مشترک ندارم و گرمای آن ظهر تابستان، هیچ سرمازده ای را به زندگی امیدوار نخواهد کرد!"
| دلکاوه |
چه فعل و انفعالاتی در ذهنم شکل گرفته بود که این را نوشتم؟ یا بهتر است بپرسم، چه چیزی در ذهن ما آدم ها می گذرد که فکر می کنیم مشکلاتمان بزرگ ترین و پلیدترین نوع خودشانند؟ یا آگاهی ما بالاتر از هر کس دیگری است؟ یا تنهایی ما آن قدر اهمیت دارد که دیگری را از آن مطلع کنیم، یا زندگی مان آن قدر جذاب است که آن را برای دیگری روایت کنیم، یا اصلا دانسته هایمان آن قدری مهم اند که آن را به دیگری بیاموزیم، یا ندانسته هایم که از کسی بپرسیم، یا اصلا این من یا ما چه اهمیتی دارد؟!
برویم یک گوشه زندگی کنیم و تمام کنیم تمام این دغدغه های انسانی را که مفاهیم همه پوچ شده اند و انسان از درون پوسیده ...
پ.ن : اگر تمام آدمها همین طور فکر می کردند در تمام عمرشان احتمالا حتی قدم زدن هم ممکن نبود. این توهم که آدمیزاد اهمیتی دارد او را به اینجا رسانده که امشب کسی در نفی آن فکر کند.